.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


پروانه فتاحی طاهری

بگو بگو، بگو به من
 مگر چه ديده اي ز من
 بگو به من
تو خوب من
 چرا ، چرا ، مگر چه كرده ام به تو
 ببين كه گلشن وجود من
 چگونه تشنه ي بهار توست ؟
 مگر اميد من رسيدن وصال توست
 بگو بگو ، قسم به جان تو
 به رويش ستاره ها
 به ماه ، كهكشان و راه آن
قسم به شب ، به روز
 به ظلمت شبانه ام
 به كلبه ي خرابه ام
 قسم به روح پاك خود
كه چون نسيمي از سحر
 به روح پر شرر زند
مرا نمي رسد خبر
 ز فطرت درون تو
 بگو ، بگو ، مگر چه كرده ام به تو؟
۱۳۸٦/٧/۳٠ | ۸:٠۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


زندگی
رعد و برقی است
نگاهت رعد و برق دیگر
ببین بهار نگاهم
از اینهمه تلاطم طوفان
چه به ستیز آمده
پائیز آمده
***
با یاد تو به خواب شدنی دیگر
چون بویت
گلاب شدنی دیگر
می خواهم
ندیدنت
خراب شدنی دیگر
ببین به پیشوازم غم
چه تند و تیز آمده
پائیز آمده
***
پائیز آمده
آن باده که نخواستمش
بر جام جان من لبریز آمده
سبک بالی نگاهت
چه سنگین شده
می خواهمش که به جست و رست و خیز آمده
انگار رستاخیز آمده
پائیز آمده

جواد شریفیان
۱۳۸٦/٧/۳٠ | ۸:٠٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


وصال اوج آرزوی عاشق است
اما خیلی ها بر این اعتقادند که نقطه اوج نقطه اغاز سقوط است و زوال.
اما شاید خیلی ها ندانند تو ماورای این قوانین هستی.
وصال تو شروع هستی وجود من است.
من در تو غرق خواهم شد و تا ابد عاشق خواهم ماند.
من ان پیرمرد فیزیکدان را در رد فرضیه نقطه اوج با عشق به تو در جا میخکوب خواهم کرد.
تا بداند هیچ چیز قطعیت ندارد جز عشق من به تو.

ارسال از محمد نظریان پور
۱۳۸٦/٧/۳٠ | ۸:٠٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


و کسي هيچ گاه نفهميد
اين مشتان گره کرده
بغض که را
اين چنين سخت
به سينه مي کوبد
و چقدر امروز دستانم خسته است
از اين همه مشت هاي گره کرده
و تو خالي
خس خس سينه هايم گواهي مي دهد
خوب گوش کن ...
خود را خواهی یافت
گوش کن ...

تیکه سنگ

۱۳۸٦/٧/۳٠ | ۸:٠٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تورا بارها سروده ام
و تو خود را نمی شنوی
تورا بارها گريستم
وتو
چتر غرورت را بر فراز آسمانت بر افراشته ای
من تو شده ام
وتو خود را نمی بينی
پابه پای برگهای پاييزی فرو ريختم
وتو....
صدای خش خش قدمهايت
نمی شکند خواب اين خفته پر آشوب را
من همچنان نفس می کشم
وتو حبس شده ای
در بيغوله دنيا
آنقدر تار تنيد ای که تار می بينی ام
آنقدر خفته ای که خواب می بينی ام
تو در تب وتاب
و من بی تاب
تو اينجا
ومن می روم به ناکجا

مریم اسدی
۱۳۸٦/٧/۳٠ | ۸:٠۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


کوچکند و بازیگوش
شاید به یادشان نماند
حتی
نقش بال پروانه
***
به دستانشان دفتری
پیش روی چشم
نه آسمان و ستاره
انتظار دیدن پروانه ای مگر
که عرض افق را با بالش
اندازه می زند
***
کوچکند و بازیگوش
پروانه کوچک را
به غایت عشق
به مسلخ می برند
***
کوچکند و بازیگوش
پروانه نیز
هم به خواب بازیگوشی نشسته
لابه لای دفترشان
تا ورق بخورد

جواد شریفیان
۱۳۸٦/٧/۳٠ | ۸:٠٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بازیچه میشویم
میسوزیم
به رفیق دیرینه ام
تو هم که، خاکستری ؟!

تیکه سنگ
۱۳۸٦/٧/۳٠ | ۸:٠۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


به کودکی بر میگردم
به زانو های همیشه زخمی
به آن همیشه خندان
آن خستگی ناپذیر ساده
به شیشه های شکسته از نوازش توپهای دولایه
به بعد از ظهر های خواب آلود
پیراشکی و گوشفیل های پارک
به خروار خروار شادابی
به لبو فروش زمستانی مدرسه مان
باز به کودکی برمی گردم
به سنگ های هفتگانه
آن تیله های همیشه در تلاطم
و به یک نگاه تو
به تو ای همبازی
که در تاریکترین و گنگ ترین گوشه ذهنم
همیشه در طپشی ...

تیکه سنگ
۱۳۸٦/٧/۳٠ | ۸:٠٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


غروب دل انگیزی است با تو پیمودن یک راه

یک راه سخت چه شیرین می شود

ببین اگر دروغ باشد

کوهی زیر پایمان نیست

هر پرنده ای مردنی است

و رود بی آب

با من این راه را بیا تا به آخر

خوشبختی یعنی همین

رضا آشفته
۱۳۸٦/٧/۳٠ | ٧:٥٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


برای گفتن
مهلت چنان اندک است
که تو
ناباور از عبورش می مانی,
بی آنکه لب را
در اندیشه ی گفتاری گشوده باشی
یا که در حسرت آهی

برای شنیدن
خاطر چنان مشوش است
که تو
غمگین از خلقتت می گردی,
بی آنکه سر را
برای پاسخی روشن فرود آری
یا در تاسف حرفی

برای دیدن
هستی چنان کوچک است
که تو
از خیر تماشایش می گذری,
بی آنکه دیده را
در جستجوی همراهی فرسوده گردانی
یا در افسوس اشکی

برای عشق
دل چنان بی تاب است
که تو
زخمهای فریبش را فراموش می کنی
بی آنکه سینه را
از باران نفرتی سیراب کنی
یا که از طوفان نفرینی
 لبریز...

رضا آل علی
۱۳۸٦/٧/۳٠ | ٧:٥۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


داغ بر دلت می گذارد طبیعت

اگر تنهایم بگذاری

تا بوده همین بوده

رسم غریبی دارد

به وحشت تنهایی

امتحانش مجانی

اگر دلش را داری بفرما

رضا آشفته
۱۳۸٦/٧/۳٠ | ٧:٥۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


چشمه نور در تو می جوشد ، خود نیز نمی دانی
نور در چشمه تو می جوشد ، نمی دانی خود نیز
چرا چشمه نور در تو می جوشد ، خود نیز نمی دانی
چرا خود نیز نمی دانی چشمه نور در تو می جوشد
چگونه چشمه نور در تو می جوشد ، خود نیز نمی دانی
* * *
یک صبحدم پاییزی تو می جوشی سراپا نوری
خود نیز نمی دانی چرا من می جوشم از نور
یا نور در من می جوشد چون چشمه ای
و من چرا باید چشمه ی نور باشم ؟
چگونه چشمه ی نور در من می جوشد ؟
* * *
چشمه ی نور اشک دیدگان تو بود در یک شب غریب
تو تنها بودی در خلوتی از تمنای و نیاز برای دیگری
تو هیچ بودی فقط او بود که صدایش می زدی
و او نبود تا ببیند چگونه برایش آ روزها می کنی
آ نگاه نوری در تو رویید مثل چشمه ای خروشان
* * *
تو چشمه ی نور شدی در آ ن پاییزی صبحد م تنهایی
بی آ نکه بدانی چرا و چگونه چشمه نور شده ای

رضا آشقته
۱۳۸٦/٧/۳٠ | ٧:٥٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شاید تو از من می خواهی که همیشه شاداب باشم
غم من از جایی می آیدکه خود نیز نمی دانم
چاشنی غم من اندوه توست که از من قایمش می کنی
فال قهوه ات را ببین اندوه تو یک آهوی غمگین است

رضا آشفته
۱۳۸٦/٧/۳٠ | ٧:٥٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


قفس سازان ز آزادی نویسند
غم افزایانم از شادی نویسند
عجب باشد فریب کار دنیا
بر اندازان ز آبادی نویسند

چه غم آلوده دنیایی تو دنیا
پر از آشوب و غوغایی تو دنیا
که ات اینگونه حزن آلوده ات کرد
که پر اشکی و دریایی تو دنیا

عاکف-م
۱۳۸٦/٧/۳٠ | ٧:٥٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


عقل اگر گذارد دلم همه پیشکش است
هوا به سر ندارم این دل من سرکش است
عاشق ز عشق نترسد، از عقل می هراسد
جور و جفا ندارد، عاشق همه بخشش است
انجامِ کار نداند، کین در کجا گشاید
وز پاشنه بر کجاها این درگاه، چرخش است
از کوی، چو یار بگذرد فرشی ز دل فراخ است
بر قدم های او دل همه حال کرنش است
این بهارِ نو از کوچه گذر کند همی
تا قلبِ ساده نشکند دائم به کارِ تپش است
از من رو مگردان، بُغضم مکن نمایان
که تا انتهای جهان، دل پی تو خواهش است

نازلی
۱۳۸٦/٧/۳٠ | ٧:٥٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


خــنــده ات طـرح لـطـيـفـيست كه ديدن دارد
نــاز ِ مــعـشــوق دل آزار خــريـــدن دارد

فــارغ از گــله و گــرگ است شباني عـاشق
چـشـم سـبـز تـو چه دشــتيست! دويدن دارد

شـاخـه اي از سـر ديوار بـه بيرون جسته
بوسه ات ميوه ي سرخيست كه چيدن دارد

عـشـق بـودي وَ بـه انـديـشـه سـرايت كردي
قـلب با ديــدن تــو شـــور تـپيـدن دارد

وصــل تـو خـواب و خـيـال است ولي بـاور كن
عـاشـقـي بـي سـر و پــا عـزم رســيدن دارد

عــمــق تــو دره ي ژرفــيـست مـرا مي خواند
كـسـي از بـين خــودم قـــصـد پـريدن دارد

اول قــصـه ي هـر عـشق كـمي تـكـراريست!
آخـر ِ قـصــه ي فـرهــــاد شـنيدن دارد...

کاظم بهمنی
۱۳۸٦/٧/۳٠ | ٧:٥٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


قطره قطره پاک خواهد شد
همنشینِ خاک خواهد شد
روزگاری در همه محفل ها
برایش سینه ها چاک خواهد شد
هر کس یادی از او بشنود
نم نمک مستِ میِ تاک خواهد شد
از بیمِ دردِ فراقش روزگار
عجینِ بارانِ نمناک خواهد شد
کسی کو زیادش آسان برفت
باقی عمرش به لاک خواهد شد
زمانه الباقی به کارش می کشد
نخورده می عشق هلاک خواهد شد

نازلی

۱۳۸٦/٧/۳٠ | ٧:۱٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


در پشت ابرها
خورشید قطره قطره دارد آب می شود
همه در اندیشه ی راهی هستند
مردی فرمول ها را کنار هم می چیند
شاید خورشید دیگری بسازد
دیگری در اندیشه ی واکنشی
برای آب نشدن خورشید
و دیگری...
افسوس آنچه مهم نبود خورشید بود
همه در اندیشه ی خود بودند
جنگ آغاز شد
ستاره ها شکستند
اشک مهتاب آسمان را خیس کرد
و در دشت ،زمین می خندد
و هنوز دارد آب می شود خورشید
فاجعه نزدیک است
چه خواهد شد؟
آیا شب را پایانی هست؟
کسی از پشت پرده گفت:
کسی در راه است
خورشید در بغل اوست.

احمد تمیمی

۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٧:٠٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


گفته بودم ٬ به غروبم نزدیکم
به طلوعت راهی نیست
گفته بودم ٬ که کبوتر میرود زود
شب میشود نزدیک
افق دور دست میشود پیدا
گفته بودم ٬ می آیی
گفته بودم ٬ خواهم رفت
رفتنم نزدیک است
و طلوعت نزدیک
حال میروم با صد رویا
و هزار بار امید
ولی ٬ کبوتری باز خواهد آمد از ناپیدا؟
و سپیده ای باز خواهد شد آشکار؟
نمیدانم ٬ ندانسته میروم
تا شاید
همه چیز و همه کس را دریابم
شاید باز برگشتم
تا بگویم که سحر را دیدم
و نگاهت را خواندم
و بگویم که غروبم پر زد
تا فردا

بهروز محمدی

۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٧:٠٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ساده ام من در عبور سايه ها
شاهدم با غم به شور سايه ها
زنده ام اما دلیل عشق نیست
واعظم من در سرور سایه ها
رعب و وحشت در حضور شرم بود
تا ابد چشمان مستم درغرور سایه ها
غصه ها از قصه بیگانگیست
اشناتر میشوم من در ظهور سایه ها
شکوه ها از سایبان سایه ها دارم ولی
دیده بانی میکنم من در عبور سایه ها
درد را تسکین فقط دیوانگیست
تیشه خواهم زد به سور سایه ها
هانیه
۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٧:٠٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


حضورت را
هزاران باره فهميدم
ولی دنيای احساسم
درون چشمه ای تنها
در اين ديباچه زرين دنيایی
کنار زورق بشکسته از تاریخ مدفون است
تو را آنگونه خواهانم
که شاهد را
مرا در حلقه دیدار دیرینه
فرو مگذار
به یاد آور
زمآنی را که چشمانم
تو را از اوج بودن ها
به سوی عشق می خواندند
سکوتت را نمیخواهم
مرا رسواترین نامند
که هر باره به خود خواندی
مرا کافرتر از ابلیس میدانند
تو را مستانه میخواهم
نگاهت رااز اوج آشناییهای دیرینه
به سوی جسم خاکی
از این رویای بی زاری
همانگونه که در عالم به جا ماندست می خواهم نگاهم را همایت کن
مرا اینگونه باور کن
هانیه
۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٦:٥٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


وای اگر باران ببارد
نم نم و آهسته بارد
قلب من پر غصه گردد
دیده ام تر
آنچه می بینم به تردید است دیگر
می شود آیا ازاین باران زمین تشنه لب سیراب گردد
می شود آیا بشوید گل غبار غم زچهره
می شود بلبل برای دیدن گل آن چنان بی تاب گردد
می شود از نم نم باران بروید سبزه زاری
دلبر و دلدارم آید
پا به روی آن گذارد
عطر گیسویش در آمیزد به بوی عطر باران
نا شکیبا تر از آن بلبل برای دیدن گل
من برای دیدن آن سرو رعنا
آن نگار خوب وزیبا
که آرزویش مانده بر دل
می شتابم
آه ای باران نم نم
من دلی پر غصه دارم
دیده ام تر
آنچه می بینم به تردید است دیگر
پشت شیشه قطره های نرم باران می نشیند
می نشینم با تنی خسته زدرد و رنج دوران
گرچه پشت شیشه غوغای بهاران
نم نم باران برایم ریزش برف زمستان می نماید
۷/۲/۸۶

شمس الدین عراقی

۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٦:٥۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


آن هنگامه که زنان سیاه پوش
روحم را بر دوش می کشند
تابوتم جا می ماند
بر خاک ریز شهرتان
تنم٫
در انتظار پوسیدنی شیرین!
صدای شیون ها
کریتم را آزار می دهد!
مشت ٫مشت خاک سیلی می کنید٫
آیه می خوانید
"من می بوسمتان"
تنها سوغاتم به شما
اشک هایست٫
که به یاد مزارتان می ریزید!
تابوتم جا مانده است!
روحم چه فاخرانه
دست از سرِ بی حرارتی تنم می کشد!
سردم می شود٫
استخوان هایم می لرزند
دستم را در غربت خاک
فرو می برم٫
آه...٫
چقدر٫ پوسیدگی شیرین است.
حدیث جمالی
۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٦:٥٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


سه تارم در نغمه ای می ماند
شب تاریک و پارس سگ ها
اناری ترکیده با دانه های درشت
رضا آشفته
۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٦:٥٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تا به كي سنگِ سختِ غيرت
نثار كردن
رخساره زیبا را
كه هيچ اما
تَرَك بَر نداشته ست
سفال هوس نا مردمان
زين همه سنگ

وكدامين شما
انسان را
روسپي خوانده ست
كه ديريست
كنيزكان به درگاه تقدير استاده
در زنجير زن زيستن
در هراس از چشمهايي كه مي لغزند
بر برهنگي اندامشان
و دستي و چند سكه اي و دستي ديگر
اين است بهاي بودنشان

من اما ، انسان را
هيچگاه روسپي نمي خوانم
گاه شنيدن ناله كودكان شهر
كه مي نوشند گرسنگي را
جرعه جرعه
از سينه خشكيده مادر

مرد همسايه آنگاه
سر به آخور سفره فرود آورده
طعام مي بلعد ، سخت
گاه نشخوار كردنش اما :
راستي !
زن همسايه گرسنه ست
و چه زيباروي است !

من امروز تلخ مي گويم

از سفال هوس نامردمي
كه هنوز ترك برنداشته ست
به سنگ غيرت

وز گياه نازك زنانگي
كز وقاحت تاريخ ميميرد
و مي پوسد ،
در ني ني چشمان پر خواب شما

من اما امروز نيز
انسان را
روسپي نمي دانم

(آزاده-۱۵مهر۱۳۸۶)

آزاده.ح

۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٦:٥٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


از ني لبک آتشيني که به لب دارم ،
خاکستر انتظار مي ريزد ...
براي نواختنش ،
تمام نفس هاي نيامده ام را
مساعده گرفته ام .
ثانيه ،
يا سال ،
چه توفيري دارد ؟
من براي کسي مي نوازم ،
که هرگز ،
به رقص برنخواهد خاست ...

KAWA

۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٦:٥۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


آن چه نگاهي بود
دور بود و نزديك مي نمود
غريب بود و آشنا مي نمود
مي لرزد ولي نه مي لرزم
مي بويم تا بجويم رد پا
و مي يابم آن گل عذار

پویا

۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٦:٤٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


در خلوت کوچه های شب سرگردان
می گشت کسی ستاره پیدا بکند
بیچاره از آن دلش پر از غم می بود
گمگشته ی خود دوباره پیدا بکند

دنبال کسی اسیر غربت شده بود
در غربت خود بدون طاقت شده بود
می رفت که یک نشانه از خود یابد
گم کرد خود و اسیر عادت شده بود
عاکف-م
۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٦:٤۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دامن سرد باد
بر صورتم وزیدن گرفت
قطره قطره سکوت
از چشمانم جاری شد
نگاهت را
به خاطر سپردم برای آخرین بار
با خودم گفتم
آخر آفتاب هم
غروب خواهد کرد

بهروز محمدی
۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٦:٤٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


رفتنت از پیش من
یه خواب بی تعبیره
تنها گذاشتن منم
حتما یه جور تقدیره
رفتی با حکم الهی
تو به سوی آسمون
رفتی تا قلب سپیده
مثل یه رنگین کمون
مثل گل های قشنگ
باغچه توی خونه
که یه روز پر پر میشه
خاطراتش می مونه
رفتی مثل یه پرنده
بین ابرای خدا
رفتی و بر نمی گردی
تا بشیم ما همصدا
رفتی و عشقت همیشه
واسه من یه خاطره
روزا باز میشه برویم
قصه های پنجره
قصه های بی مروت
که همش حقیقته
قصه تلخ جدایی
واسه من یه عادته
پادشاه آرزو ها (حمید)
۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٦:٤٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تو را ای نازنین شور جوانی
چه ارزانم روی از کف
چه آسان
بسان آخرین جرعی که نوشد
ز جام تلخ زندگانی
شب مستیش درویش تنها
تو را با مستی شب می سپارم
به تلخین درد صبحی پس از آن
خدایا مستی شب ارزشش هست
به درد جانگزای بامدادان
به جز غم نیست این خمخانه درد
بسان چشمه جوشین کوهی
که دست در آن ندارد قرار ماندن و استاده بودن
اگر دل بسپری بر این شب تنگ
دلت سنگی نموده می شود سرد
تو را ای نازنین شور جوانی
نیرزد یک دمت را هر چه هستی است
که چرخ گیتی از تو دارد
نشیط فصل شور و زندگی را
چه ارزانم روی از کف
چه آسان
لبالب از شب و عشق و ترنم
فراز قله عمرم جوانی
فراسوی امید زندگانی

ف.فریاد

۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٦:٤٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


از خيل بندگانت ،
او ، چيز ديگري بود ...
و از خيل کلماتش ،
نغمه ي چشمانش ،
ديگرتر ...
از اين همه ،
انگار ، فقط من ،
چيزي نبودم ...
که من ، ديريست که ديگر ،
تو را ،
بنده نيستم ...

KAWA

۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٦:٤۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دلم مي خواهد امشب از تو بگويم
بي باز گشت
چون همان حسي که
وقت آمدنت کاشتي
با رفتنت دِرو کردي ..
تیکه سنگ
۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٦:٤۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دوستانم
گله میکنند
که شعر هایم همه به نام تو امضا شدند
...
به نگاه های پرسشگر بگو
که شعر ...
دادگاه من است .
و بی رحمی ها را ...
همینجا
دادخواهم خواست
اینجا.....
احساس هایم را
کتبا
از تو پس می گیرم .

ساره احمدی (س.سکوت)

۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٦:٤٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


چه می دانی؟
از نگاه پرستو
خسته از سفر
آشنای ديرينه من
که از شوق پرواز
به ستوه آمده
از کبوتر نشسته روی بام
دشت دور ازآب
دست کشيده شده روی خاک
از التماس پروانه به گل
فرياد در بند
بی صدا
از وحشت زندان خاطره ها
رويای سيلی خورده
بغض کبود
از کاروان هميشه در سفر
گامهای تکيده
دستهای پينه بسته
از کوچه دلتنگی
يادگار سايه های در به در
روی ديوار خرابه های زندگی ام
از حسرت گم شده ام
چه ميدانی؟

هانیه

۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٦:۳۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


باران می آمد
مجالی برای خودنمايی گندابها
وشماتت پاهای مانده از راه
کفشهای پاره را
***
باران می آمد
دليلی برای فرار رهگذران
زين همه راه
بهانه ای اما برای حیرانی من
زین همه رهگذر
***
باران می آمد
کسی صدایم کرد
چشم بر گرفتم
از کفشها و گندابها
کسی باز صدایم کرد
دل بریدم از همه رهگذران
آسمان را دیدم، هجوم زیبایی
باران را، اشک چشم فرشتگان
بالهایی دیدم ،‌پُر ز پرواز
و رهگذران را عاشق
شانه هاشان آشیان پرندگان
دستهاشان پُر مهر
چشمهاشان پُر باران
باران می آمد.

(آزاده ـ ح مهر ۱۳۸۶)
آزاده .ح
۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٦:۳٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


هفت شهر را آذين مي بندند
نشسته ام به گنبد دوار
من عروس خود آراي شهره ي شهرها
بيرون ازحرير پرده ها
پري وش ظاهرمي شوم
از اعماق رنگ ها .
جام هاي شراب سرخ دورتا دور گنبد در تلالو آفتاب مي درخشند
وازفرط سيه مستي
مرا
بامشكين لباس به حجله ي عقد دائم كسي
مي كشند
كه حريص سبزه هاو گل هايي است
كه به شنبم ها لب ترنكرده
وازجام افتاب ومهتاب جرعه اي نخورده
وكيلم ؟
درباغهاي انگور،مست غوره افشاني
وكنيزكم بي درنگ سينه ريز زيباي شب را
به گردنم مي آويزد
من اينك بانوي هفت گنبدم
با هفت آسمان
وهفت رنگ .
جارمي زنند شب پره ها
عروسي مرا
وتيرهاي غيب منور مي كنند
اسمان روياها را
يكي پس ازديگري
ازچله كمانه مي كند به قلب آرزوها .
اينجاست كه تورخاكستريم با چشمان خمارم
لك مي شود
و پولك هايش همه لك لك
بي درنگ سجاده ام را به سمت دريا پهن مي كنم
دوركعت نماز مي خوانم سبز وآبي
به وقت شفق.
آسمان نيازم باريدن مي گيرد
انقدر كه يك اسمان بنفشه مي رويد
وعرق شرم بر پيشاني مهرم مي نشيند
و زمين نمازم گل آلوده مي شودو سياه
هنوز قامتم به ركوعي دوباره نشكسته
كه گم مي شود احساسم
درحجم سفيد خواهش واميد
گسترده و مهتابي
به رنگ اشك هاي فراموش شده
وحلقه هاي گمشده .
مات ومبهوت
به گوشه ي چارقد سفيد گل هاي مريم
جان مي بازم وكفن مي شوم .
گنبد بوقلمون صفت همچنان مي گردد
درمقابل چشمان من
وتيرهاي غيب يكي پس ازديگري ازاد و رها

معصومه شعبانی

۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٦:۳٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


همه به تو خيانت مي کنند ...

حتي سايه ات ،

او، شب ها ، هم بستر من مي شود...

KAWA

۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٥:۳۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


احساس هایم را

همین دیشب از تو باز خریدم ...

وچه بی بها داشتی می فروختی

تمام گذشته ام را اگر و اگر ،

که حقیقت این نیست .

به تو فروخته بودم هم

و آرزوهایم...

که اگر و اگر ، همه را تسخیر کرده بودی

هرگز و دیگر ...

هیچیک را باز نخواهم خواست

فکر نکردی

که آینده را ...و دلم را ...و آرزوهای نو ام را

به هیچ چیز و هیچکس

قرض نداده بودم .

ستاره های چشمک زن....

اگر یک ثانیه به من بدهید

هزار کاخ آرزو خواهم ساخت

یک لحظه ...
قلبم را ...
اولین بلبلی که می خواند ،
خواهد پراند .

من به جاودانگی
همیشه میدانستی که معتقد بودم .


ساره احمدی  (س.سکوت)

۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٤:۳٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


و چه بي قافيه من مي گريم
و چه پر غم لب من مي خندد
و پر از اندوه است
بغض سنگين وجودم امشب.
غم ِِ اين حادثه ي شوم ِ شبانه
كه ميان ِ تن ِ من رخنه نموده
بغض را مي شكند
اشك را مي ريزد.
چشم ِ من اشك آلود
قلب ِ من خون آلود
و سياهي امشب
زير مهتاب وجودم جاري ست.
نور ِ خورشيد هم اگر مي تابيد
چشمه ي تگرگي ِ چشم ِ مرا
ناتوان بود كه پرنور كند.
اين همه غم كه ز من مي شنوي
شاد باش
كه با تو من هم شادم.
لبخند بزن كه از تو من خندانم.
دوست دار كه دوستت مي دارم.
با توام دوست! كه از تو زنده ام.
با توام يار!
كه با تو بيدار.
با تو شاد و با تو من پر نور.
پریا آرین
۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٧:۳٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


هنوز ساکتم

پيمانه چون به سر رسد

شبیه دیگی به جوشدان

برای گفتن نا گفته ها

شعله ور می شوم

فعلا

خاطره هایم را اطو می کنم

شما هم زندگی تان را رفو

جوانه ی نفرت را

هرس می کنید ؟
جواد شریفیان
۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٧:۳٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


فريادهای امروزم را
به سکوت تمام روزهايی که گذشت،
ببخش.
و تلخی کلامم را
به شعرهای گرم و صميمی  گذشته.
می دانم،
از پس اين همه سنگينی ِنگاه و کلام
بر نمی آيی.
اما،
طعم ِيک لحظه شکسته شدن را بچش.
حتی اگر بعد از اين همه سيلی هايی که
از من خوردی،
بگويی: دردم نيامد
من لجم نمی گيرد!
پس دلخوش به شکستن ِمن نباش.
من باز هم می خندم،
تا ذره ذره اشک شدن تو را ببينم!
نه! سنگ دل نبودم.
تو شيشه ی دلم را
با تکه های سنگیِقلبت پر کردی.
حالا بنشين و
تماشاگر دقايقِآخر  بازی باش.
پریا آرین
۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٧:٢٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


توی آتلیه زندگی
لحظه ای درنگ کرده ایم
لبخند بزن
تا زیباتر به نظر بیایی.
اگر لبخندت به فکر غم های دلت خشکیده است..
بــگــو ســـیـــب !
پریا آرین
۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٧:٢٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


نمی بخشی ولی بخشم
چرا چون ما نمی بخشی
چرا با ما نمی بخشی
و بخشنده خدائی را
می بينی
نمی بخشی ؟!
پویا
۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٧:٢٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


همسایه ی لبخند توام قسمت من کو
با طایفه ی لطف توام نسبت من کو

کو سهم من از مهر تو، از حس سخاوت
زان مکنت بی حد توام خلعت من کو

سرمایه ی من نیست مگر باغ امیدی
با دست خزان ریخته آن ثروت من کو

ای آنکه زبانم نبود با تو برایر!
همدردی تو در جهت رغبت من کو

بی فاصله ام با تو،چه دورم ز تو اما
با قافله ی عشق بگو وصلت من کو

تب کرده ز لبخند تو از روی تو میرم
فردا نشود طرح کنی تربت من کو...

عاکف-م

۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٧:٢۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


خاطره می شوی برای من که تو را به سراب دلم می سپارم
یک خاطره ی دور و عریان از حقیقتی ناب
یک خاطره سبز در خنکای پاییز
گویی نمی خواهی از خاطرم پاک شوی
یک لحظه هم برای تو غنیمتی است ناب
و من با خاطره تو به رویاهایم شکل می دهم
یک شکل عجیب !
در یک خیابان بلند
تو به رنگ بنفش دور می شوی
و من در لحظه ی چشم انتظاری
تو را در آ سمان
ابری می بینم پف آ لود
و با صدای من
بارانی می شو ی در همان خیابان بنفش

رضا  آشفته

۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٧:٢٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تا در این خلوت تو را یاد می کنم
به دیدارم بیا
سیب سرخی در انتظار تو
چرا دریغ ؟
وقتی فرزانگی راه حل است
پاورچین پاورچین نگاهت را دریغ مکن
اینجا زیارتگاه رهروان است
آ ویزان نخی از سیب
پاندول بی ریا
درخت مجنون
کلاغ بازیگوش
من پوست می کنم سهم خود را از این میوه ی ممنوعه
هلاکت پاییز
پلیس خدا ریسه می رود از راستی همه چیز
و من چشم نمی پوشم از ورد گویی
ه...و...ه...و...ه....و
رقص باد و آیینه
راز و نیاز آب
سیب انتظار
گام های من
رو به نیستی
آ واز تو از دور
 من می آ یم تا زیر پا سیب را له کنم

رضا آشفته

۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٧:٢۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تا تو را نبینم بی قراری هایم باد را پریشان می کند

و پریشانی باد زلف رهگذران را

گذر عمر همین است

تا حقیقت بر تو مکشوف نگردد

هیچ آیینه ای رنگ رخسار بر تو نمی نماید

خود آیینه شو تا پریشانی باد ببینی از طره ی موی آویز

ایمان بیاور به برگریزان

شاید پاییز تحفه ی پریشانی هایت شود


رضا آشفته

۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٧:۱٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


امشب
چشمانم
نشانی ِپرواز را
از دستان ِ تو ياد گرفت.

برای چه کسی
به آن زيبايی پريدی؟

من تقلب کردم!
اما چه بی انصافی ِبزرگی!
قبل از تقلب بود که
ترکه ی خيس ِجدايی
چشمانم را سرخ کرده بود!

     پریا آرین

۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٧:۱۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


با تو
از نرمی احساس بوسه ای گفتم
و در دل عاشق تو
خفتم
سپيده زد
خروس خواند
من امااز خماری باده ی حضورت
به کُما رفته بودم...

مجتبی.ج ( م.نهانی)

۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٧:۱٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


سراب چشمت را
در وهم پنجره ها
می نوشم
گرچه سيراب نمی شوم
اما طريق دل شکستن را
خوب می دانم
آخر آيينه هايی که
در من گم اند
مرا بهتر می شناسند

مجتبی.ج (م.نهانی)

۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٧:۱٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


و تو از من پرسيدی
به کدامين قسمت
عشق را خاکستر کردی
و من از روی خجالت گفتم
تو به من لطف نکن
تو دم از عشق نزن
که همين عشق مرا آتش زد
کاش فريادم زنجير نبود
مثل قلبم
که به پای تو فرو افتاده
پریا آرین
۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٧:۱٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


زندگی هزار چهره دارد
يکی چهره گزين است
يکی چهره طلب
آن را که چهره باشد چه تمنای دل
پویا
۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٧:۱۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بادی که می وزيد
ابری که می خزيد
چشمی که می دويد
از لابلای آن
اشکی که از نهان
در لحظه های انتظار
شايد کسی بديد


داغی که دانه ديد
در دل کسی نديد
در خاک می تپيد
از خاک می رميد
تا نور و چشمه ديد
تا از رهائی آينده
خبر شنيد


خوابی که دل بديد
تا خود در آن نديد
از خواب می پريد
تا خود رها کند ز خواب
جاری شود چو آب
آنگه دوباره فرو رود
به خاک به خواب


بادی که می وزيد
شايد کسی بديد
داغی که دانه ديد
شايد خبر از آتيه شنيد
خوابی که دل بديد
شايد که خاک بديد


اما چرا مرا
دل نيست در اميد؟
آيا سراب من
اينجا کسی نديد؟
پویا
۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٧:۱٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


غریبم غریبی خانه بر دوش

غریبی خسته و خاموش و مدهوش

غریبی پر ز حرف انتظارم

دهید بر درد انتظارم گوش

...

در این پوچی غربت

در این بی سرانجامی

انتظار می کشم تو را

تا خبری باز آید ز تو

اما افسوس حتی زجه ای هم ز تو نیست

و تو نیز تنهایم گذاشتی چون تمام پیشینیان

حتی ...

بی سر انجام تر از هر روز

و سفر کردی و رفتی

و من ماندم و غربت

و حالیا پس از سالها ...

درد غربت بد کمر بسته به قتلم !!!
ساجد بهشتی
۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٧:٠٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


در دل من
حسرت کوچکی
برای تماشای فرداست

و در خاطرم
دلتنگی بزرگی
برای عبور ديروز
رضا آل علی
۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٧:٠٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


آنکه می ماند
حسرت هزار رفتن را
در خیال خود پنهان کرده است
و زخم هزار تاول را
در پاهای خود؛

کاش می توانستم
با ترانه ای کوچک
حجم بزرگ دردم را
برای تو واگویه کنم...

رضا آل علی

۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٦:٤۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


گفته بودی که بمان بر سر جایت بنشین
به هوا خواهی فردوس به ویرانه نشو
طمع خام به گیسو و لب و چشم مبند
بازی عشق نکن وای که دیوانه نشو


نشنیدم سخنت را و سزایم این است
ننشستم به سر جایم و جایم این است
چشم خونین و دل تنگی و سوز نفسی
آنچه زین معامله ماندست برایم این است

عاشق گل شدم و خار, چه می دانستم
صبر کم, فاصله بسیار چه می دانستم
به سرم شوق شراب لب شیرینت بود
تلخ رویی تو با یار چه می دانستم

چو بلا بر سرم آواری و بیمار تو ام
کارم ازکار گذشتست و گرفتار تو ام
تو تهی از منی و من تهی از خویشتنم
لب به لب سرپرو لبریزم و سرشار تو ام

عاقبت بر سر جایم بنشاندی تو مرا
از کجا تا به کجا وای کشاندی تو مرا
درد و هجران و غم و حسرت و تنهایی و اشک
همه ماندند در این خانه , نماندی تومرا

نشنیدم سخنت را و سزایم این است
ننشستم به سر جایم و جایم این است
به خیالت ندهم راه که آید به برم
آفرین بر من عاشق که وفایم این است

سارا ساعتچی

۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٦:٤٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


عشق ز سلاخى / دل آزرده
عشق ز بازارى / دل آزرده
عشق ز دفتر آسمان خفته
عشق ز صحرايى / دل آزرده

ارسال از کامران

۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٦:٢٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


خاطره هايت را تنها به من بسپار
قول ميدهم
آنها را در بهترين صندوقچه ام
در قلبم
تنها و امین
در زير خاک نگه دارم ...
دفتر شعر تیکه سنگ
۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٦:٢٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


من در این شهر
که احساسی نیست .
دل پاکی دیدم
همچو پروانه نشسته بر گل
و
نمیدانی تو
که چرا گل
سرخ است؟
یا چرا گاهی
زرد؟
یا به هر رنگ دگر.

بوی گل راز عجیبی دارد.

این همه بسته به توست
که چطور لمس کنی
ساقه ی پر احساسش
و پس از چیدن آن
به چه کس هدیه دهی.

با کدام انگیزه؟

بهار هشتاد      بهمن کاظمی کردستانی

۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٧:٢٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


فريادي و ديگر هيچ .
چرا كه اميد آنچنان توانا نيست
كه پا سر ياس بتواند نهاد.
***
بر بستر سبزه ها خفته ايم
با يقين سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پيوند
نهاده ايم
و با اميدي بي شكست
از بستر سبزه ها
با عشقي به يقين سنگ برخاسته ايم
***
اما ياس آنچنان توناست
كه بسترها و سنگ ها زمزمه ئي بيش نيست !
فريادي
و ديگر
هيچ !

احمد شاملو

۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٧:٢٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
 مانيم كه يا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم
 هر پسين
 اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
 نگاه
ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
 اي راز
 اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين
 
حسین پناهی
۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٧:٠۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
 اما چيزي خوابم را آشفته كرده است
 در دو ظاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
با آن گيس هاي سياه و روز پريشانشان
كاش تنها نبودم
فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟
كاش تنها نبودي
آن وقت كه مي تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
 بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
 مي داني ؟
 انگار چرخ فلك سوارم
انگار قايقي مرا مي برد
انگار روي شيب برف ها با اسكي مي روم و
مرا ببخش
ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟
مي شنوي ؟
انگار صداي شيون مي آيد
گوش كن
 مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد
اما به جاي آن
مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم
 گوش كن
 يكي بود يكي نبود
زني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه
به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است
 به جاي علوفه دادن به ماديان ها آبستن
به جاي پختن كلوچه شيرين
ساده و اخمو
در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند
صداي شيون در اوج است
 مي شنوي
براي بيان عشق
به
نظر شما
كدام را بايد خواند ؟
 تاريخ يا جغرافي ؟
 مي داني ؟
من دلم براي تاريخ مي سوزد
براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند
 براي خمره هاي عسلش كه در رف ها شكسته اند
گوش كن
 به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگير نوشت
حق با تو بود
 مي بايست مي خوابيدم
 اما مادربزرگ ها گفته اند
 چشم ها نگهبان دل هايند
 مي داني ؟
 از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است
 كودك
 خرگوش
 پروانه
 و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه
 بي
نهايت
 بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
 پروانه ها
 آخ
تصور كن
آن ها در انديشه چيزي مبهم
كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را
 در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند
يادم مي
آيد
روزگاري ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
 دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم
عشق را چگونه مي شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
 كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت
ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است
وگرنه چشمانم
را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند
من تو را
 او را
 كسي را دوست مي دارم

حسین پناهی

۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٧:٠٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


در انتهاي هر سفر
 در آيينه
 دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زيمن
 پايوش پاي خسته ام
 اين سقف كوتاه آسمان
 سرپوش چشم بسته ام
 اما خداي دل
 در آخرين سفر
 در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟
 

حسین پناهی

۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٧:٠۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دل ساده
 برگرد و در ازاي يك حبه كشك سياه شور
 گنجشك ها را
از دور و بر شلتوك ها كيش كن
 كه قند شهر
دروغي بيش نبوده است

حسین پناهی

۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٧:٠٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


هدف از بودن و از خواندن ما
هدف از شعر سرودن ، تنها
هدف از فلسفه و منطق و صدها عدد خام به دنيای جبر
هدف از گشتن و ماندن ، هدف از بودن در معنی صبر
هدف از عشق ، تداعی
هدف از شوق ، تباهی
هدف از غلغله بازار کنون
هدف از ميکده و بتکده با رقص جنون
زندگی را معنی است
هدف ما فانی است
زندگی فانی نيست
معنی ای جز اين نيست
نگرانيم همه از بودن
نگرانيم کنون از ماندن
زندگی را معنی جز شادی در بر نيست
عاشقی جز اين نيست
افروز ایرانپور
۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٦:٥٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


گفتمت تنها شدم ، در خاطرم تنها بمان

گفتی تنهایی نصیبت ، در خیالم تو نمان

گفتمت دیدی قریبی ، غربتم را هدیه کرد

گفتی آری دیده ام ، اندیشه ام را تیره کرد

گفتمت آیا هنوزم فکری بر من میکنی؟

یا که حتی لحظه ای یادی بر این تن می کنی؟

گفتی یادت کرده ام آن لحظه که بی تو شدم

رفتم و دیگر نمانده چیزی از تو خاطرم

گفتمت دیدی چگونه قلب من هم پاره شد؟

لحظه هایم در تبت ، هر لحظه اش بی چاره شد؟

گفتمت دیدی سکوتم پیش تو بشکسته شد؟

بعد تو حتی صدایم رنگ زنگ خسته شد؟

گفتی آری من شنیدم آن صدای خسته را

در سیاهی ها بدیدم آن دل بشکسته را

گفتمت آیا درست است این نبود بودنت؟

اشک غم ، تاب و تحمل ، در امید دیدنت ؟

خنده مستانه ام گاهي كه من تنها شدم

این سکوت و این تحمل ، همدم غمها شدم

گفتی آری زندگی این است ، بر این غم مخور

بودن ما هم چنين است بر اين غم مخور

افروز ایرانپور

۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٦:٥٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


به اين ديار عرق جبين به انحصار نيست
 گل لاله ونسترن به اين بهار نيست
 چون بنگري به جانب خويش در فراغ بهار
اشك چشم آشيانه ها روان ، و ديده خمار نيست
 به اين ديار غم انگيز وغبار آلود
ديده ها به در ، در انتظار يار نيست
 يا رب چه كرده ام من اسير
گناه ناكرده به جهنم و راه فرار نيست

صمد نارونی

۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٦:٤٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


كاش مي شد خنده ات را قاب كرد
چشم را از ديدنت سيراب كرد

كاش مي شد خنده ي سبز تو را
سردر هر مسجد ومحراب كرد

كاش مي شد با دعا و مويه ات
چاره ي چشم پريشان خواب كرد

كاش مي شد لحظه اي با ماه تو
رو سيه رخسار آن مهتاب كرد

كاش مي شد قايق دست تورا
ناجي هر مانده در گرداب كرد

كاش مي شد مرهم عشق تو را
نوش داروي دل سهراب كرد

كاش مي شد ياد چشمان تو را
سرور انديشه هاي ناب كرد

احمد حسینی

۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٦:٤٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تا تو رفتی ناگهان باران گرفت
اشک در چشمم دوباره جان گرفت

تا تو رفتی آسمان تاریک شد
تیرگی جای تو را آسان گرفت

با نزول آیه های خیس نور
آسمان روی سرت قرآن گرفت

در میان هق هق ابر بهار
با تو بودن بی صدا پایان گرفت

کاش بودی تا ببینی بعد تو
کوچه ها بوی نم وباران گرفت

احمد حسینی

۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٦:٤۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تاب تنهايي ندارم، با من تنها بمان
نغمه ي همسايگي را با من شيدا بخوان

بي تو اين تنهايي و غم چوبه ي دار من است
با حضورت سايه وكابوس مردن را بران

گرچه مي سوزم در اين تنهايي و بي همدمي
آتش دوري تو مي سوزدم از قلب وجان

تو مرا در اين ره بي انتها همراه باش
كز صداي پاي تو غم مي هراسد بي گمان

با عبورت از گذار قلب بي باران من
عطر خاك و عاشقي را بر تن اين دل نشان

در زمين عمري نشستم تا تو را پيدا كنم
غافل از اينكه تويي بالا سرم درآسمان

تو كه مي داني دلم بيمار وزارت گشته است
زاري قلب مرا بين وبمان اي مهربان

سبز تر از شاخ بيدي تازه تر از عطر ياس
با حضورت مي گريزد زردي و باد خزان

عاقبت نورت بسازد كار هر خاموش را
نور تو خاموش مي سازد غم تيره روان

احمد حسینی

۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٦:٤٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


یک روز ترا
از محله ی کودکی هایت می دزدم
با تمام سر خوشی و شادمانی ات
با تمام خنده هات،با لبان شیرینت
و چشمهات،
که سبزی بهارهای مرا دارند...
یک روز ترا
می دزدم
برای همیشه،
نه...
برای خودم!
رها-12/11/
زه ره ( Raha)

۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٦:۳۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بگذار
باران
... ببارد
این کوچه
این آسمان
این دل تنگ
یک لحظه باور کند
...در جهان است
چیزی که او در نهان
دوست دارد.

رها_4/8/85
زه ره (Raha)
۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٦:۳۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


خورشيد هم اينروزها
اسم شب نگاه سياهت را
نمی داند
لطفا به ياد بياور
مرا
يا لااقل تلفظ باران را
وگرنه تمام رشته‌های عشق پنبه می‌شود
و می‌گسلد
و من برای هميشه
خودم و خاطره‌ام را
به بادهای فراموشی
و خاموشی مرگ خواهم سپرد...
رهاـ۱۴/۱۲/
زه ره (Raha )  
۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٦:٢٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


مرده هم مثل ما در آن دنیا... کار و بار و مشاغلی دارد
تخت باشد خیال او چون که... لا اقل جا و منزلی دارد
هر شب جمعه با رفیقانش... سوروساطی ومحفلی دارد
باشد همواره خوب و آپ تو دیت... چون که آرام ساحلی دارد
یک پری می برد از او دل و دین ... آن که سیمای خوشگلی دارد
می دهد پتّه ی دلش بر آب... چون که زیبا شمایلی دارد
می فرستد برای او بلوتوس ... کارش البته حاصلی دارد
چون پری نیز می شود عاشق... آخرآن طفلی هم ، دلی دارد
بعضی اوقات بودنش آن جا... منکرات و مسائلی دارد
اکس پارتی بپا کند چون که... دوستان اراذلی دارد
دیم دریم دام درام و این حرفا....رقص پاهای قابلی دارد
گر که مامور منکرات آید... خرِ وامانده در گِلی دارد
لیک با اسکنی رود مأمور... آخر او هم مشاکلی دارد
خرج و برج و اجاره ی خانه... و کوپن های باطلی دارد
چون که مأمور رفت از آن جا... با پری باز کِل کِلی دارد
می شود عاقبت پری زن او ... گرچه آن هم مراحلی دارد
الغرض این جناب مرده ی ما... « روز و شب عيش كاملي دارد»
محمد جاوید
۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٦:٢٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


گفتم زچمن ، سبزه واز گل

گفتند دهاتيست و يا به تنش سم

گفتم كه شماراست بگوييد

اين عكس من است اي همه مردم

من مالم اگرگوش درازم

باگوشه شودحرف نكوگم

ادم همه دوچشم ودوگوش است

يكي به ولايت و يكي رم

سوسن به كام گيرزبان را

سوزن نشو واخرتو كژدم
معصومه شعبانی
۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٦:٢٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


مرا نگاه کن

با لبخند های همیشه

و عشق ...

که مرا ، "تمام و جمله" ئ دنیا عشق ورزید

من تا سعادت مطلق رفته م

وقتی که هیچ چیز مرا از پا نیانداخت

اولین بار

که زمین خوردم

فهمیدم که تابحال

چقدر خوشبخت بوده ام

چه حس شگفتی بود بودن

وقتی تمام جهان ...

دستهایش را پیش آورده بود

که خدای نکرده

سرم به سنگ نخورد .

آنوقت ...حس کردم ...که من اینجا پذیرفته شده ام

و فهمیدم

که من ...و گل ...و سنگ...و عشق ...و روح زندهء بودن ...همه با هم برادریم

نمی دانی

بوسه های مکرر نگاه های هر چه که در هستی هست را

با عمیق ترین ریشه هایم

احساس می کنم

و می بینم...که من این عزیز خداوند ...

به قدر هر چه که او ساخته است

دوست داشتنی ام

ساره احمدی (س.سکوت)

۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٦:۱٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


در ابتدای زیبای خلقتم

دوباره ...

مرا ببین که شادمانه میوه می کنم

نه نه ...هرس شدن را یادم نرفته

و نگاه های غمگینم را

وقتی که انگشتان بریده و خشک شده ام را

در زیر پای خودم

از دیدن دیوانه میشدم

...

مرا ببین

که به بودنم میبالم

من هستم

من ..اینکه منم

در من ریختی ...آنسان که دم ـ خدایان در نی

و اندیشه هایم

زنان آبستن ـ ادراک ـ پاک ـ تو شدند

آندم که شعر های من

دردهای زایش را

در صفحه های سفید چنگ می زدند



..

و زاده شد

من ...

اینکه منم

از تو ...و از من ...و از بینهایت ـ عشق

.....

و تو ...

تو هر که تو بودی

مرا ببین و ببال

به فرزند خلف ات .

ساره احمدی  (س.سکوت)

۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٦:۱٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بزن مطرب

بزن مضراب ناخن

بر تن این سیم خسته

بزن تا آه درد او

به پا خیزد

رسد بر گوش هر عاشق

که از هجران و دوری گشته دل خسته

بزن از گوشه عشاق

بزن از دشتی و ماهور

بزن از اصفهان و چار پنجگاه

بزن ازشعر بزن از شور

بزن مطرب

بزن مطرب

پیمان بهتاش

۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٦:۱٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


کمی با من مدارا کن
یه کم دیوانه ام امشب
نترس از من
بیا با من
که داروئی ز شعر و موسیقی خوردم
کمی آرامم و راحت به ظاهر
و لیکن در درون آشفته ام امشب
مپرس هرگز ز سر و راز این دیوانگی از من
که خود دیوانه ام از دست این دیوانگی امشب ...
پیمان بهتاش
۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٦:۱٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


یا من ِ خسته غریبم روی این خاکِ غریبه

یا که این خاک غریبی میکنه با من ِ خسته

آبی آسمونا سیاه ِ چون بخت ِ سیاهم

روزای ِ روشن ِ زندگی داده جاشو به تاریکی ِ شبهای ِ سیاهُ رخت بسته

برگای ِ سبز گلستان ِ جوونیم

همگی زرد شدند و ریختنُ رسید خزون ِ من ِ پیر دل شکسته

چقدرسخته بمونی تک و تنها

رفقا به فکر خویش و تو میون ِ راه تنها بمونی ملول و خسته

همه جاده ها رسیده آخر خط

یا که جاده ها تموم شده و یا بختِ من ِ بخت سیاه , سیاه گشته
پیمان بهتاش
۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٦:۱٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


حریر خسته امید بر دوشم
گرفته رنگ نومیدی
صدایی نیست،طبل ما دوری است بشکسته
چرا بیهوده می کوشم
از این دنیای تر دامان زخون گشته گان عشق
چه حاصل بود ما را
رهنوردانی که که دنیا را جور دیگر می نمودند طی
بجز امید باطل،وای
ندارد خلسه این خمار،بیهوده می نوشم
که کام ما دگر ره بسته بر شیرینی بودن
روم عمری به راهی که کس نگزیده آنرا آه
هزاران کس مرا پرهیز داد از این ره تاریک
اثر اما نکرد بر دل
((که پند می ننیوشم))
ف. فریاد
۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٦:۱۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


روبه سراشيبي زمان..
تارهاي نامرئي ذهن..
لحظه هاي واپسين خاموشي افتاب..
غروب لحظه اخرين خدانگهدار...
و............
واژه ها در كمين لحظه اي براي دوباره تو را ديدن..
نمي دانم...
نمي دانم..
نمي دانم.........
تا غروب كدامين لحظه ...
به انتظار تو ثانيه ها را خواهم شمرد..
تا غروب كدامين لحظه..
نمي دانم............

ارسال از امیر حسین جاتن

۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٦:٠۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


من سئوالي دارم
از تو كه وصلهء جانم هستي
از تو كه دل به دل من دادي
اي كه با آمدنت در دل هم وا شد
صورتم خندان شد
رنج من ويران شد
اي كه آن چشم تو از من دل برد
عشوه ات قلب ز غم خسته من را دزديد
عطر صد خاطره در بستر تنهايي من از نو پيچيد
ساعت از نو چرخيد
و نهال خشكيده ز بيداد خزان عمرم‌، از نو روييد
و به پائيز غم آلودهء اين سينه من ، صد گل بخشيد
لب من بلبل سان از سر شوق ديدن اين گلبرگان
به ترنم برخاست
و به شادي سر كرد لحظه هايي كه تو بودي با آن

من سئوالي دارم
از تو كه ميوه نوخاستهء باغ اميدم هستي
و در اين پائيزان
فرصت مغتنم رويش احساس مني
و در اين آينهء غم زدهء پاييزي
چهرهء سبز بهاران هستي
تو همه اميدي
تو همان اكسيري كه مسي چون من را
چو طلا ساخته اي
و دلم را با صد گوهر ياقوت وش بوسهء خود
چو نگين پرداخته اي

من سئوالي دارم
تو مرا مي فهمي؟
تو مرا مي داني؟
از همه واجبتر ، تو مرا مي بوسي؟
و در گرمي آغوشت را مي گشايي بر من؟
تا از اين گرمترين بوسهء دنيا اندكي گرم شود
تا از اين گرمترين آغوشي كه به رويم باز است
كم كمك گرم شوم
تا از اين يخزدگي
و از اين وازدگي
برهاني جانم
تو مرا مي بوسي؟
من سئوالي دارم
..........................؟

پنجشنبه 28 دي ماه 85
10.50 شب

غیاث الدین مشائی

۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٥:٥۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


نه باران ، نه عشق ، نه چشم هايي رو به ماه
 غروب همين نه باران وعشق بود
كه در راههاي بي ترانه و عابر - دور مي شدم
غروب همين نه چشم هايي
رو به ماه بود
كه ماه در چشم هايم
تا كنار چهره ها و صداهاي اين همه سال آمد
غروب كيي از باران ها و عشق بود
كه چشم در چشم ماه
از مادرم دور شدم
در راه
لب هايي خسته مي گفتند
چشم هاي كودكي را با خود آورده ام
كه شب ها ، خواب ماه مي بيند
مي گفتند
صدايي با خود آورده ام
كه از غروب هاي ماه مي گويد
مي گفتند
كنار آخرين مكث ماه
قدم هايم ناتمام مي ماند
در كجاي زمين
در كجاي چشم انتظاري رو به ماه
در كجاي دستهاي سرگردان مادرم
فراموش مي شوم ؟
 در شب باران و عشق
در شب آخرين مكث ماه - مادر
انگشت
را به سمت ماه بگير
من آنجا خواهم مرد

هیوا مسیح

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:٤٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


روشنايي راه
از حضور ماه نبود
چه قدر راه هاي تاريك از من گذشت
چه قدر خيال حضور ماه پرپر شد
 و آسمان به كوچه هاي فراموشي رفت
 ولي من نمي دانستم
روشنايي راه
از عبور كودكاني بود
 كه از خواب سيب هاي شبانه مي آمدند
و نمي دانستم آسمان
 در كجاي اين جاده تمام مي شود
 و راه هاي گم شده ، در كجاي شبانه مرده اند
راههايي كه شهرهاي هزار ساله را بهخاطر مي آورند
 تو در اينجاي
رفتن چه مي كني ؟
خيال مي كنم و در نمي دانم آمدن مي گريم
 به گوشه ها پناه مي برم و راه آمده را مي نويسم
مي نويسم
 گندم رطوبت خاك بود
كه ما به خاطرش از كوه
به زير آمديم
و ساعت هاي مچي
راه را به بيراهه ها بردند
مي نويسم امروز
نشانه ها را از بغض
كهنه اي بر مي گردند
تا راههاي بي عبور كودكي صدايم كنند
 مي داني
 مي خواهم آن تنهاترين مسافر راههاي بي ته دريا باشم
مي خواهم آنكودك ترين عبور
از خواب سيبهاي شبانه برگردم
و حالا كه بر مي گردم
در راه كودكاني فقط نگاه مي كنند
و در دستهايشان ، خداحافظي
غريبي تكان مي خورد
انگار آمدنم تمام مي شود
ديگر هيچ راهي صدايم نمي زند
كه سر زردي جنگل ها و آفتاب
پشت پلك هايم راه مي روند
و دره هايي كه جاده را تكرار نمي كنند
 انگار من ديگر به راه آمده بر نمي گردم
كه دهكده هاي در راه
چراغهايشان را از ياد برده اند
مي خواهم از همين جاي نمي دانم آخرين تماشا و
آخرين حرف گم شده باشم
روشنايي راه
از حضور ماه نبود
كودكي سي ساله انگار مي گذشت

هیوا مسیح

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:۳۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


من امشب دل تنهايم را کنار خود دارم
هوای دهکده های سبزی از تبار خود دارم
آه سخت است زندگی سخت در جاده زندگی
دو پا برای فرار خود دارم
بگذاريد بروم من که پرنده مرگ را
در آسمان خدا بی قرار خود دارم
حسن ابراهیمی ( پویا )
۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:۳۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


يه چند روزه عزيزم
دلخوری از من انگار
دل تو با دل من
بدجوری قهره اينبار

بيا تمومش کنيم
هر چی که بود ولش کن
گفتم که آسون بگير
نه اينکه مشکلش کن

دلت مياد که با من
مثل غريبه ها شی؟
حالا تو اين گير و دار
دنبال دعوا باشی؟

دلت مياد دلامون
با همديگه بجنگن؟
سر يه چيز بيخود
راه رو به هم ببندن؟

بيا با من قهر نکن
تو که دل سنگ نداشتی
بسه ديگه بی خيال
حالا ديگه آشتی آشتی

برای منت کشی
بهت ميگم ببخشيد
بازم از اخم چشمات
اين دل ساده ترسيد

بسه ديگه جون من
دست بردار از لجبازی
مگرنه اسمت ميشه
اخموی از خود راضی!
نیلوفر حسینی خواه
۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:۳٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


میخواست سرازیر شود

اشک از پلکهای خسته ام

بغض غزل

لوزه های سرما خورده ام را

به هم میفشرد

نای صدا نبود

نفس سخت ‌؛ دلم گرفته بود

کاش فرصتی بود

از هم گسستن بغضم را

کاش برای گریه ام
خلوت بود

و نا امیدی ام را

همصدایی !

بهروز محمدی

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:۳٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


غمه درون سینه
آتیش زده به جونت
من می دونم کی بوده
کرده تورو دیوونه
الهی عمر چشماش
تموم بشه نباشه
جون بکنه بمیره
که اشکتو نبینه
زیباترین بهونه
نفس نفس صداقت
ببخش منو دوباره
شرمندتم یه عالم...
حمید رضا.ظ
۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:٢۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


اگه تصویر تو تاره
چشم من ابریه شاید
گریه کردم تو ندیدی
کاری کردم که نباید

نه میشه سر کنم اینجا
نه میشه بگذرم ازتو
نه میشه تازه بمونم
نه میشه کهنه شم از نو

جاده ی رفتن با تو
راه پیش و پس نداره
پل پشت سر ندارم
روبروم فقط غباره

توی این برزخ تاریک
توی بهت سایه روشن
توی خواب اول تو
توی بغض آخر من

نه صدا و نه سکوته
نه بیابون و نه دریا
میشینن دیروز و امروز
به عزای مرگ فردا

توی چشم آینه وقتی
حلقه زد اشک شکستن
وقتی لحظه های تردید
راه واژه ها رو بستن

نه نگام به آسمون بود
نه به این زمین مرده
چیزی رو جز تو نمی دید
این همیشه سرسپرده

مُردم از اون که نجاتِ
این نفس بریده تن بود
گم شدم از اون دلی که
تکیه گاه دل من بود

تو نبودی تو هراس ِ
این منی که بی تو ما شد
تو ندونستی که چشمام
توی گریه شب نما شد

تو بازم نیستی و حالا
وقت پرواز ِ سقوطه
وقت شب گریه بارون
روی شعر برهوته

هنوزم تو پیچ جاده
پشت خاطرات غمگین
توی خاموشی شعله
زیر سایه های سنگین

گنگ این همه سوالم
که همیشه بی جوابن
خسته دلهره هایی
که تو بیداری و خوابن

اگه موندگارم اینجا
بگو تا بشنوم از تو
بیا دستمو بگیر و
از شب خاطره رد شو

نیلوفر حسینی خواه

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:٢٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دلشكسته روزگار منم
بي كس وتنها منم
نا اميد از فردا منم
گمشده از خاطرها منم

عاشق بدون معشوق منم
مرده بدون گور منم
زمستون بدون بهار منم
پرنده بدون بال منم
سكوت بدون فرياد منم
كور بدون عصا منم
عالم بدون علم منم
شاعر بدون شعر منم

آسمون بارونييم
كبوتر زندونييم
شاهزاده بدون پرييم
ديونه زنجيرييم

علیرضا حامدی

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:٢٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


رو به خورشيد كردم
فرياد زدم بس كن
ديگر نتاب
درختان باغچه من همه خشكيدن
گلهايش همه پژمردن
پروانه هاي آن همه مردن

آخه نگاهت
نه از روي صداقت
خنده هايت هم
نه براي رفاقت
گرمايت هم فقط
از روي حسادت است


گريه كردم محكم فرياد زدم
آخرمن در زندگي چه داشتم دارم
به غير ازيك باغچه كوچك
كه در آن محبت
به اندازه يك اقيانوس بود
عشق و دوست داشتن
قدر يك دنيا

و تو آن را كرديش
كويري از تنفر
كه خوارهايش
در قلب رهگذران فرو مي رود
و آنها را نا مهربان مي كند

درد دل آدمك چوبي
كه آرزوهايش
همه دفن شدن در باغچه تنهايي

علیرضا حامدی

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:٢۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


کلامی از غیب در خلوتم پچپچه می شود با صدای تو

منم بانوی آسمانی به یقین عروج ما همین روزهاست

در یک صبحدم پاییزی با برگریزان فراوان

چرا در خود مچاله ای ؟ خاکستری مباش

کت کلاه کن برای یک قدم زدن صمیمی

حرفهایی با تو دارم در ریزش باران

لبخندم نه جادویی است و نه دروغین

ساده و صمیمی می خواهم با تو دوست باشم

دعوتم را بپذیری ویزا صادر می شود

به مقصد عشق در اولین فرصت

رضا آشفته

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:٢٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


خون نوشتم خون نوشتم

از يك دل داغون نوشتم

از دلي كه خشك شد

مثل كوير پر از تنفر شد

از دلي كه خار شد

زير پا له شد

از دلي كه سنگ شد

با عالم و آدم قهر شد

از دلي كه دفن شد

از تمام خاطره ها محو شد

علیرضا حامدی

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:٢۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


رضا آشفته

تشنه نمی شود جانت به حراج گذار
جان تو نه رنگین ترین جان هاست
و نه بی رنگ ترین
نغمه ی داوودی است
سر به آسمان می برد
چوبه ی دار را نگو
بلبل سرمست کجاست ؟
کوچه به کوچه
نغمه به نغمه
داوودی می پراکنند
زرد و بنفش
خاک برادر کجاست ؟

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:۱٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شیرین

من زن ایرانیم
در تلاشم برای رهایی
از ظلم و نابرابری
به جدایی مجبورم
آه چقدر سخت است
فرزند دلبندم دیگر از آن من نیست
فرزندی که خون من در رگهای نحیفش جاریست
با طپش های قلبش زیسته ام
صدای نفسهایش رافهمیده ام
وزنش را ماهها و روزها بخود آویخته ام
و در انتظار ورودش
دردی جانکاه را بجان خریده ام
حالا دستانم خالی است
خالی خالی
مثل درختی بی برگ و بار
و مثل چشمه ای خشک و بی آب


سهم من حتی سقفی هم نیست
که کمترین بهانه ی زندگیست
اکنون در اوج بی پناهی
محتاجی و تنهایی
به که رو آورم
به کجا پناه جویم

میدانم که
اینحا تنها زیستن
محکوم است و مردود
و نگاهها بسویم تحقیر آمیزو تیرگون

ولی آیا کسی مرا خواهد فهمید؟
آیا کسی دستان گرمش را در دستان سرد من خواهد گذاشت؟

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:۱٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


آيه هاي عذاب نازل مي شود
وحلقه هاي بردگي درگوشم مي رقصند
طناب مالك برگردنم
مرا به سوي ويل مي كشاند
زيبايي ، عامل قتاله
پاكي، هيمه ي دوزخ
گذشت، درخت زقوم
اين مكتوب برپيشاني من حك شده است
وشجره ي ثلاثه ي رحمت
برگ رهايي ؛
برسرچاه ويل
طناب برگردنم
كوله بارم سنگين
روي پل صراط
من دختر جهنمم و اين است صداي دوزخ
«هل من مزيد »
من دختر جهنمم

معصومه شعبانی

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:۱٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


غروب غمزده آمد ،
غم غربت دو چندان شد

غم غربتکده کم شد ،
سبب قاری قرآن شد

یاس مجنون

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:۱٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ميوه ات راممنوعه خواندند
درباغي كه شرابش طهوراست
ولغو وتباهي ازآن دور
و تو به جاي اين كه ميوه چينان بهشتت وحوريان فراخ چشمت
را ماموركني
تاسبدسبد ميوه ي مخصوصت را به حراج بگذارند
آدم دانشمند را به غروبي دلگير تبعيد كردي ومهجور
وحواي عاشق را با برهوت تنهايي مستور
تا بااشك غزلهاي عاشقانه اش راترانه كند
وسبدسبد اززمين بهانه درو كند
واين زمين تيره
برغربت او دل بسوزاند وآسمان ابي دل بتركاند
ودشت دشت سوسن وبنفشه وياسمن بروياند
مانده ي عشق توام
ووسوسه ي آن درخت كه نديده چوبش را خوردم
ميوه اش بماند براي روز ديدار
ازدستان تو لطف ديگري دارد

معصومه شعبانی

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:۱۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


اگر ياسم
اگر انبوه احساسم
دل و روح و تن و جانم
و حتی جمله احساسم
فدايت سوگل نازم
عزيزم
نغمه ی سازم
تو گر خواهی سرم را زير پاهايت می اندازم
تو گر خواهی شب و روزم برايت شعر می سازم
شب و روزم فدايت ناز ِ افروزم ...
یاس مجنون
۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:۱۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دستان گل سرخ

مرا به باد هديه داد

و كشمكش ابرهاي آبستن

مرا با سيلي آذرخش آشنا كرد

و احساس نمناك ابر

سوخته ي و جودم را به مرداب افكند

پوستم در فشار گازهاي متعفن مرداب تركيد

و سبزي وجودم

مرا تا نگاه نور پيچاند

قد مي كشم با نظري به مرداب

ولبخند مي زنم با نگاهي به نور

من از هواي متعفن و سياهي مرداب دورم

اين است كه چشمان زندگي

همواره به من لبخند مي زند

من شكوه آبي طبيعتم

گرچه بسترم در مرداب است

معصومه شعبانی

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:۱٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شفق را به چله نشـستم
با چشمی بارانی
در طوفانی از دستهای
انتظار
و امتداد بلند از وهمی تاریک

بختک کدام رویا؟
چشمهای بسته کدام کابوس؟
تاول فـراموشی کدام جاده؟
که لبهایی خونبار را
در عطش التیام
می گدازد

شاید....

من شــعر نا تمام بـامـدادی بـزرگ باشم

کـه در شـراری از جهـالت و تقصیـر سوخــته

خلـوتی دوباره؟

یا قصیده ای بی ردیف؟
که سرودن را
فــرو خورده است

آتشی که سیگار را از عمق ریه های شک

تا ریشه های حرمان دود می کند

دردی مبهم در گلوگاهی از خلط و خون

صحرا عابدی فرد

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:٠٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


هزاران شخص مبهم
تو در تو
و لایه در لایه
در درونم راه میرود
گاه کودکی لجوجم
و گاه پیری اندرز گو
گاه مطیع ام و گاه سرکش
تقویم اندیشه ام
پر شده از تلاقی فرمانهاییکه
بر من احاطه دارند
کیست تا بداند
مفهوم "من" چیست
جغرافیای "من"
دز امتداد زمان
هنرمندانه رنگرزی میکند
باید آموخت
تا به جمعیت متوقع درون
با احترام نظم داد
عاکف.م
۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:٠٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شاید
روزی
کسی
جایی
چیزی

شاید !
بی وقفه به امید
مرد هنوز زنده بود


میثاق ، مهر 86 خورشیدی

میثاق بنی مهد

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:٠٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


خوش به اقبالم اگر یار و نگارم باشی
سر نهم بر قدمت تا به کنارم باشی
دل به غیرت ندهم ای مه زیبا رویان
در کمینم ، بنشینی و شکارم باشی
****
صیاد دلی و زخم دوری دارم
بر حالت خود حکم صبوری دارم
من فاصله را شمرده ام میایی
با آمدنت طواف نوری دارم
عاکف.م
۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:٠٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ارسال از صحرا عابدی فر

بر ستاره کلاهش بود
سيمى که خارهايش
آرزويى را
از ارتفاع حقير هاوانا
تـمنا مى کـرد

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:٠۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ارسال از یعقوب عباس پور

من كودكي هستم كه در بزرگسالي متولد شدم

آرزوهايم سالهاست مرده بودند

ترانه هايم سوخته بودند

و روياهايم

كه ديگر ندارم

آنچه دارم كلمات است و قلمي

كه به شوق تو رقم مي زند

آئينه ام ديريست لاي چرخ تكرار زمان ترك خورده است

روزي نيست كه آرزوي مرگ نداشته باشم

و شبي نيست كه از ترس تاريكيها

آرزوي با تو بودن را در خوابهايم نبينم

از لحظه اي كه ترا ديدم

ديگر هيچ قاصدكي به باد ندادم

و هيچ نگاهي را از هيچ حادثه اي تمنا نكردم

من در كنار تو

در زمانهائي كه متعلق به توست

هم بازي تله تئاتري شاد گشتم

كه تنها تراژدي آن من بودم

باور مي كنم

تو هم خسته اي

آخر هيچ مهتابي به تو هديه نكردم

جز ترانه هائي كه بعد تو خواهند سوخت

مي دانم لحظه هايت را تنگ كرده ام

صدايت را محزون

و نگاهت را مبهوت چشمهاى خود فريب

به خدا باور دارم

پاهايت تاول زده اند

اما چه كنم

من در ره مانده اي هستم

كه پايم در كفشهايت نمي گنجد.

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:٠۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ارسال از مسعود نکویی

در امتداد خودم
در امتداد خيابان
ميان بيابان
با حضور توده اي از ديدگان هراسان
واصطكاك قدمهاي كشناك
روي سنگفرش ناهمسان
حواسم گاهي به ساعتم
جرياني مرموز درون رگهاي نگاهم
بجاي راه رفتن مي دوم
واحساس مي كنم كه مردم ايستاده اند وسدند
انگار منگند! !
نمي گذارند!
و مي خندند!
هميشه مجبورم از هر طرف جلو بزنم
بايستم ، وگاهي به پس كوچه ها بزنم
باز هم نمي رسم
مثل هميشه در ميانه مي مانم
اغلب
در حد فاصل اين جست وگريزها
نه نشست و خيزها
خودم به من مي گويد
چه مردم بيكاري! !
من به خودم مي گويم
خودت بيكاري !!!

۱۳۸٦/٧/٢٦ | ٦:٠٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دیگر برایت اشکهایم ملاک نیست

آری گِلم حکایت آن آب و خاک نیست

من منجمد شدم در این قطب روزگار

سیلی خور حوادث یخ سینه چاک نیست

تقصیر کلبه بود که گم شد حوالی ام

در کلبه ای که سر در آن هم پلاک نیست

در لابلای پاکی آیینه های صاف

گویا نبود جای غباری که پاک نیست

بند آمد اشک ها و گلم دل نشد، چرا ؟

زیرا گلم به پاکی آن آب و خاک نیست

شاعر سکوت بی پایان

۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٦:٢٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


پیش من باش
کاسه عمرم دگر لبریز شد

خنجر خونخوار مردن تیز شد

روز روشن در نگاهم چون شبی

گشت بی نور و چه هول انگیز شد

شد کسوفی بین آدم ها و من

یک نمازی بر سرم واریز شد

دست هایم بی تپش ساکن چو یخ

آتش دوزخ نگاهش هیز شد

استخوانم زیر چرخ اشتباه

تکه تکه خرد گشت و ریز شد

خانه نو تنگ و کوچک بی حیات

میهمانی هم بدون چیز شد

یک گل سرخی به روی قبر من

سنگ قبرم با تو رنگ آمیز شد

پیش من باش ای گل و همراز من

بین چگونه نو بهار پاییز شد

دیگر از امروز راحت باش چون

این( سکوت بی پناه) نو خیز شد

شاعر : سکوت بی پایان
۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٦:٢۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بسم رب الشهدا
اولين شعر خودم و با اين شعر آغاز کنم:

ز پشت پلک دل گهی تو را نظاره می کنم

نماز دیدن تو را قضا دوباره می کنم

به شبنم نوازشت مرا چه ناز می کنی

منی که شبنم تو را هزار پاره می کنم

نفس نفس برای من شراب عشق داده ای

تشکری بدون گل یک از هزاره می کنم

به سرزمین گوش دل چه رفت و آمدی شده

ولی قشنگ نام توست که گوشواره می کنم

پیاده چشم بینوا پی تو کوچ می کند

پیاده های در رهت بگو سواره می کنم

گذرگه صدای من چو غنچه خلیل توست

ببر که تا گذرگهی خزان بهاره می کنم

اگر (سکوت) روزکی در این هوای کودکی

نوشته یک شعارکی بگو شماره می کنم

شاعر سکوت بی پایان

۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٦:٢٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


گامی به آسمان رفت با یک اتاق آبی

خونین و شادمان رفت با یک اتاق آبی

حالش حیاط خلوت در کاخک عبادت

آخر کمیل خوان رفت با یک اتاق آبی

سربند سرخ رنگی با نام لاله عشق

بی بند و جاودان رفت با یک اتاق آبی

یک دل پر از لطافت یک دل پر از شهامت

یک دل به روح و جان رفت بایک اتاق آبی

در عصر کاخ رنگی در بین برج سنگی

از دید یادمان رفت با یک اتاق آبی

دستش چرا رها شد ؟ از ما چرا جدا شد ؟

گمنام و پهلوان رفت با یک اتاق آبی

یال غروب قرمز مدیون خاک پاکش

خورشید بی کران رفت با یک اتاق آبی

هر لحظه یاد او باش < سکوت> گر چه سالی است

جسمش از این جهان رفت با یک اتاق آبی



شاعر : سکوت بی پایان
۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٦:٢۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شفیعی کد کنی

همه ايوان و صحن خانه خاموش
همه ديوارها در هم شكسته
 به هر طاقش تنيده عنكبوتي
به روي سقف گرد غم نشسته
چنين ويرانه افتاده ست و بي كس
 خدايا اين همان كاشانه ي ماست ؟
درين تنهايي بي آشنايش
مگر تصويري از افسانه ي ماست ؟
 غريب افتاده در آن پاي ديوار
ملول و زار و عريان داربستي
بر آورده ست سوي آسمان ها
 به نفرين سپهر پير دستي
 در اصطبلش ستور شيهه زن كو ؟
 تنورش مانده بي آتش
زماني ست
 نمانده كس درين تنهايي تلخ
كه خود افسرده از خواب گراني ست
به شب اينجا چراغي نيست روشن
 به روز اينجا نمانده هاي و هويي
 دريغا مانده از آن روزگاران
شكسته بر كنار رف سبويي
در اينجا زادم از مادر زماني
 مرا اين خانه مهد و آشيان است
نخستين آسماني را كه ديدم
 خدا داند كه خود اين آسمان است
 چه شب ها مادرم افسانه مي گفت
از آن گنجشك آشي ماشي و من
به روياهاي شيرين غرقه بودم
نشسته محو گفتارش به دامن
چه شبهايي كه رويا زورقم را
 كنار زورق مهتاب مي راند
د. گوشم بر ترانه ي دلنشيني
 كه تنها دختر همسايه مي خواند
ستاره سر زد و بيدار بودم
 دپاي رخنه ي ديوال حولي
هنو در انتظار يار بودم
چه روزاني كه با طفلان همسال
 به كوچه اسب چوبي مي دواندم
به زير آفتاب بامدادان
 به روي بام كفتر مي پراندم
تهي افتاده اينك آشيان شان
به سان
پيكري بي زندگاني
 كبوترها همه پرواز كردند
به رنگ آرزو هاي جواني

۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٦:۱٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شفیعی کد کنی  م.سرشک

آن بيشه هاي الماس
باز ازكرانه ي صبح
شب را به آب دادند
 شاد آن خجسته صبحي
كان روشنان جاري
 در بستر سكوت
و شط نظاره ي من
هر سنگ و صخره اي را
 موج و شتاب دادند
وان لحظه اي كه مرغان
 در دوردست خواندند
و اين سوي رودباران
 گل ها جواب دادند
 

۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٦:۱٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


مسعود فرد منش
بهار دارم عين خزون
چه اين زمون ، چه اون زمون
*
در حسرت مال و منال
دارم ميرم رو به زوال
هر روز يه پله پس ميرم
همين روزا ز نفس ميرم
**

از بس نشستم انتظار
رفته ز يادم لاله زار
چراغ خونه م روشنه
روشن نه !
سوسو مي زنه
***
"
چرخم نمي چرخه ولي چرخش مي دم با يا علي
۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٦:٠۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


مسعود فرد منش
برگ زردي در بهار
ديدم و بي اختيار
شكوه كردم از بهار
گريه كردم زار زار
*

شكوه ئ ما نابجا بود از بهار?
يا خدايا ظلم كرده روزگار?
**

ما در اين پيچ و خم انديشه ها
در پي پيدايش اين ريشه ها
ما در اين پيچ و خم افكار خويش
در پي كاري بجز بازار خويش
***

ناگهان شوريده حالي سينه چاك
گويي كه از عشقي هلاك
آمد ، رسيد از گرد راه
معصوم و پاك و بي گناه
****

آري ، نسيمي آشنا
آمد و پيش چشم ما
رفتند در آغوش هم
ديوانه و مدهوش هم
رفتند و ما در حيرتيم
در زير بار منتيم
شرمنده ايم از روزگار
بيچاره بود چشم انتظا ر
شكوه ئ ما نابجا بود از قرار كي خدايا ، ظلم كرده روزگار
۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٦:٠٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تو در شكفتن گل هاي لاله پنهاني
تو در تولد يك شاخه نور مهماني
تو در كوير دل من چه خوب مي مان ي
تو را قسم به تبسم به شهر ما برگرد
در
آن زمان كه تو رفتي جوانه ها خشكيد
غزل ها بهانه خشكيد
شميم عاطفه در روح خانه ها خشكيد
قسم به مردن روح جوانه ها برگرد
تو در حكايت احساس روح پيوندي
تو آيتي ز گل مهر ياس لبخندي
تو ماجراي رسيدن به قلب الوندي
تو را قسم به تكاپوي قله ها برگرد
تو يك غزل تو رباعي
تو شعر آزادي
تو يك ترنم آبي ز باغ ميلادي
تو قصه يي ز هياهوي عشق فرهادي
تو را قسم به غريبان آشنا برگرد
تو اي پرنده آبي به شهر ما برگرد
مثال رفتنت آرام و بي صدا برگرد
تو را قسم به تكاپوي قله ها برگرد
قسم به مردن روح جوانه ها برگرد
 
مریم حیدر زاده
۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٥:٥٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


مریم حیدر زاده

غم غروب نگاهت نشست بر روحم
بمان ستاره كه بي تو بهار مي ميرد
ميان دشت بنفشه كنار بركه عشق
براي شهر دلم انتظار ميميرد
دلم به
وسعت آلاله هاي سرخ ست
وجود آبي احساس پاك و باراني ست
چگونه بي تو بمانم بدان بهانه من
دلم هنوز به دست تو زنداني ست
بدان كه قصه احساس قصه نيلي ست
بيا و قصه او را دوباره باوركن
بجاي هجرت و اندوه و بي قراري و درد
بيا و از سر لطف تو فكر ديگر كن
پرنده از غم
هجران تو چه بايد كرد
دلم براي نگاهت بهانه مي گيرد
دلم اگر بروي در خزان هجرانت
چو يك كبوتر بي آب و دانه مي ميرد
اگر چه قدر نگاه تو را ندانستمن
ولي هميشه به ياد تو شعر مي خوانم
كنون گر تو كنارم نماني و بروي ميان هاله اي از انتظار مي مانم
به جان برگ گل ياس باغ دل
سوگند
قسم به عاطفه يك نگاه دريايي
قسم به بارش شمع وجود يك انسان
قسم به شهر پر از ساكنان رويايي
قسم به واژه كمرنگ عشق در مهتاب
قسم به ترجمه نيلي شكيبايي
قسم به عاطفه نقره فام چشمانت
قسم به هجي مفهوم يك شكوفايي
بمان هميشه كه بي تو شكوفه خواهد مرد
دگر
ميان گلستان گلي نخواهد ماند
بدون تو گل و گلدان غريب خواهد شد
دگر ميان چمن بلبلي نخواهد ماند
شكسته مي شود از دوريت بلور دلم
 بدون تو تپش قلب من چه بي معناست
بدون تو دلم از تب هميشه خواهد سوخت
بدون خنده تو قلب غنچه ها تنهاست
 مرور خاطره انتشار احساست
دل مرا به تماشاي عشق خواهد برد
بمان هميشه كه بي تو ترانه بودن
ميان قلب هزاران جوانه خواهد مرد
صداي نبض بنفشه صداي خنده ياس
ميان باغ نگاهت چو بركه اي جاريست
بدان اگر بروي كار باغ چشمانم
هميشه شكوه و اشك و شكستن و زاريست
ميان شبنم اشكم بلوري از عشقست
به
ياد جاده سرسبز شهر چشمانت
بمان هميشه دلم بي تو زرد خواهد شد
تمام هستي اين دل فداي مژگانت
غم نبودن تو در كنار من سخت ست
حضور آبيت اينجا چه قدر زيبا بود
چگونه مي شود اكنون ميان غربت باغ
بدون زمزمه آبي تو اينجا تنها بود
چه لذتي ست درون نگاه پر نورت
بيا و
زخم عميق مرا تو درمان كن
ببين چه درد بزرگي ست غربت دو نگاه
بيا ببار و مرا خيس عطر باران كن
بدون ياد تو قلبم كوير خواهد شد
بمان هميشه كه بي تو نسيم غمناكست
تمام كلبه چشمم تمام شهر دلم
ز قطره قطره باران اشك نمناكست
ز سقف نيلي چشمم چكيد قطره اشك
ترا قسم
به شقايق بمان ستاره من
بچين ز باغ دلت دسته اي گل پونه
بمان كه نيست به جز اين مرام چاره من
بگو ستاره كنارم هميشه خواهي ماند
بگو كه قلب من از انتظار لبريز است
بدون تو تپش قلب من چه بي معناست
بيا كه بي تو وجودم هميشه پاييز ست
قسم به نغمه باران بمان بهانه من
بدون تو تپش آفتاب كم رنگست
به هر كجا كه روي هر زمان و هر لحظه
دلم هميشه براي نگاه تو تنگ ست

۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٥:٥۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


با تو غزل ستاره ها نوراني ست
دل در قفس نگاه تو زنداني ست
نگذر ز بهار كوچه باغ احساس
چون بي تو تمام لحظه ها باراني ست

مریم حیدر زاده

۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٥:٥٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


مریم حیدر زاده

بيا در كوچه باغ شهر احساس
شكست لاله را جدي بگيريم
اگر نيلوفري ديديم زخمي
براي قلب پر دردش بميريم
بيا در كوچه هاي تنگ غربت
براي هر غريبي سايه باشيم
بيا هر شب كنار نور يك شمع
به فكر پيچك همسايه باشيم
بيا ما نيز مثل روح باران
به روي يك رز تنها بباريم
بيا در باغ بي روح دلي سرد
كمي رويا ي نيلوفر بككاريم
بيا در يك شب آرام و مهتاب
كمي هم صحبت يك ياس باشيم
اگر صد بار قلبي را
شكستيم
بيا يك بار با احساس باشيم
بيا به احترام قصه عشق
به قدر شبنمي مجنون بمانيم
بيا گه گاه از روي محبت
كمي از درد ليلي بخوانيم
بيا از جنگل سبز صداقت
زماني يك گل لادن بچينيم
 كنار پنجره تنها و بي تاب
طلوع آرزوها را ببينيم
بيا يك شب به اين
انديشه باشيم
چرا اين آبي زيبا كبود است
 شبي كه بينوا مي سوخت از تب
كنار او افق شايد نبوده ست
بيا يك شب براي قلبهامان
ز نور عاطفه قابي بسازيم
براي آسمان اين دل پاك
بيا يك بار مهتابي بسازيم
بيا تا رنگ اقيانوس آبيست
براي موج ها ديوانه باشيم
كنار هر
دلي يك شمع سرخست
بيا به حرمتش پروانه باشيم
بيا با دستي از جنس سپيده
زلال اشك از چشمي بشوييم
بيا راز غم پروانه ها را
به موج آبي دريا بگوييم
بيا لاي افق هاي طلايي
بدنبال دل ماهي بگرديم
بيا از قلبمان روزي بپرسيم
كه تا حالا در اين دنيا چه كرديم
بيا يك شب به اين انديشه باشيم
به فكر درد دلهاي شكسته
به فكر سيل بي پيايان اشكي
كه روي چشم يك كودك نشسته
به فكر سيل بي پايان اشكي
كه ر.ي چشم يك كودك نشسته
به فكر اينكه بايد تا سحرگاه
براي پيوند يك شب دعا كند
ز ژرفاي نگاه يك گل سرخ
زماني مرغ آمين را صدا
كرد
به او يك قلب صاف و بي ريا داد
كه در آن موجي از آه و تمناست
پر از احساس سرخ لاله بودن
پر از اندوه دلهاي شكيباست
بيا در خلوت افسانه هامان
براي يك كبوتر دانه باشيم
اگر روزي پرستو بي پناهست
براي بالهايش لانه باشيم
بيا با يك نگاه آسماني
ز درد يك
ستاره كم نماييم
 بيا روزي فضاي شهرمان را
 پر از آرامش شبنم نماييم
بيا با بر گ هاي گل سرخ
به درد زنبقي مرهم گذاريم
اگر دل را طلب كردند از تو
مبادا كه بگويي ما نداريم
بيا در لحظه هاي بي قراري
به ياد غصه مجنون بخوابيم
بيا دلهاي عاشق را بگرديم
 كه شايد ردي از قلبش بيا بيم
بيا در ساحل نمناك بودن
براي لحظه اي يكرنگ باشيم
بيا تا مثل شب بوهاي عاشق
شبي هم ما كمي دلتنگ باشيم
كنار دفتر نقاشي دل
گلي از انتظار سرخ روييد
و باران قطره هاي آبيش را
 به روي حجم احساس پاشيد
اگر چه قصه دل ها درازست
بيا به آرزو عادت نماييم
بيا با آسمان پيمان ببنديم
 كه تا او هست ما هم با وفاييم
بيا در لحظه سرخ نيايش
چو روح اشك پاك و ساده باشيم
بيا هر وقت باران باز باريد
براي گل شدن آماده باشيم

۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٥:٤٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


نمی خواهمت نمی خواهمت

دست بردار از این عاشق افتاده به دام در به دری
من نخواهم که دگر بار ببینم ان دو چشم سیه, شیطان نگری

بردار و ببر همه خاطرهاتو
همه ی هر دم و هر لحظه ی این حجم صداتو

تو برو
من نتوانم بروم
شده غرق نخواستن همه ی روح و تنم

تو برو من فلجم
فلج فکر توام

تو نگارا
همه ی نای و نوا را

تو گرفتی
تو شکستی
بگذارم
برهایم

دست بردار از این ساده دل, خسته دل, جرگه ی آوارگی
برهایم که شدم غرق گناه
وقت سحر
سر نماز
شده ام اسیر یک نگاه


" چه نماز باشد او را که تو در خیال باشی"
من نخواهم...
من نخواهم...
من نخواهم...

نه نمازم
نه خیالم
نه تو را

محمد نظریان پور

۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٥:۳٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


خواستم بگویم.
گفت،
خموش.
خواست بگویم.
نوری روشن ام نمی کرد.
.
.
.
تمام احساسم را
در آخرین اشک
خرج کرده بودم.
.
.
.
همه چیز را
به خانه ی جدید بردم
اما دلم،
در خانه ای که زاده شدم
جا ماند.

بهمن هشتادوچهار
بهمن کاظم  کردستانی
۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٥:۳٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


کهنه درد عشق را باید که درمانی دگر
باید از جان مایه بگذاریم با جانی دگر

واژه را حس معانی میدهد قدر و بها
واژه چون سیاره باشد فهم کیهانی دگر

هر که تمثیل از جنون آرَد نمیگردد محب
عاشقی دلدادگی باشد به فرمانی دگر

از حدود واژه بیرون می جهد حس درون
سلطه پایان می پذیرد هست دورانی دگر

عین و شین و قاف تا قافم بَرد، تا مقصدم
سی نه سیصد آورم از جنس مرغانی دگر

ره سپردم دل سپارم در حریم لفط عشق
چشم دل چون چشمه جوشد به ز چشمانی دگر...
عاکف.م
۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٥:۳٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


اي كاش فردا
همانند همان سه شنبه ي دور ديدار و گفتگو
تو بيايي
من نشسته ام
اينجا
كنج همان باغ هميشگي
ساعت ها
من و حادثه ي تنهايي و باغ!
پریا آرین
۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٥:٢٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


خسته ام.از حرفهای بيهوده.
از کلماتی که بين فاصله های ما به هدر می روند.
از دقايقی که با خشم می گذرند.
خسته ام.از تکرار لحظات بی عاطفه بودن.
از خنده های سرخی که بر لبانمان به زردی می روند.
از کوچ بی رحم سرمستی های کودکانه.
خسته ام از دقايقی که با خشم می گذرند.
من خسته ام. حتی از خسته بودنم هم خسته ام.
کودک احساس من اکنون پيری ناتوان است.
عصايي در دست...قدم هايي کوتاه..به تنهايي قدم بر می دارد.
آرام آرام..پير و ناتوان..بی شور زنده بودن..بی اشتياق ديداری گرم و تازه..
کودک احساس من اکنون پيری ناتوان است.
حتی توان نيم نگاهی به راه مانده را ندارد.
خستگی گذشته..سنگينی حال..دوری آينده...
او را خميده کرده است.
او خسته است....
خسته از دقايقی که.....
پریا آرین
۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٥:٢٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


لحظه ی پرواز از من.
لحظه ی به تو رسیدن.
برای آتیش چشمات
همه ی دنیارو دادن.
.................................................
دل من دستاتو می خواد.
آتیش چشماتو می خواد.
واسه ی دلواپسی هام
گرمی صداتو می خواد.
............................................
نمیشد دوباره قصه....اگه تو باهام می موندی..
نمیشد دوباره غصه....لذت عشقو می خوندی..
تو ازم ترانه خواستی..ولی من دنیارو دادم..
تو ازم تنهایی خواستی..ولی من قلبمو دادم..

پریا آرین

۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٥:٢٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


چه قدرتازه می شوم،آبان که می آيد/
لبريزمی شوم از بوسه های زردونارنجی/
چه زيبامی رقصدبرشاخه ها،همراه باسازباد/
نارنجی که عروس پاييزمی شود/
که عطرنگاهش درکوچه باغ های شعرمی پيچد/
وشاعربی واژه نمی ماند/درزيباترين فصل خدا/
فصلی که به قول سهراب<<تاچشم کارمی کرد هوش پاييزبود>>.
دانیال رحمانیان
۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٥:٢۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ازبچگی باهم بزرگ شديم/
باهم بوديم/
من وغم وتنهايی/آ
نهابزرگ شدند/
ومن هنوزکوچکم.
دانیال رحمانیان
۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٥:٢٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


درابتدای فصل کوچ/آمدنش،بهانه ايست برای سرودن/

وقتی کوچه پرمی شود،ازعطرسلامش/شاعرعاشق تر می سرايد/

هرکجانخلی برويد،بی گمان درخت نارنجی سبزمی شود.!

دانیال رحمانیان

۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٥:۱۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


وازهمان شبی که تورفتی/سفره ام پهن است/چندبشقاب رنج،تکه نانی ازسبوس درد،ليوانی که سرشارترازذهن من است/ونگاهی سرد/وکسی نيست،بنشيندسرسفره دل/شايداين قسمت من بود،شايد/پس بيا،لقمