.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


ي بر سر بالينم افسانه سرا دريا
افسانه عمري تو باري به سر آ دريا
اي اشك شباهنگت آيينه صد اندوه
اي ناله شبگيرت آهنگ عزا دريا
با كوكبه خورشيد
در پاي تو ميميرم
بر دار به بالينم دستي به دعا دريا
امواج تو نعشم را افكنده در اين ساحل
دريا ب مرا درياب مرا دريا
زان گمشدگان آخر با من سخني سر كن
تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دريا
چون من همه آشوبي در فتنه اين طوفان
اي هستي ما يكسر آشوب و بلا دريا
با زمزمه باران در پيش تو ميگريم
چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دريا
تنهايي و تاريكي آغاز كدورتهاست
خوش وقت سحر خيزان وان صبح و صفا دريا
بردار و ببر دريا اي پيكر بي جان را
در سينه گردابي بسپار و بيا دريا
تو مادر بي خوابي من كودك بي آرام
لالايي خود سر كن از
بهر خدا دريا
دور از خس و خاكم كن موجي زن و پاكم كن
وين قصه مگو با كس كي بود و كجا دريا

فریدون مشیری
۱۳۸٦/٧/۱ | ۱:٠۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دلم سوزد به سرگرداني ماه
كه شب تا روز پويد اين همه راه
سحر خواهد درآميزد به خورشيد
نداند چون كند با بخت كوتاه

فریدون مشیری
 
۱۳۸٦/٧/۱ | ۱:٠٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تا غم آويز آفاق خاموش
ابرها سينه بر هم فشرده
خنده روشني هاي خورشيد
در دل تبرگي هاي فسرده
ساز افسانه پرداز باران
بانگ زاري به افلاك برده
ناودان ناله سر داده غمناك
روز در ابرها رو نهفته
 كس نمي گيرد از او سراغي
گر نگاهي دود سوي خورشيد
كور سو ميزند شب چراغي
ور صدايي به گوش آيد از دور
هوي باد است و هاي كلاغي
 چشم هر برگ از اشك لبريز
مي برد باد تا سينه دشت
عطر خاطر نو از بهاران
مي
كشد كوه بر شانه خويش
انه روزگاران
من در اين صبحگاه غم انگيز
دل سپرده به آهنگ باران
باغ چشم انتظار بهار است
دير گاهي است كاين ابر انبوه
از كران تا كران تار بسته
آسمان زلال از دم او
همچو آيينه ز نگار بسته
عنكبوتي است كز تار ظلمت
پيش خورشيد ديوار
بسته
 صبح پژمرده تر از غروب است
تا بشنويم ز دل ابر غم را
در سر من هواي شراب است
باده ام گر نه داروي خواب است
با دلم خنده جام گويد
پشت اين ابرها آفتاب است
بادبان ميكشد زورق صبح
فریدون مشیری
۱۳۸٦/٧/۱ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


صدف سينه من عمري
گهر عشق تو پروردست
كس نداند كه درين خانه
طفل با دايه چه ها كردست
همه ويراني و ويراني
 همه خاموشي و خاموشي
سايه
افكنده به روزنها
پيچك خشك فراموشي
روزگاري است درين درگاه
بوي مهر تو نه پيچيدست
روزگاري است كه آن فرزند
حال اين دايه نپرسيدست
من و آن تلخي و شيريني
من و ‌آن سايه و روشنها
من و اين ديده اشك آلود
كه بود خيره به روزنها
ياد باد آن شب باراني
كه تو
در خانه ما بودي
شبم از روي تو روشن بود
 كه تو يك سينه صفا بودي
رعد غريد و تو لرزيدي
رو به آغوش من آوردي
كام ناكام مرا خندان
به يكي بوسه روا كردي
باد هنگامه كنان برخاست
شمع لبخند زنان بنشست
رعد در خنده ما گم شد
برق در سينه شب بشكست
نفس تشنه
تبدارم
به نفس هاي تو مي آويخت
خود طبعم به نهان مي سوخت
عطر شعرم به فضا مي ريخت
چشم بر چشم تو مي بستم
دست بر دست تو مي سودم
به تمناي تو مي مردم
به تماشاي تو خوش بودم
چشم بر چشم تو مي بستم
شور و شوقم به سراپا بود
 دست بر دست تو مي رفتم
هركجا
عشق تو مي فرمود
از لب گرم تو مي چيدم
گل صد برگ تمنا را
در شب چشم تو ميديدم
سحر روشن فردا را
سحر روشن فردا كو
گل صد برگ تمنا كو
 اشك و لبخند و تماشا كو
آنهمه قول و غزل ها كو
باز امشب شب باراني است
از هوا سيل بلا ريزد
 بر من و عشق غم آويزم
اشك از چشم خدا ريزد
من و اينهمه آتش هستي سوز
 تا جهان باقي و جان باقي است
بي تو در گوشه تنهايي
بزم دل باقي و غم ساقي است
فریدون مشیری
۱۳۸٦/٧/۱ | ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


سحرگاه
نه استوار
نه پا برجا
نیم چاشت را آسیمه سر می بلعیم
در بن بست های قدیمی تن می فرساییم
روز را در اعماقِ آبی هایش می میرانیم.


و ماه است و ستاره گان
رخسارِ شب را رسوا شده
در میانِ مرواریدها که
به ما می گوید:
آسمان
باری
آبی ست
آسمان همیشه
آبی ست.

85.24.3


شاعر نازلی
۱۳۸٦/٧/۱ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


لطفاً
آهسته و با سکوت وارد شوید
اما
اگر نتوانستید مهم نیست!
به خود نگوئید که می توانید با سکوت وارد شوید.
مشکل از فعل توانستن نیست
و یا حتی از شما،
چرا که من ( در آن زمان):
آهنگِ دلِتان را حس می کنم
یا تپش قلبِتان را
یاصدایِ نفسِ شما را!

اما اگر وارد شدید و مرا متعجب دیدید
که پرسیدم:
چه قدر بی سر و صدا؟
این را بدانید که ( در آن زمان و در هیچ زمانی ):
من
نه آهنگِ دلِ تان را حس می کنم
نه تپش قلبِ تان را
و نه صدای نفس تان را!

و این را هم حتماً بدانید:
که روحِ من در سفری بوده
که متأسفانه
او را از نیمه ی راه باز گردانده اید.
و همیشه به این دلیل بوده است
که من
سفر نکرده ام.

پس لطفاً
آهسته و با سکوت وارد شوید.

شاعر نازلی
۱۳۸٦/٧/۱ | ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


آی، مفهوم تام اشعار بی نظير!
منم آن شاعرت، ارادتم بپذير

منم که تشنه ی دريای عشق توام
مبادا بسپاری ام به دست کوير

من از تازه ها هزار واژه می سازم
که تمام واژه ها را تويي تفسير

اسير دام تواَم مهربان ترين صياد!
خوشا دلي که به عشق تو شد درگير

اگر تو به خواب های شبانه ام آيي
به بهترين حادثه ها می شوند تعبير

شميم عشق تو در غزل چنان پيچيد
که مستی شراب هم نباشدش تأثير

به ياد و نام تو هان! ... ای پرستوی عشق!
گياه شعر و ترانه مي شود تکثير
-------------------------------------------
جمعه - 17 فروردين 1386 - (ميلاد پيامبر اکرم (ص) - 17 ربيع الاول 1428 قمری) - ساعت 10 صبح
شاعر ابراهیم کشاورز صفری
۱۳۸٦/٧/۱ | ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


گر در قفسی بودم دلخوش به تو بودم من
حالا پس از آن آتش, خاکستر و دودم من

بر فرش دلم بودی خوش نقش ترین, ای یار
بی نقش و نگار تو, بی تارم و پودم من

بر گونه ی بی رنگم گلبوسه از آن لب بود
هر لحظه گلت با اشک سيراب نمودم من

دریاب مرا دریا! بی ابر تو خشکیدم
یک چشمه ی بی آب و نه قطره نه رودم من

ای قافیه های ناب, هم رنگ می و مهتاب
بی تو غزلی از عشق، جز غم نسرودم من

شاعر ابراهیم کشاورز صفری

جمعه - ۲۵ اسفند ۸۵ - ساعت ۱۷:۴۰
۱۳۸٦/٧/۱ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


از حال دل چه پرسی؟ دل در برم نباشد
دیوانه گشته ام من ، هوشم سرم نباشد

از چشم من بپرسید او با دلم چه ها کرد
دلبر مرا بگفتش او عاشقم نباشد

من در پی دل خویش آواره ای حزینم
اما نصیب من جز آن آتشم نباشد

غارتگری گناه است؟ یا دل به یار دادن؟
آن یار بی وفایم جرمش که کم نباشد

آرامش مرا او با خود ببرد اما
شایسته ی دل من جز دلبرم نباشد

گرچه دلم ببرد او ، لیکن غمی به من داد
بی دلبرم جز این غم ، کس همدمم نباشد

درد آشنای عشقم ، در این خراب آباد
بی نام و بی نشانم ، روز و شبم نباشد

شاعر ابراهیم کشاورز صفری
۱۳۸٦/٧/۱ | ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


در آن شب ساقیا در دل نوای آشنایی بود
ندانستم که فرجامش به هجران و جدایی بود

تو گفتی با تو می مانم سرود عشق می خوانم
ولی آواز و شعر تو سرود بی وفایی بود

تو یار و یاورم بودی تو تنها باورم بودی
تو جام و ساغرم بودی ولی عشقت خدایی بود

من از هجر تو ای نازم چگونه با دلم سازم؟
پس از تو سوز و آوازم نوای بی نوایی بود

چه ایامی به بیماری - چه شبهایی به بیداری
کبوترهای فکر من به عشق تو هوایی بود

ابراهیم کشاورز صفری
۱۳۸٦/٧/۱ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


در شهر و دیار عشق ورزان
بادی نوزید و موج برنیامد

گویی همگان به خواب رفتند
گویی دگر آن سحر نیامد

شب گشت و تباهی و سیاهی
نور از هلل قمر نیامد

مهتاب سکوت چون طلوع کرد
خورشید زمانه در نیامد

دریاچه ی عشق یخ ببسته
این فصل خزان به سر نیامد

زآن روز که گل به باغ پژمرد
از مرغ سحر خبز نیامد

از بودن زندگی پیامی
زآن قاصد خوش حبر نیامد

ابراهیم کشاورز صفری
۱۳۸٦/٧/۱ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


به وقت سرد غروب، عشق ارغوانی من!
غزل شکوفه می دهد از شوکرانی من

به وسعت همه ی التهاب دشت نگاه
به قدر ساحل چشمان بیکرانی من

با اشک غربتت ای دوست! من آنچنان زیبام
که «شب» نشسته هنوزم به چشم چرانی من

نوای هق هقم امشب چقدر غم انگیز است
سکوت گـُزیده جهان از ترانه خوانی من

تو را دوباره در غزلم، شبانه، خواهم یافت
تو را، پرستوی رویای آسمانی من!

چقدر حسود من اَند این ستاره ها امشب
که مه واره ی شعر تو گشت دیده بانی من

هنوز دفتر شعر و ترانه وام دار من است
به صف نشسته قافیه ها به قدردانی من

شنبه - 31 شهریور 1386 - ساعت 12 ظهر
شاعر ابراهیم کشاورز صفری
۱۳۸٦/٧/۱ | ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |



لبالب از تو شب نمی شود بی تابیم
گلی می شکفد آتشین نگاهم مبهوت
اینجا عشق تفسیر دوگانه ای دارد
گاهی با تو معنا می شود گاهی با من
دور زمانه را خط بکش ما ماندگاریم
شمع بر افروخته پروانه می سوزاند
پنجره دلت گشاده می شود به تاریکی
نور می پاشی تا آنجا که اقاقیاست
مهربانی بر دفترت زعفرانی می شود
باد خمیازه را می رباید از رخسارت

ارسال از رضا آشفته
۱۳۸٦/٧/۱ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


نچنان نگذشته است كه
در خاطرم نيايد!
اما گويي
سال هاي بسيار دوري بود.
سال ها پيش بود
و آفتابي سرد مي تابيد.
دهمين روز
دهمين ماه سال.
تو به من تبريك مي گويي،
براي آمدنم.
برای تنها آمدنم.
روزهاي كودكي
روزهاي شادتري بودند.
روزهايي كه از تمام دنيا
فقط بازي
و نقاشي
و قصه
و خواب برايم معنا داشت.
روزهايي كه شايد با آنكه
ديگران اشك در چشم داشتند
يا غمي در دل،
من مي خنديدم.
روزها مي گذرد.
من هم مي گذرم.
از كنار تمام بازي هايم،
نقاشي هايم،
قصه هايم و خواب هايم.
من با ثانيه ها مي دويدم.
با دقايق آرام مي گرفتم
و با ساعت ها مي خوابيدم.
بيست و سه سال
از كودكي ام مي گذرد.
من هنوز
كودك بيست و سه سال پيشم!
هنوز دوست دارم
قبل از خواب قصه بشنوم.
حالا كه قصه گوي شب هايم
خودم شده ام.
حالا كه همبازي كودكانه ام
چيزي جز قلم و دفتر نيست.
من فقط می نویسم
می نویسم
می نویسم
ارسال از پریا آرین

۱۳۸٦/٧/۱ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


کرانه خیال تهی
و تاریکی بر پشت شب سوار است
لب هایم را به اندازه
یک تلخند می گشایم
و به اندازه
یک زیستن نفس می کشم
زندگی نمی تپد
تو نیستی, روزها خسته از رفتن
و چشمها خسته از گشتن
هستی نیست
سایه زمین هم سنگین شده است
خورشید دلسرد از طلوع
غروب را دوست دارد
تو نیستی,
هستی با مرگ همنشین شده
و انتها جاده دلتنگی است
و پرواز جز سقوط نیست...
کاش بیایی!
شاعر  رامین . الف ( رهگذر )
۱۳۸٦/٦/۳۱ | ٦:٢٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تو تك ستاره اي ، همه آسمان به نام توست
اين شهاب هاي ناگهان ، يكي يكي پيام توست
.
من از نگاه منتظران ، هميشه ديده ام تو را
دليل اشكهاي بي بهانه ، نديدن مدام توست
.
غيبت عاشقانه ات كجا شكسته مي شود
كه گوشه گوشه ي زمين ، در انتظار گام توست
.
كدام جمعه طلوع مي كني ، اي نور مشرقي
طلوع كن كه اين غروب غم گرفته رام توست
.
زمين ِ سياه نابود نمي شود ، مي دانم چرا
چون دوام اين جهان فقط به احترام توست
.
ظهور كن ،‌بخاطر ِ تمام دل شكسته گان
و نهايت ِ آرزوي ِ رهگذر كه همان قيام توست
رامین . الف ( رهگذر )


۱۳۸٦/٦/۳۱ | ٦:۱۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 چه نقش بنـد مـلالــند ، بــعـضی از مـردم
به راستی که وبــالـنـد ، بـعضی از مـردم
و آسـمـان صـداقـت ، چـقـدر آبـی و صــاف
ولی چـه بی پر و بالـند ، بعـضی از مـردم
بـه وادی حـســراتـنـد تــا ابــد حـیران
غـریـب شـهر خـیالنـد ، بـعـضـی از مـردم
فسـون کننده و آدم فریـب و شیـطان دوســت
چو مار خـوش خـط و خالـند بعـضی از مـردم
رسـیده انـد به مــرز کمــال خـویـش ولـی
به باغ عاطـفــه کالـند ، بعــضی از مـردم
بنال بـا دم نـی عـاشـقـانـه " نیلـوفـر "
به ناله ای که بنـالـند ... بعضـی از مردم

شاعر نیلوفر ملا حسینی

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ۳:۱٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 غمی نهفته به جانم که عیـن لبخـند اسـت
شکفته خاطر از آنم ،که با تو پیونداست
مکن مـلامـت دل را ، که در صـفای خیال
به کنج مروه ی عـشق تو آرزومـند اسـت
مگو که راه من از دل جداسـت ؛ می دانم
بگو مسـافت دل تا خـط فنا چـنـد اسـت
بپیچ تا سر شـاخ وصــال " نیلـوفـر "
مپیچ بر دل دیوانه ای که در بند اسـت
مسـافران دیـار امـید ، و در راهـیـم
که قلب ما به نمازی شکسته ، خرسند است

شاعر نیلوفر ملا حسینی

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ۳:۱٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 صدای بی صدا آخر به دونبال تو می گردد،
چسان چسمان نابینا
که خورشیدی بر اندام فلک دارند
به دونبال تو می گردد
صدای بی صدا اکنون به گوش خلق می آید
نگاه نانگاهی ها به چشم ما نمی آید
کسانی راکه گه در پوشش ، کفن بر قامتان دارن
می شویند دستان گنه آلود خود با خون ملت
من و ما هاسلام اش را نمی خواهیم
ترانه نیست بلکه ناقوس مرگ است
در اندام به هم پیچیده لاله
ولی آخر به قول مهدی امید
{{سلامت را نمی خواهد، پاسخ گفت: سرها در گریبان است}}

شاعر سید محمد رضا متقی

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ٢:۳٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 مردی از جاده ی تنها پرسید:
به کجا میرود این راه دراز؟
بی درنگ پاسخ داد:
مسئله
مقصد نیست،
هر کجا که د ل تو خواست برو

آسمان ِ همه جا
بی رنگ است.

تیر شصت و پنج

شاعر  بهمن کاظمی کردستانی

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ٢:٢٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 می گفت:
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
شب، سحر شد
صحرا شد گلستان
گل پژمرد
اما
سنگ همان ماند
همان سنگ و همان سنگ و
همان سنگ ...

از تیکه سنگ

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ٢:۱٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 صدای پای تو
از عمق شب می آید
و پر می کند تمام فضای جان مرا
در آن شبی که
بلند است و پر ز راز و نیاز
و آن زمان که تمام شهر
در آن سکوت عمیق
فرو رفته به خواب.
قدم های تو بر سنگ فرش سینه ی من
در این شب تاریک
به سوی قلب من است.
نگاه تو
که پر است ز شوق دیدار
به روی چشم من است.
و دستان پر از مهر تو
پر از احساس
به دور گردن من.
و من ز شادی و شور
در آغاز بهاری ترین شکوفه ی سیب
در انتظار توام
بیا
ای که صدای پای تو از عمق شب می آید

شاهر همصدا دختر باران

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ٢:۱٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 دل رمیده ام دگر فدای تو نمی شود
نگاه خیره ام به در برای تو نمی شود
اگر چنین گریسته ام برای تو نبوده است
و این فغان و شیونم برای تو نبوده است
اگر شعری سروده ام، برای خود سروده ام
برای این دل خودم برای تو نبوده است
اگر که گفتمت بمان کنار این دل غریب
برای ماتم عشق است برای تو نبوده است
اگر به خاک فتاده ام، اگر که من شکسته ام
نخور غم مرا که این برای تو نبوده است
برای تو نمرده ام برای تو نخورده ام
غم دل شکسته ام برای تو نبوده است

شاعر همصدا دختر باران

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ٢:۱٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 اگر که باشی تو پیشم، اگر باشی همدم من
اگر که دستای گرمت واسه زخمم بشه مرحم
اگر که صدای گرمت بشه لالایی شبهام
جونمو به پات میزارم من میشم قربون غمهات

اگر که صدات بپیچه تو دالون تنگ خونه
اگر که حرم نفسهات و بشنوه باز این دل دیوونه
اگر که بیایی کنارم باز بشی تو همدیارم
جونمو به پات میزارم من میشم قربون غمهات

اگر که جدایی سخت شد یا که غم برات گرون شد
اگر که تمام چشمات مثل بارون خیس خیس شد
اگر تنهایی مرگ شد یا که غصه هات زیاد شد
اگر جونم، اگر عمرم، اگر یکدونه ی قلبم
زندگی بازم برات تاریک و تار شد

بیا که من
جونمو به پات میزارم من میشم قربون غمهات

شاعر همصدا دختر باران

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ٢:۱٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 ديوارهاي كاه‏گلي دلك نحيفم را
در اين كارزار مدام
بدل كرده‏ام
به "سنگ خارا"
آتش‏زنه‏اي كه هر ذره‏اش
براي سوختن قبيله‏اي كافي است!
و قبيله‏ها سوخته‏ام
بدين نبرد مدام
آنچنان كه
نه دوستي مانده است و
نه رفيقي
كه شفيقي كند به وقت خودسوزي!
و تنها مانده‏ام،
تنهاترين مرد قبيله مجنون
كه هر بزغاله‏اي را
ليلي مي‏بيند!

شاعر علیرضا کریمی

28/6/1386

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ۱:٥٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 جرعه‏جرعه نوشد
خونم را
تب افتاده به جانم اينك
مي‏برد تا لب گورم هردم
مي‏كشد باز
تنم را به سرايي ديگر!
وسط ميكده افتاد
دلي كاو
هوسش دايم بود
خون او گشت حلال و
نفسش قطع نمود!
صاف افتاد
بلايي
به سر اهل فراز
از نشيبش اثري ماند و
دگر هيچ نبود!
لطف مرگ است
كه اينك
زنده مانده است كسي
ورنه هر باد
كه آمد
عده‏اي را بربود!
لاجرم شكر ببايد،
كه شبي ديگر نيز
مي‏زند دشنه به چشمم
نفس چرخ كبود!
كور خواهند تو را
تا كه نبيني كه زمين
غرقه ظلم شده است و
به دل هر مردي،
بد خليده است غمي
نيزه‏وشي سخت عمود!

30/6/1386
شاعر علیرضا کریمی
۱۳۸٦/٦/۳۱ | ۱:٥٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 نمی دانم ....

این چندمین صبح بی تو تنها نشستن است ؟

این چندمین تابستان یخ زده....

چندمین صبح بی ناشتا است که می گذرد ؟

چندمین خیال وهم گونه برای دوست داشتن

مهر ورزیدن......

این چندمین سروده از سردخانه های احساس است ؟

کی تو خواهی آمد؟

شاعر حامد

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ۱:٥۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 عشق را پیدا کن

در همین نزدیکی است !!

زیر تن پوش نگاه تو

سمت یک جرعه ناب

گستاخی است ولی باید گفت....

عشق من هستم....

همرنگ صدای تو که از تنهایی دلتنگ است

هم نفس با تو .....

هم رنگ با چشم های تو

وقتی به تماشا نشسته اند

هم اندازه با دستهای تو

وقتی به سمت نیاز ایستاده اند

ذره ذره این خاک

قطره قطره این احساس مشترک

تنها برای رویش ما آفریده شد .

چگونه بی تفاوت رد میشوی ....

بی آنکه ببویی؟؟

این گل از آن توست

شاعر حامد

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ۱:٥٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 دیشب تمام خاطره ها را گریستم

دیشب در سرزمین سرد

نگاه تازه خودرا با زهرالوده ساختم

پیش از آنکه کسی پیش دستی کند .

عشق را مثله کردم با دستهای خویش

دیگر دستهایم برای گرفتن دستی گشاده نیست

دیگر چشماهایم با آرزوی خام در چهره ها فرو نمی رود و کسی سنگسارش نمیکند

باد می وزید .واز لای پنجره نیم گشوده تلخی با زیرکی به زیر لحافم خزیده بود

من ازخویش پرسیدم

"راحت شدی عزیز؟"

تنها

صدای شکستن بود

بی وقفه

سکوت مرا بی رحم می درید.

من مرده بودم

تنها

به یک دلیل

شاعر حامد

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ۱:٥٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 اعتراض دارم ...

به خوابی که مرا ربود

به جسمم که روح مرا

سالها

به هر سیاه چاله که جذب میشود

همراه می برد

به چشمم که سالها

فقط نگاه کرد و ندید

به همسرم که هم بندم بود

اما....

همراز من نبود

با دوزخیان هر روز رازمرا

به کوچه ها می برد

جار میزد ....

اشک میریخت تا باورش کنند

تنها دلتنگیش آن بود

که من بیشتر از او

شاید ....

بیراهه رفته ام

اعتراض دارم به دستهایم

که تاکنون انگشتان دستی

شکاف های خالی احساسش را پر نکرده است

به روحم که تحقیر شد...

دریده شد...

زخمی و خون الود آواره اش کرداند

و هیچ نگفت

من اعتراض دارم

سهم من از زندگی کم بود

شاعر  حامد

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ۱:٤۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 به دار میکشی

کسانی را که برای همیشه دوست نمیداری

من پله هائی را که به طناب دار تو می رسید

طی کردم

حلق آویز مانده ام

تا قانونی

مردنم را برایت گواهی کند

دست وپا نمیزنم

خلاصی نمی خواهم

تا وقتی که چوب دار هست

ترجیح میدهم

آویزان آن باشم .

شاعر حامد

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ۱:٤٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 مرا وسعت بيداری

نيست

چشم ها خاموشند

ياری گری

نيست

شاعر مجتبی . ج (م. نهانی )

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ۱:٤٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 در این ثانیه های مرگ اشک و زوزه ی بغض های ترسو/
از چه باید نوشت وقتی که جوهر مغز در این هوا می خشکد/
نمی دانم چرا دستانم ورق را عاشق می کنند در حالی که خون هم رنگی ندارد /
نمی دانم چه لذتی دارد فریب این سینه
برای یک جرعه نفس در این یک ۴دیواری به نام قفس/

شعر از میثم همرنگ

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ۱:٤٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 نقشی از رنگ خدا
بر چهره ات
آنگاه
تو بی شرم رقص آتش را می پرستی
صدايت سکوتی پست
و هوسناک تر از نگاهی مست
بر سراسر شهر پيچيده
آنگاه من
بی خداتر از تو
خبر عشق را می خوانم

شعر از میثم همرنگ

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ۱:٤۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


آشقانه اى از رضا آشفته :
لابلای این اوراق یک رمز عاشقانه است
سادگی تو درآن موج می زند
بانوی رهیده از تکلف و لفاظی
تو درسطر سطر این شعر جولان می دهی
زیبا یی باران نگاهت
کلا فگی من از آوردن چتر
شايد اين کلاف سر در گم باز شود با نگاه تو
لا اقل از رمز شمعدانی بگو تا سرخی گونه هایت
آیینه شکسته ای تا با من یکرنگ شوی
ترازوی دستهایت داد می زنند از عدالت شفاف
و باران می بارد در خنکای صبح
گامهایت ترا نه می شود در خلوت من
با چتر بسته زیر باران شرمنده می شویم
از نگاه مزا حم

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ۱:٤٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ی شب- ای شب سیاه
تو هم می توانی مهربان باشی
تو هم می توانی زیبا جلوه کنی
و در تاریکی خودت بدرخشی
بسیار زیبا
چون من اینطور می پندازم
که حتی در سیاهی تو
عشق ها و محبت ها گم نمی شوند
بلکه فقط چهره های دو رو محو می شوند.
.
..
.
از دفتر دیوار سکوت
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:٥٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


پلکهایی بر هم، فشرده بر هم
جای پای سالهای جوانی
با گرد و غباری از شن های رنج و بی قراری
گویا سالهاست که خشکسالی بر چهره اش رخنه کرده
گویا هیچ نشاطی از جوانی درونش یافت نمی شود
گویا تمام سرنوشتش را در دفتر خود به یادگار سپرده
و خود از آن وادی گریخته تا به اوج رهایی برسد
پیر و سالخورده ، بی حرکت و بی صدا
صدای از پس دروازه های گشوده اش نمی آید
آیا زمان مرگ او فرا رسیده است؟

دیوار سکوت
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:٥۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


و امروز آغاز روز وحشت من است
در دل اضطراب و نگرانی غل غله می کند
قلبم از ترس طبق خود را آهسته تر می کوبد
که ناگاه صدایش را به گوش باد خمشگین نرساند
بی جان و خسته در روبروی پنجره ای نشسته و
با چشمان نیمه باز به آسمان تیره و مه آلود نگاه می کنم
آه خداوندا! به دنبال عشق تو
از کدامین در باید بگریزم تا به آرامش برسم
مرا از عذاب این شهر غریب نجات ده
مرا با خود به عالم سکوت و آرامشت رهنمون کن
خسته ام از این همه تاریکی و درد
خسته...........


دیوار سکوت
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:٥٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


درمیان خلأ حوض زمان
تپش قلب دو ماهی گم بود
پیرمردی لب حوض
درس وضو را به جوانی می گفت
و جوان -بی خبر از واژهءآب -
زیر سنگینی احساس گناه خم شده بود
و به تنهایی خود می نگریست ...
خواست آهی بکشد
استخوانهای کف حوض پیشدستی کردند
و جوان از لب حوض
پائین جست ...

توی باغ
دست شب راز طراوت را
در شعلهء آتش می سوخت
و زمین از هوس رویش گل عاجز بود
قلب هر لحظه
تهی از تپش خاطره ها می لرزید
و نسیم
یک بغل شعر نو و کهنه به دریاچهءحسرت می برد
و جوان
رو به سیاهی می رفت ...
شعر از محمد رضا زارع ( فریاد)
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:۳٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


مثل شبهای زمستانی و سرد
چشم در چشم افق دوخته ام
تا کدامین خورشید
برف مرا آب کند
مثل یک کولی آواره پرم از هوس دلکش خواب
تا کدامین بستر
چشم مرا خواب کند
مثل یک مانده ز کوچ
شوق هجرت دارم
به کدامین فصل پرواز کنم
مثل یک آه عمیق
کوله بارم نفس گرم غم است
از کدامین درد آغاز کنم
مثل پروانه و شمع
قاصد پاکترین راز شبم
با کدامین دل افروخته دمساز شوم
مثل یک پنجرهء بسته به دیوار زمین کوفته ام
کو نسیمی
که به شوق نفسش
باز شوم ...
شعر از محمد رضا زارع ( فریاد)
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:٢٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تا در ميان شب چشمی به دلداريست
تا با سرود اشک آهنگ غم جاريست
تا می تپد دل
تا می وزد باد
تا محو می شود در کوچه ها فرياد
تا سينه ها پر از حرف نگفته است
تا نرگسان مست در خاک خفته است
تا ابر زندگی در آسمان رهاست
تا دست سبز عشق همراه لحظه هاست
تا چشمه می دود بر کوهسار سخت
تا برگ تازه ای می رويد از درخت
تا قاب پنجره خيس محبت است
تا ساغر غروب لبريز غربت است
تا در دل نسيم حس وزيدن است
تا در نگاه باغ رؤيای چيدن است ...
شوق پريدن هست
شوق پريدن هست ...

شعر از محمد رضا زارع ( فریاد )
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:٢٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


من نقش انسان بودنم را در این صحنه ی روزگار

بد بازی کردم

و تماشاچیانش چقدر به من خندیدند

چه دل هایی که ناگاه از دستم افتادند و شکستند

چه نگاه هایی را که بی پاسخ گذاشتم

من نقشم را چه زود فراموش کردم.

شعر از نگین
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:٢٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


این همه نگاه را برای چه قربانی می کنید
آخر آنها را کجای این جاده دفن خواهید کرد
کدام قبرستان تاب دیدن این همه بی مهریتان را دارد
درکدام مکتب خانه آموخته اید این چنین دل شکستنی را
کاش می دانستم برای که قربانی می کنید
چه خدایی را می پرستید که من نمی شناسَمش.

شعر از نگین
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:٢٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ياد مي گيرم از سخاوت اين آسمان
خورشيد سهم چشم های من شد
دوباره جوانه خواهم زد
سبز می شوم
باشد که سايه ام رهگذری را مهمان کند.

شعر از نگین
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:٢٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


فاصله ميان ما ساعت هاست
مسيری که مقصدش تو باشی
ازمبداء من،
فرسنگ هاست.

فاصله ميان ما
هزاران کوه ست
هزاران دريا
هزاران دشت.
#
ابرهاي آسمان من
ابرهايي که از خورشيد مرا محروم می کنند.

بارانی ست درنگاه تو
در جوار خورشيد.
که نم نم بر زمين می نشيند
و بوی خوش خاک را می شنوی
وضرب افسونگر باران را.
ودرآن هنگام
رنگين کمانی ميان دوکوه زاده می شود
ولبخندی از لبان تو فارغ،


#

غم انگيز ترين غروب
در کبود آسمان من
که خنده را بر لب خشک می کند
واشک را درچشم می نشاند
وبقض را درگلو.
شاد ترين طلوع ست
در نگاه خواب آلود تو
در انتظار صبحانه ای دلچسب
نان داغ، پنيروچای
٫٫٫٫٫٫
شرق تا غرب
فاصله ای ست
ميان ما.
اما هميشه
عشق تو درقلب من است
ياد تو در ذهن من است
فاصله ميان ما فرسنگ هاست
فاصله ميان ما ديوارهاست
اما
هميشه
تو با منی.

شعر از حمید خاموش
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:٢٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تو آشنای نسیمی بهار من برگرد
به این دیار پر از یادگار من برگرد
ستاره رفتی و تو رفتی و شب خیانت کرد
به اسمان پر از انتظار من برگرد
هنوز این شکسته بلم را به پیش می رانم
امید ساحل سنگی کنار من برگرد
شراب و معنی تلخش دوای دردم نیست
به لحظه های سراسر خمار من برگرد
تو ای مفسر آوای سبز خنده به لب
میان گریه بی اختیار من برگرد
و عاقبت غم دل را به گور میبرد ساغر
برای غاتحه ای بر مزار من برگرد

شعر از ساغر 
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:۱۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تورا ديدم
نه يگانه بودی
نه بي همتا
مرا ديدی
نه يگانه بودم
نه بی همتا
.
.
.
صدايم کردی
سرنجنباندم
آرزويم کردی
دل نگرداندم
.
.
.
لخظه ای چند
از برايم ماندی
چه يگانه گشتی وبی همتا
من نیز
تو را ماندم
چه يگانه گشتم من
چه بی همتا
(آزاده - ۸۶)
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:۱٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تش بخیزد از دل در قلب این شب تار تا صبح شام هجران باید که ماند بیدار
رنگ فلک پریده خون ریزد از دو دیده تنها اشاره ی او درمان قلب تبدار
ای لاله از دو چشمت خون ریختی که سرخی ؟ گویی تو هم به عشقش در انتظار دیدار
می آید او که سازد شب را سپید چون روز ای جغد شوم بد خو دست از درخت بردار
پیراهن عزایش بین برکلاغ قاصد از هر کسی خبر برد از او نشد خبر دار
دیدی که بعد باران رنگین کمان در آمد رنگین کمان ما کو بعد از سرشک غمبار
پلک پریده ی ما , از او نشانه دارد تا روی او ببینیم در انتظار یک بار
((احمد)) برای آنکه نایل شوی به دیدار باید دلت بشویی از هرچه غیر دلدار
شعر از احمد تمیمی
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:۱٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


فكر پرواز آمد وآرامش از قلبم ربود گر چه يك لحظه ولي ،دنيا زقلب من زدود
روزگارم طي شد و پرواز از خاطر نرفت زآن زمان بازار دل، گه گرم گه هم در ركود
در تمناي وصال آسمان و شوق يار روز وشب شد خواهشم،هم اين وهم آن از ودود
يك شبي در خلوتم جستم گره در كار خود بوي بد ديدم ميان بوي خوب عطر و عود
اين همه در پنج وعده راست وخم مي شدم از سر اخلاص اما نيست حتي يك سجود
اين همه عمرم گذشت وباز حيران مانده ام پس چه فرقي اي خدا بين من و قوم ثمود
اي خدا(( احمد)) به اميدت به سويت رو كند تا مگر او را رها سازي ز زندان جمود

شعر از  احمد تمیمی
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:۱٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 پرده آسمانی دیگر
بر این پنجره
می آویزم
غم نان اگر بگذارد

زنگ صدایم
صوت ستاره خواهد داد
غم نان اگر بگذارد

ستاره ها را
که در قاب آسمان در قلابند
آزاد می کنم
غم نان اگر بگذارد

قرص ماه برای من
قرص نان برای تو
قرص و محکم
پشت پا به تاج و تخت و کاش و بخت می زنم
غم نان اگر بگذارد
شعر از جواد شریفی
آبان 75

۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:٠٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


رتمام لحظات تنهایی ام که گویی پایان نخواهد یافت

تنها به تو می اندیشم

به تو که احساس مرا نادیده نخواهی گرفت

و مرا قبل از آنکه در مرداب اندوه غرق شوم نجات خواهی داد

عشق مرا خواهی ستود و در باغ کوچک قلبم ؛گل امید خواهی کاشت.

تنها چیزی که برایم ارزشمند است تو هستی.

تویی که نمی توانم حتی در خیالم به بی تو بودن حتی برای یک لحظه ی کوتاه فکر کنم.

نمی دانم تاکی باید صبر کنم

اما دوباره صبر میکنم چون عادت کرده ام
یاد بگیرم غیر از صبر کردن و تسلی یافتن با خاطرات زیبایت چاره ای ندارم .

نیامدنت قلبم را سخت می فشارد

اما به امید آمدنت تا لحظه ی مرگ می مانم

یا تو خواهی آمد یا در آغوش مرگ تا ابد خواهم خوابید

عزيزم نميدونم آخر قصه ئ من و تو چي ميشه اما اينو بدون
من تا ابد و براي هميشه به انتظار تو مي مانم و عاشقانه دوستت ميدارم ...

به غرورت احترام خواهم گذاشت

برایت آرزوی خوشبختی خواهم کرد

و ترا از رفتن پشیمان نخواهم ساخت ولي

به غرور خود نیز احترام خواهم گذاشت

هنگام رفتنت...

به چشم هایت نگاه نخواهم کرد
تا اشک را در چشمانم نبینی...

تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم ،
تعجب نکن که چرا گريه نميکنم ،

بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم

اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است...

ارسال از حامد نوری

۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:٠۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 ربنا می خوانَدَم
سوی تو یا رب
کیستم من
گنه کاری شرمسار
عاجزی مضطر
ز شرم بسته ام لب
تو بخوانم
من بال گشوده ام
آغوش باز کن
بال گشودم ...

از دفتر حجم خالی

۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:٠٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 طول فاصله ام
عرض لبخندت
عمق فاجعه ات
تمام حجم بودنت بود ...

۱۳۸٦/٦/۳٠ | ۱:٥۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 شقف آسمانی

بيدار منم اگر چه بختم در خواب
هشيار منم اگر چه با رنگ شراب

يک کلبه ی « سقف آسمانی » دارم
در چشمم اگر چه خانه دارد مهتاب

عبد الرضا م عاکف

۱۳۸٦/٦/۳٠ | ۱:٥٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 در ساحل اشک از پی صدف میگردد
در ورطه ی آب و بهر کف میگردد

مقصد نرسد به دیده ی بسته اگر
تیری که روان سوی هدف میگردد
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ۱:٥٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 اوكه روزي درخاطره ها بود
اوكه روزي
درروياها بود
اوكه روزي
چون پرستو دردل اسمانهابود
واوكه روزي
چو ماهي درقعر ابها بود
اوكه روزي چوچشمه اي
درانبوه درختان جنگل بود
اوهماني بود
كه روزي
ازاسمان ازكنار
پرتوخورشيد
ازكنارابرسفيد
ازكنارتنها ستاره من مي امد
اوگل سرخي بود
كه بين گلهاي ياس وشبوجاخوش
كرده بود
وانقدرسرشرابالاگرفته بود
كه گويي فقط يك گل سرخ دردنيا
وجوددارد
ومن تك وتنها
به او مي انديشم

ارسال از زرقانی

۱۳۸٦/٦/۳٠ | ۱:۳٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


عاشقانه اى از رضا آشفته :
خاطره می شوی برای من که تو را به سراب دلم می سپارم
یک خاطره ی دور و عریان از حقیقتی ناب
یک خاطره سبز در خنکای پاییز
گویی نمی خواهی از خاطرم پاک شوی
یک لحظه هم برای تو غنیمتی است ناب
و من با خاطره تو به رویاهایم شکل می دهم
یک شکل عجیب !
در یک خیابان بلند
تو به رنگ بنفش دور می شوی
و من در لحظه ی چشم انتظاری
تو را در آ سمان
ابری می بینم پف آ لود
و با صدای من
بارانی می شو ی در همان خیابان بنفش
ارسال از رضا آشفت
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ۱:٢٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


عاشقانه اى از رضا آشفته :
سنگ نمی شکند از نگاه تو
مرا ببین خیمه آتش می زنم
زمین را گرد خود می گردانم
پری کوچک دریایی از من نگریز
سنگ نبشته ها در دل تو پنهان است
اگر روزی مرا افتخار دیدنت باشد
به تو یکرنگی سنگ و صخره را می آموزم
نگاهت نمی شکند از سنگ
سنگریزه ها را زیر پا می رقصانی
امید تو گشودن پنجره ی فولادی است رو به دریا
تو با سنگ نگاهم را می شکنی
بی آنکه آه مرا آویزه ی گوشت کنی
سنگ می شکند
با دلشکستگی پری کوچک دریایی
ارسال از رضا آشفته
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ۱:٢٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ه... در بهاران جنگل بي سبز من - پاييز مي گردد
پر نگار - بادي به برگش نيست
چشم شور انگيز ياران پر شدست ازغم
چشمه اي را -باور کس نيست

در نهفت ِ خشک پيما - شهر بي شرمان
دردم از بي تابش خورشيد- افزون تر
در جوار دشمنان تازه بي تدبير -
بر نمي آيد صدايي از رقاقت هاي ديرينه ي من اکنون

در خراب آهنگ اين ساحل
در وراي اين شب بي چشم بندرگاه
که ديده هول افکن کرده اين دريا
کسي - آواز مي بندد به تنهايي
کور سويي -حسرتش بودست
روشنايي -حيله اي ديگر به شبهايش

من وراي باد غيرت شکل ِ تو خالي
منزلي هستم به فکر خود

بهاران سال بد آغاز ماست- -پاييز

اين - بي نصيبي دهر کم انسان
در اين آشوب دم روزان پر کابوس
که کسي در فکر فردا نيست
جامه ي پر از نقاب دارد به تن هر کس
من به دنبال کسي آواره- چون مجنون -مي گردم
*** **** *****

آنکه گفته ست شعر من را دوست مي دارد
من همان را مي شناسم خوب
-دور جايي دور
شوق ديگر دارد او بر چشم
حال ديگر دارد او بر سر

- در اجاق بي بخارم - سرد وبي تشويش
که شعله بي دمادم - هر نفس- محکوم خاموشي ست
آتشي کردم به پاي هر نفر آري
وليکن خود نمي دانند...

من به سهم خود دگر بار
خشکم اما -
تر نمي سوزانم آنها را
غربتي -دلتنگ در باغم گرفته - سخت-
کسي از من چه مي داند
دلم در اوج مي ماند
***من صداي مردگان بي تحرک را
بسي برتر از اين نازندگان دارم به ذهنم دوست***
کويران لانه بردند در کران شهر بي آجين
در فضاي جنگل بي سوزناک من -
اين صداي بي حيا را- مي شناسم من
تبر از دست آن نامرد کشم امشب
اگر خواهد شکست يک پر بهايي- نوهالي را

از اين مخروبه بايد رفت
که کس پابند اين جا نيست
از اين مخروبه بايد کند -
بساط مهرباني را....
سادگي را
بي ريايي را
کسي را مي شناسم من
صدايش آشناست آري...


رشت - شهريور 2۰
1386

ارسال از  م - آرمان ( میرزا نژاد )

۱۳۸٦/٦/۳٠ | ۱:٢۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


<< چهر ها >> من چهراه اي را ديده ام که از وراي تابش رويش . زشتي زيزش را ديده ام . و چهراه اي که بايد تابش رويش را بر مي داشتم تا زيبايي زيرش را دريابم - من چهره ها را مي شناسم . زيرا از وراي پارچه اي که چشمان خودم مي بافم . مي بينم و به حقيقت زيرين مي رسم ( جبران خليل جبران ) s2a NAViK
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ماهی

ماهی کوچک سرخی را می شناسم،
که هر سال سیزده روز را در بستری از هفت سین زندگی می کند.
ماهی کوچک سرخی،
که هر روز چشم هایش را در حبابی شیشه ای می گشاید

http://www.kosoof.com/archive/260.php

عکس ماهی

البته به علت صید بیش از حد ماهی قرمز عکس ماهی قرمز موجود نمی باشد 

۱۳۸٦/٦/٢٩ | ٥:٥٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


سبوی باده را ساقی بیاور جام کم باشد که
اندراین دل زارم هزاران رنج و غم باشد

۱۳۸٦/٦/٢٩ | ٥:۳٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


برگ در انتهای زوال می افتد

و میوه در ابتدای کمال

بنگر چگونه می افتی

!!!چون برگی زرد یا سیبی سرخ

۱۳۸٦/٦/٢٩ | ٥:٢٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


عکس دریا

[مهران]

نگاه کن یه مرد تنها
[همخوانان]
روی ماسه های ساحل
[مهران]
با سر انگشتای خسته ش
[همخوانان]
می کشه عکس دو تا دل
[همخوانان]
نگاه کن یه مرد تنها
[مهران]
روی ماسه های ساحل
[همخوانان]
با سر انگشتای خسته ش
[مهران]
می کشه عکس دو تا دل
زیر هر دل می نویسه
یکی لیلی یکی مجنون
خدا می دونه که چشماش
چشمه ی اشک و دلش خون
قایق و تورت رو بردار دوباره مرد بلم رون
عاشق موجه و دریا اون دو تا چشمای گریون
می دونم قلب شکستت واسه اون که رفته تنگه
واسه آدمای عاشق همیشه دنیا قشنگه
نزارین آبی دریا بشه رنگ نا امیدی
شاید اون که رفته برگشت آخه فردا رو چه دیدی
[مهران]
نگاه کن یه مرد تنها
[همخوانان]
روی ماسه های ساحل
[مهران]
با سر انگشتای خسته ش
[همخوانان]
می کشه عکس دو تا دل
[همخوانان]
نگاه کن یه مرد تنها
[مهران]
روی ماسه های ساحل
[همخوانان]
با سر انگشتای خسته ش
[مهران]
می کشه عکس دو تا دل
زیر هر دل می نویسه
یکی لیلی یکی مجنون
خدا می دونه که چشماش
چشمه ی اشک و دلش خون
قایق و تورت رو بردار دوباره مرد بلم رون
عاشق موجه و دریا اون دو تا چشمای گریون
می دونم قلب شکستت واسه اون که رفته تنگه
واسه آدمای عاشق همیشه دنیا قشنگه
نزاریم آبی دریا بشه رنگ نا امیدی
شاید اون که رفته برگشت آخه فردا رو چه دیدی

اگه تنها و غریبی
اگه دلتنگی و خسته
دل دریاییتو حتی
اگه موج غم شکسته
غم و جا بذار تو ساحل
دلتو بزن به دریا
می شه دنیا مثه زندون
واسه آدمای تنها

۱۳۸٦/٦/٢٩ | ٥:۱٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شاهنامه به زبان کردی
-----------------

ده رمانِ زامان، دَرده گه یْ کاریم(درمان دردهای زخم کاریم)

هامْ رازِ نالَه یْ ، شُوان بی داریم(همراز ناله شبهای بیداریم)

راحَتی جَستی مِیْنَتْ بارَگَم(آرامش جان محنت بار من)

مَرحمِ سینه یْ پِر ژِه خارَگم(تسکین دل پر ز خار من)

آیْ را حَتی جَستی مِیْنَتْ بارَگَم(آرامش جان محنت بار من)

مَرحمِ سینه یْ پِر ژِه خارَگم(تسکین دل پر ز خار من)

کُوا لِیْلی، نیا لِیْلی، چیا لِیْلی (کجاست لیلی، لیلی نیست، لیلی رفته)

خیال دُ وِیْ تُاو نیشْتَنِ وَ جَرْگَم (فکر وخیال تو ناگهانی بر دل من نشست)

وَه دوریتْ قَسَمْ ، رازیمُ وَ مَرْگَم(به دوریت قسم به مرد نم راضیم)

هی چه مانمَ رﻳﮊاوْ، روخسارَم زرْدَه ن له داخِ یارانْ پیرانِمُ کَردَنْ(چشمانم مانند ریجاب است"نام رودی در یکی از مناطق کرمانشاه" رخسارم زرد است غم یاران پیرم کرده است)

آیْ شَرطِِمْ شَرطیوَنْ، مَجْنونْ شَرط کَردَ ن (عهد من همان عهدیست که مجنون بسته)

لِیْلِی مِن تونی تا وِ رویِ مَردَنْ(لیلی من تو هستی تا زمان مردن)

کُوا لِیْلی، نیا لِیْلی، چیا لِیْلی (کجاست لیلی، لیلی نیست، لیلی رفته)

------------------
 این متن را یک فرد غیر کرد نوشته است.

فرستنده متن : ميثم خياطان

۱۳۸٦/٦/٢٩ | ٥:٠٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


البته من آهنگش رو نشنیدم  اما دیدم متنش بد نیست

[Rebecca-CHORUS]
Temptation in my heart, I am burning and fallin' apart
When the night falls, my heart calls for a longer devotion
Temptation I want you, Can you be my only one
When the night falls my heart calls with a touch of your hand

[1st Verse-Arash]
تو آسمون عشقم تو بودی ستاره ی من تو بودی
اسم تو هست ستاره بیا پیشم دوباره
اون موهای مشکیت منو کشت چشمای زیبات منو کشت
بیا بیا پیش من دوباره یالا بگو آره ستاره

[Rebecca-CHORUS]
Temptation in my heart, I am burning and fallin' apar
When the night falls, my heart calls for a longer devotion
Temptation I want you, Can you be my only one
When the night falls my heart calls with a touch of your hand

[2ed Verse-Arash]
همه فکر و خیالم تو هستی دنیای من تو هستی
اسم تو رو لبامه ستاره وای ستاره
یه عمر بدونت خواب بودم تا من تو رو پیدا کردم
بیا بیا پیش من دوباره یالا بگو آره ستاره

[Rebecca-CHORUS]
Temptation in my heart, I am burning and fallin' apart
When the night falls, my heart calls for a longer devotion
Temptation I want you, Can you be my only one
When the night falls my heart calls with a touch of your hand

[Arash-Bridge]
من امشب تو رو می خوام وآآآآآآآآی
ستاره تو رو می خوام وآآآآآآآآی

[Rebecca-CHORUS x2]
Temptation in my heart, I am burning and fallin' apart
When the night falls, my heart calls for a longer devotion
Temptation I want you, Can you be my only one
When the night falls my heart calls with a touch of your hand

[Arash-Bridge]
من امشب تو رو می خوام وآآآآآآآآی
ستاره تو رو می خوام وآآآآآآآآی

فرستنده متن : شهاب

۱۳۸٦/٦/٢٩ | ٥:٠۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دلم گرفته دريا
فكري به حال من كن
ابي اون چشاتو
خواب وخيال من كن
دلم گرفته دريا
ابريه اسمونت
ميخوام كه گريه ها مو
فقط بدم نشونت
دريا تو دريا نيستي
اگه دلت نگيره
قصه بي پناهيم
از ياد تو نميره
وقتي قراره ادم
فقط يه سايه باشه
قصه رو لبهاش
بغض و گلايه باشه
وقتي بايد بهارو
حتي تو خواب نبيني
تو انتظارو حسرت
عمري بايد بشيني
وقتي كه دل يه عالم
ابراي خسته داره
از سر شب تو خونه
بناي غم ميذاره
چه فايده داره دريا
برام نام و نشونت
ارزوني تو باشه
ابي اسمونت
ارزوني تو باشه
اينهمه اسمونت

۱۳۸٦/٦/٢٩ | ٤:٥۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


حکایت

زاهدی مهمان پادشاهی بود . چون بطعام بنشستند کمتر آن خورد که ارادت او بود و چون بنماز بر خاستند پیش از آن کرد که عادات او ، تاظن صلاحیت در حق او زیادت کنند .

ترسم نرسی بکعبه ای اعرابی   کاین ره که تو میروی بترکستانست

چون بمقام خویش آمد ، سفره خواست تا تناولی کند . پسری صاحب فراست داشت . گفت ای پدر : باری بمجلس سلطان در طعام نخوردی ؟ گفت : در نظر ایشان چیزی نخوردم که بکار آید . گفت : نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که بکار آید .

۱۳۸٦/٦/٢٩ | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد

بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد        سعدی

۱۳۸٦/٦/٢٩ | ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دل واژه های من رویای من

رویای من

رویای من , به کجا میکشانی مرا ؟

به دور دست های نا پیدا

به عمق قلب دریاها

آخر ,دیدار  ما به کجا ؟

کی می شود لحظه شوق این دل بی تاب

دل مرمری ام دیگر تاب صبر ندارد

خسته ام خسته تر از هر اتفاق

28/6/86  بامداد   1:15

۱۳۸٦/٦/٢۸ | ٢:٢۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دل واژه های من رویای رنگینم

رویای رنگینم

هر روز و هر شب

هر لحظه و  هر ثانیه

برای رسیدن و برای رنگین کمان شدن  شاید برای پیوند  به آسمان آبی پاک

همیشه دعا می کنم

28/6/86  بامداد  1:20

۱۳۸٦/٦/٢۸ | ٢:٢٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دل واژه های من  - گل امیدم

گل امیدم تو را در شیشه حساس بلوری رنگ

حبس کرده ام که مبادا دست رنگ شب تو را پر پر کند

اما شیشه این  گل شکستنیست تو پاسبانش باش 

28/6/86  بامداد   1:25

۱۳۸٦/٦/٢۸ | ٢:۱۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


عکس گل
۱۳۸٦/٦/٢۸ | ٢:۱٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


عکس گل
۱۳۸٦/٦/٢۸ | ٢:۱٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


عکس گل
۱۳۸٦/٦/٢۸ | ٢:۱٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


عکس گل
۱۳۸٦/٦/٢۸ | ٢:٠۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


سفر بخیر عزیزدل

پشت سر رو نگاه نکن

تا نبینی که میشکنم

برو سفر بخیر عزیز ,  یار همیشگیت  منم

پشت سر رو نگاه نکن

دیدنی نیست گر یه  من

وقت خداحافظیمون ,  یک حرف آفتابی بزن

سفر بخیر عزیز دل

گردنه  پر خطره

ببین که از حق حق من شونه واژه ها کمه

بگو همیشه با منی

تا اخرین فصل سفر

بگو  , بگو تا خون نشه این دل زار و  در به در

سفر بخیر عزیز دل

بگو همیشه با منی

سفر بخیر

برای برگشتن تو باید کدوم شعر رو سرود باید کدوم ترانه رو از کف لحظه ها ربود

باید کدوم قصیده رو به دست قاصدک سپرد

باید که از تو آسمون چند تا ستاره رو شمرد

سفر بخیر عزیز دل

بگو همیشه با منی

بگو همیشه با منی تا آخرین ثبت صدا بگو تا این ترانه رو پر کنم از خاطره ها

۱۳۸٦/٦/٢۸ | ۱:٠۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


گل پونه های وحشی دشت امیدم

وقت سحر  شد

خاموشی  شب رفت و فردای دگر شد

من ماندم تنهای تنها

من ماندم تناها  میان سیر غم ها

حبیبم سیر غم ها

گل پونه ها نامهربانی آتشم زد آتشم زد

گل پونه ها نامهربانی آتشم زد آتشم زد

گل پونه با بی هم ز بانی آتشم زد

می خواهم همچون تا سحر گاه بخوانم

افسرده ام , دیوانه ام , آزرده جانم

۱۳۸٦/٦/٢۸ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ظلمت

چه گریزیست ز من ؟

چه شتابیست به راه ؟

به چه خواهی بردن

در شبی اینهمه تاریک پناه ؟

مرمر پله آن غرفه عاج !

ای دریغا که ز ما بس  دور است

لحظه ها را دریاب

چشم فردا کور است

نه چراغیست در آن پایان

هر چه از دور نمایانست

شاید آن نقطه نورانی

چشم گرگان بیابانست

می فرو مانده به جام

سر به سجاده نهادن تا کی ؟

او در اینجاست نهان

میدرخشد در می

گر بهم آویزم 

ما دو سر گشته تنها چون موج 

به پناهی که تو میجوئی   خواهیم رسد 

۱۳۸٦/٦/٢۸ | ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شب سیاهی کرد و بیماری گرفت

دیده را طغیان بیداری گرفت

دیده از دیدن نمی ماند  دریغ

دیده پوشیدن نمی داند  دریغ

رفت و در من مرگزاری کهنه یافت

هستیم را انتظاری کهنه یافت

آن بیابان دید و تنهائیم را

ماه و خورشید مقوائیم را

۱۳۸٦/٦/٢۸ | ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


پرنده مردنیست

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب میکشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست .

۱۳۸٦/٦/٢۸ | ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


عکس جاده
۱۳۸٦/٦/٢٧ | ۳:٤۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


عکس جاده
۱۳۸٦/٦/٢٧ | ۳:۳٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


طوفان
۱۳۸٦/٦/٢٧ | ۳:٢٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


طوفان
۱۳۸٦/٦/٢٧ | ۳:٢٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


طوفان
۱۳۸٦/٦/٢٧ | ۳:٢٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


۱۳۸٦/٦/٢٧ | ۳:۱٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ابر می بارد و من می شوم از یار جدا چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع   من جدا گریه کنان ،  ابر جدا ، یار جدا     

 امیر خسرو دهلوی

۱۳۸٦/٦/٢٧ | ٢:٥٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ای کاش که جای آرامیدن  بودی          یا این ره دور را رسیدن بودی

کاش از پی صد هزار سال از دل خاک   چون سبزه امید بر دمیدن بودی               خیام
۱۳۸٦/٦/٢٧ | ٢:٥۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


رایت خون به دوش ، وقت سحر        نغمه ای عاشقانه بر لب باد

زندگی را سپرده در ره عشق            به کف باد و هر چه بادا باد         

     دکتر شفیعی کد کنی

۱۳۸٦/٦/٢٧ | ٢:٥۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دامن دل ز کف صبر رها می بینم   هر که عاشق شده داند که چه ها می بینم  

  ادیب الممالک 

۱۳۸٦/٦/٢٧ | ٢:٤٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


خلوتم چراغان کن ای چراغ روحانی

ای ز چشمه نوشت چشم دل چراغانی                           شهریار

۱۳۸٦/٦/٢٧ | ٢:٤٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت بار فراق این همه ایّامم نیست                        سعدی
۱۳۸٦/٦/٢٧ | ٢:٤۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


عیب جویانم حکایت  پیش جانان گفته اند

من خود این پیدا همی گویم که پنهان گفته اند            سعدی

۱۳۸٦/٦/٢٧ | ٢:٤٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست        غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست

اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم            فغان که در کف من  اختیار باید و نیست

چو شام غم ، دل اندو هگین نباید و هست چو صبحدم  نفسم بی غبار  باید و نیست

درون آتش از آنم که آتشین گل من             مرا چو پاره ی دل در کنار  باید و نیست

به سرد مهری باد خزان نباید و هست           به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست

چگونه لاف محبت زنی ، که از غم عشق       تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست

کجا به صبحت پاکان  رسی که دیده ی تو      بسان شبنم گل اشکبار باید و نیست

رهی ، به شام جدایی چه طاقت است مرا  که روز وصل دلم را قرار بایدونیست     

رهی معیری 

۱۳۸٦/٦/٢٦ | ۳:٤٤ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


گوهر خود را هویدا کن ، کمال این است و بس

خویش را در خویش پیدا کن ،  کمال این است و بس

سنگ دل را سرمه کن در آسیای رنج و درد

دیده را زین سرما بینا کن ، کمال این است و بس

همنشینی با خد ا  خواهی اگر در عرش رب

 در درون اهل دل جا کن ، کمال این است و بس     حاج میرزا حبیب خراسانی 

۱۳۸٦/٦/٢٦ | ۳:٤٢ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


 

همه دردم  ، همه داغم  همه عشقم  همه سوزم  همه در هم گذرد هرمــه

و سال و شب و روزم

و صل و هجرم شده یکسان  هـمه از دولـت عـشقت چـه بـخندم چه بــگریم

چه بسازم چه بسوزم

گفتنی نیست که گویم ز فراقت به چه حالم  حیف و صد حیف که دور

 از تو ندانی به چه روزم

دسـت و پـایـم تپـش دل هـمـه از کــار فـکـنده  چـشـم بـر جــلـوه ی

 دیــدار نیفتاده هنوزم

غــــصه ی بـــی غـــمیم داغ کــند ور نــه بگــویم  داغ بــی دردیــم از

 پـا فِگندَ ور نه بسوزم

رَ ضـــیم  ، جـــمله ی آفاق ، فــروزان ز چرا غــم  همچو مه ، چشم به دریوزه

 ی خورشید ندوم

( رضی الدین آر تیمانی )

۱۳۸٦/٦/٢٦ | ٤:٤٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


آرزوی دل چو اشک از چشم ما افتاده است.......

مدُعا چون سایه ای در پیش پا افتاده است.......

گـو هر امیُد ما قـعر توکل کرده ساز...................

کشتی تدبیر در موج رضا افتاده است ..............

تا قیامت بر نمی خیزد چو داغ از روی دل...........

سایه ی ما ناتوان هر کجا افتاد ه است.............

بیدل دهلوی

۱۳۸٦/٦/٢٦ | ٤:۳٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


عزم آن دارم که امشب نیم مست   پای کوبان کوزه ی دُردی به دست

سر به بازار قلندر در نهم            پس به یک ساعت ببازم هر چه هست

تا کی از تزویر باشم  خود نمای        تا کی از  پندار باشم خود پرست ؟

پرده ی پندار می باید درید                   توبه ی زهاد می باید شکست

                                        عطار

۱۳۸٦/٦/٢٦ | ٤:٢٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری

وز شور خویش در من شوریده ننگری             مولوی

۱۳۸٦/٦/٢٦ | ٤:٢۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ای دل تو را نگفتم کز عاشقی حذر کن

بگذار نیکوان را وز مهرشان گذر کن              قطران تبریزی
۱۳۸٦/٦/٢٦ | ٤:٢۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


زان یار دلنوازم شکری است با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت        حافظ

۱۳۸٦/٦/٢٦ | ٤:٢٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


آید آن روز که خاک سر کویش با شم

ترک جان کرده و آشفته ی رویش باشم          سبوی عشق   

۱۳۸٦/٦/٢٦ | ٤:٢٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


مشتاقی و صبوری از حد گذشت ، یارا

گر تو شکیب داری ، طاقت نماند ما را          سعدی  

 

 

۱۳۸٦/٦/٢٦ | ٤:٢٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید

از یار آشنا سخن آشنا شنید                        حافظ 243  

۱۳۸٦/٦/٢٦ | ٤:۱٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود            حافظ 226  

۱۳۸٦/٦/٢٦ | ٤:۱٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


هر گز امید و بیم از وصل و هجر یار نیست

عاشقم عاشق ، مرا با وصل و هجران کار نیست

هر شب از افغان من بیدار خلق اما چه سود

آن که باید بشنود افغان من بیدار نیست

 

( هاتف اصفهانی )
۱۳۸٦/٦/٢٦ | ٤:۱٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 غزلی  از استاد دکتر شفیعی کد کنی  

دست  به دست  مدعی شانه به شانه می روی  آه که با رقیب من جانب خانه می روی !

بی خبر از کنار  من  ، ای نفس  سپیده دم  گرم تز ار شراره ی آه  شبانه می روی

من  به زبان اشک خود  می دهمت سلام و تو  بر سر آتش دلم همچو زبانه می روی

در نگه نیاز من موج  امید ها تویی  وه که چه مست و بی خبر سوی کرانه می روی !

گردش جام چشم تو هیچ به کام ما نشد  تا به مراد مدعی همچو زمانه می روی

حال که داستان من ، بهر  تو شد فسانه ای  باز بگو به خواب خوش با چه  فسانه می روی ؟

۱۳۸٦/٦/٢٦ | ٤:٠٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


کدام مست می از خون  ( سایه ) خواهد کرد      که  همچو خوشه انگور می فشارندم 

                               

                              (هوشنگ ابتهاج   سایه )

۱۳۸٦/٦/٢٥ | ۸:٤٥ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


هنوز دست نشسته ست  غم  ز خون دلم        چه نقشها  که از این دست می نگارندم

۱۳۸٦/٦/٢٥ | ۸:٤٥ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


چه جای خواب  که هر شب محصلان فراق  خیال روی تو بر دیده می گمارندم

۱۳۸٦/٦/٢٥ | ۸:٤٤ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


من آم ستاره شب زنده دار امیدم              که عاشقان تو تا روز می شمارندم

۱۳۸٦/٦/٢٥ | ۸:٤۳ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


چه باک اگر به دل بیغمان نبردم راه ؟          غم شکسته دلانم که می گسارندم

۱۳۸٦/٦/٢٥ | ۸:٤۳ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


سری به سینه فرو برده ام ، مگر روزی        چو گنج گم شده  زین  کنج غم  بر آرندم

۱۳۸٦/٦/٢٥ | ۸:٤٢ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


غم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست     هزار  شکر که بی غم نمی گذارندم

۱۳۸٦/٦/٢٥ | ۸:٤٢ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش       به وعده های وصال تو زنده دارندم

۱۳۸٦/٦/٢٥ | ۸:٤۱ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


مرا که مست تو ام ، این خمار خواهد کشت     نگاه  کن  که به دست که می سپارندم

۱۳۸٦/٦/٢٥ | ۸:٤۱ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


هوای  روی تو دارم  ،  نمی گذارندم       مگر به کوی تو این ابر ها  ببارندم

۱۳۸٦/٦/٢٥ | ۸:۳۸ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


   عجب گل زیبایی

۱۳۸٦/٦/٢٥ | ٥:۳٢ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


۱۳۸٦/٦/٢٥ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


من بودم و شمع بود و شب شب رفت و شمع  آب شد

و من ماندم و غم

 

۱۳۸٦/٦/٢٥ | ٥:۱۱ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


۱۳۸٦/٦/٢٥ | ٤:٥٤ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


من درد تُرا ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم  ز دوست تا جان ندهم

از دوست بیادگار دردی دارم

کان درد بصد هزار درمان ندهم .

۱۳۸٦/٦/٢٥ | ٤:٤۸ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


به دریا شکوه بردم از دور دست

وزین عمری که تلخ تلخ بگذشت

به هر موجی که می گفتم غم خویش

سری می زد به سنگ و باز می گشت .

persianblog

۱۳۸٦/٦/٢٥ | ٤:٤٦ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


حادثه ها مهربانه می گذرند

این مایم که آنها را تلخ می کنیم

چشمانت را ببند و با دیده ی دل

نگاه کن

چشم باطن راه روشن را نشان می دهد

دلت را به امواج بینش خوب بسپار

۱۳۸٦/٦/٢٥ | ٤:۳٦ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


یک نکته به صد دفتر من رسیدم

از اول آن تا به آخر چه رنج ها که من کشیدم

حاصل جمع آن شد دو نکته گوش باش

اول گام با عشق  بردار آخر گام با اشک بر دار

۱۳۸٦/٦/٢٥ | ٤:۳٥ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


زرورق شکفتن در دلم سر می کشد باز

مرغ امید در افق پر می کشد باز

در کوچه ی نور و صدا ره می سپارم

امشب اگر مرگم رسد حرفی ندارم

امشب گرفته گریه ها دست دلم را

دریا کمک کن تا بیابم ساحلم را

۱۳۸٦/٦/٢٥ | ٤:۳٥ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه

درد تموم عاشقا  پای کسی نشستنه

این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه

گردای رو آینه ها فقط غم زندگیه

این روزا درد عاشقا فقط غم نرسیدنه

مشکل بی ستاره ها یه کمی ستاره چیدنه

این روزا کار گلدون از شبنمی تر شدنه

آرزوی شقایق یه شب کبوتر شدنه

این روز آسمونمون پر از شکسته بالیه

جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه

این  روزا کار آدما  دلو گرفتن و

بعدش اونو گرفتنه به دیگری سپردنه

این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه

ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه

این روزا سهم عاشقا حسرت و بی وفایه

جرم تمام مشون فقط عزت اشنائیه

این روزا توی هر نفس یکی دو تا  قناریه

شبا غم قناریا تو خواب خونه جاریه

این روزا چشمای همه غرق نیاز و شبنمه

رو گونه ی هر عاشقی یه قطره بارون غمه

این روز ا درد بچه ها بازی چرخ و فلکه

قلبای مثل در یامون پر از خراش و ترکه

این روزا عادته همه مرگ و بهونه کردنه

کار چشای آدما دل و دیونه کردنه

۱۳۸٦/٦/٢٥ | ٤:۳٤ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


The Traveler

In from the, Coast, Riding like the wind and racing

The Moon shadows on the road, Dancing and a-weaving

Like a crazy fool a horse man is Coming Death in his heart

For a rendezvous and where the traveler goes nobody knows

...

مسافر

درامتداد ساحل  چون باد می تازد و انگار با ماه سر مسابقه دارد

سایه های روی جاده  هم چون دیوانگانی در رقص و پیچ و تاب اند

سواری می آید . دلش بی تاب و عده دیواری است

 این مسافر راهی کجاست ؟

هیچ کس نمی داند  ... .     

 

 

۱۳۸٦/٦/٢٥ | ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


کسی که لطف کند با تـو  ، خـاک پایش باش

 

               و گـر ستیزه برد ،  در  دو چشمش آکن خـاک

 

سخن بلطف و کـرم بـا درشتخوی مـگوی

 

               کـه زنـگ خورده نـگـردد بنرم سوهان پـاک

 

۱۳۸٦/٦/٢٤ | ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


چون مرگ

در کوره راه آمد و شد  ارواح در تو هم بودن

از ترسم  انکار نمود از وحشت انگار تو

تنهاییم را مخاطب می سازم

باز پاره ای خاطرات نامریرا  بر تپه های مه آلود کودکیم

ایستاده است هنوز با پیراهنی  که بوی شعر می دهد

در یادها می مانم مثل مرگ

در این طوفان میخوانم

چون ئوو .... ئووی مرغاهای دریایی   ( اقبال معتضدی )

۱۳۸٦/٦/٢٤ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


چشم تو گر نیست چو نرگس ، چه غم خوری ؟

بی دیده بسان سمن تازه شکفته است

از بس که دم سرد زدم در غم تو ، من

زو آینه چشم تو زنگار گرفته است

۱۳۸٦/٦/٢٤ | ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ای دلارام یار کشنی گیر

سینه تو ز سنگ آکنده است

هر تنی کش برت زده است آسیب

همچو مارش ز هم  پراکند ه ست

که تواندت بر زمین افکند

ماه را بر زمین که افکنده است ؟

۱۳۸٦/٦/٢٤ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


[1]یکی  را گفتند عالم بی عمل بچه ماند ، گفت بز نبور بی عسل .

زنبور درشت بی مروت را گوی باری چو عسل نمی دهی ، نیش مزن


[1] . تنبیه

۱۳۸٦/٦/٢٤ | ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


[1]ریشی درون جامعه داشتم و شیخ از آن هر روز[2] بپرسیدی که چونست و نپرسیدی[3] کجاست دانستم از آن[4] احتراز می کند [5] که ذکر همه[6] عضوی روا نباشد و خردمندان گفته اند هر که سخن نسنجد از جوابش[7] برنجد . 

تا نیک ندانی که سخن عین صوابست باید که بگفتن دهن از هم نگشائی

گر راست سخن گوئی و در بند بمانی به زانکه دروغت دهد از بند رهائی



[1].ادب

[2]. و شیخ علیه الرحمه هر روز

[3]. و نپرسیدی که بر که در

[4]. که ار ذکر آن

[5]. همی کند

[6]. هر

[7]. بغایت

۱۳۸٦/٦/٢٤ | ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


در سخن با دوستان آهسته باش 

                       تا ندارد دشمن خونخوار گوش

پیش دیوار آنچه گوئی هوش دار

                      تا نباشد در پس دیوار گوش

         هر که با دشمنان صلح میکند  سر آزار دوستان دارد .

بشنو ای خردمند از آن دوست دست

                    که با  دشمنانت بود هم نشست

۱۳۸٦/٦/٢۳ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


[1]یکی  را گفتند عالم بی عمل بچه ماند ، گفت بز نبور بی عسل .

زنبور درشت بی مروت را گوی باری چو عسل نمی دهی ، نیش مزن



[1] . تنبیه

۱۳۸٦/٦/٢۳ | ٤:۱٧ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


[1]ریشی درون جامعه داشتم و شیخ از آن هر روز[2] بپرسیدی که چونست و نپرسیدی[3] کجاست دانستم از آن[4] احتراز می کند [5] که ذکر همه[6] عضوی روا نباشد و خردمندان گفته اند هر که سخن نسنجد از جوابش[7] برنجد . 

تا نیک ندانی که سخن عین صوابست باید که بگفتن دهن از هم نگشائی

گر راست سخن گوئی و در بند بمانی به زانکه دروغت دهد از بند رهائی



[1].ادب

[2]. و شیخ علیه الرحمه هر روز

[3]. و نپرسیدی که بر که در

[4]. که ار ذکر آن

[5]. همی کند

[6]. هر

[7]. بغایت

۱۳۸٦/٦/٢۳ | ٤:۱٠ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


[1]هر که در پیش [2]سخن دیگران افتد تا مایه فضلش بدانند پایه[3] جهلش معلوم کند . [4]



.[1] حکمت

.[2] در میان

.[3] ص : مایه

.[4] بشناسد کنند

۱۳۸٦/٦/٢۳ | ٤:٠٤ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


[1]رحم آوردن[2] بر بدان ستمست بر نیکان . عفو [3] کردن از ظالمان جوراست بر درویشان .


[1]. حکمت و

[2]. کردن

[3]. و عفو

۱۳۸٦/٦/٢۳ | ٤:٠۳ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


سه چیز[1] پایدار نماند  : مال بی تجارت و علم بی بحث و مالک بی سیاست .[2] 

 



.[1] حکمت سه چیز بی سه چیز

[2]. در بعضی از نسخ این قطعه در این جا ثبت است :

وقتی بلطف گوی و مدارا و مردمی   باشد  که در  کمند قبول آوری دلی

وقتی بقهر گوی که صد کوزۀ نبات    گه گه چنان بکار نیاید که حنظلی

۱۳۸٦/٦/٢۳ | ٢:٥٩ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


[1]ملک از خردمندان جمال گیر دو دین از پرهیز گاران کمال یابد .[2]

پادشاهان بصحبت [3] خردمندان از آن  محتاج [4]  ترند که خردمندان بقربت پادشاهان .

        پندی اگر بشنوی ای پادشاه در همه عالم[5] به از این پند نیست

                               جز بخردمند مفرما عمل گرچه عمل کار خردمند نیست


[1].  حکمت

[2]. پذیرد

[3]. بنصیحت

[4]. خردمندان محتاج

[5]. دفتر

۱۳۸٦/٦/٢۳ | ٢:٥٤ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


[1]دو کس رنج بیهوده  بردند و سعی بی فایده کردند : یکی آنکه

اندوخت[2] و نخورد و دیگر آنکه آموخت و نکرد .[3] 

            علم چندانکه بیشتر خوانی    

 

                              چون عمل در تو نیست نادانی


[1]. لطیفه 

[2]. مال گرد کرد 

[3]. علم آموخت و عمل نکرد 

۱۳۸٦/٦/٢۳ | ٢:٤٥ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


در آداب صحبت 

         مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گِرد کردن مال .

عاقلی را پرسیدند نیکبخت کیست و بدبختی [1] چیست , گفت  : نیکبخت آنکه

خورد و کِشت و بدبخت آنکه مرد و هِشت .

             مکن نماز بر آن هیچ کس که هیچ نکرد 

                                  که عمر درسر تحصیل مال کرد و نخورد


 [1].  بدبخت  

۱۳۸٦/٦/٢۳ | ٢:۳٥ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |



اميد وارم به مفهوم و معنای واقعی اين ماه نزديک تر بشیم

الهی

نور تو چراغ معرفت بیفروخت   دل من افزونی است

قروب تو چراغ وجد بیفروخت  همت من افزونی است

بود تو کار من راست کرد   بود من افزونی است

الهی

از بود خود چه دیدم مگر بلا  از بود تو همه عطاست  و وفای به بر پیدا و به کرم هویدا

ناکرده گیر کرد رهی و آن کن که از تو سزا .

الهی

ضعیفان را پنهاهی مومنان را گواهی چه بود که افزونی و نگاهی ؟

الهی

چه عزیز است  او که تو او را خواهی از در بگریزد  او را در راه آوری

طوبی آن کس را که تو او رایی آیا که تا از ما کرایی ؟

بر گرفته از مناجات نامه - خواجه عبد الله انصاری

۱۳۸٦/٦/٢۳ | ٢:٢٢ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


( گوش معنا)

در زیر پوست آرزو های کمین  آرزوهای تمام مردمان شهرها

میروم راه و تفکر می کنم که

  سایه های سرگردان در شهر می چرخند

درطوفانی به نام زندگی خوش راحتند .

تکرار زمان رد پایی است در دل سنگوارهها

یک صدا   یک صدا   یک دریغ ساده گفت :

گوشهایت را ظرافت بین کن .

این صدای کفشهای خاکی اوست .

چه آرام   مرد نابینا امواج تپش را

 با عصای چوبیش می نوازد در صدا.

هیچ کس آگاه نیست ; ازدرون  مهربان و روشنش

شانه های عابران تند رو

پیکر محتاط او را میزنند بر هر طرف

مرد نابینا به یک لبخند خوش   آرام گفت :

این نیز باد هوای خواهش است   بگذرد .

آن طرف نزدیک راه عابران

یک نفر با خشونت نرمی داد  می زد   باد بادک   بادبادک .

کودکی در آغوش کسی وابسته بود

داشت میخورد فریب رنگهایی از تهی

نو جوانی با نگاه خسته اش گفت: ای دریغا خوش بحالت کودکی .

یک طرف هم مادریست  درد کشیده  پشت خمیده

تنها تر از وقت تولد دوباره   یا یک فراق درد ناک

میرود آرام آرام   عینکی داشت به چشم .                                                             

صورتش فریاد میزد :                                                           

آه از دست شما شوخ  جوانان غریب.

ابر آسمان هم دلش دلگیر بود 

 اشک میریخت و خورشید محتضر .

بوغهای مکرر در خیابان نمور  این تجسم را ز یادم میربود .

نور های خیالی  سو بالاهای تند

یک خطر   یک رنگ زرد

ایستادن بر همان رنگهای وضعی

چه خیانتها که برآن عهد بسته رفته رفته است.

خیانت    عهد بسته    چیست اینها    !!!

خط ممتد گامهای عابران در خیابان

مات بود چشمهای خسته ام   برآن خنده های کوک شده .

رد شدن از راههای پر هیاهو آ رزوی مفردی بود.

از کوچه پس کوچه های متفکر تا  سکوت !

باید گذشت تا به مقصد ها رسید .

در همان کوجه های ساده ی متصل

یک صدای تازه می رسید بر گوشها

از بلندی های این شهر شلوغ  بس فراوان است   که میگوید :

بشتابید ....  بشتابید ....  .

یک نفر ایستاده بود و فکر میکرد .

صاحب گوشی است به نام معنا   ورد سبزی بر لبانش نقش داشت.

یادش آمد صحنه های سایه های عابران

آن مرد نابینا با حرف گران

مادی پیر   کودکی با آن تمنا خیره اش   بادبادک می خواست.

رنگهای معلق در خیابان های شهر

بوغهای خستگی   دلهای سرد .

می گذشت از یک تفکر گاه سبز

گوش معنایش بر او گفت زود باش

آن صدا از آن بلندی های شهر

میدواند یک جوان را با چه موجی از شتاب !!

خوش به حالش میرود او بی حساب .

از همین پس کوچه های بی صدا

یک صدای سبز جاریست در دل آیینه ها

روح معنا   گوش معنا   رویشش آغاز شد.

از تمام مردم این شهر ما

یک نفر بر حس خود آگاه شد.

حدس من تنها تفکر گاه انسانهای معنا گوش بود

از یک دانشجوی رشته ادبیات  که براش آرزوی موفقیت می کنم 

۱۳۸٦/٦/۱٠ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC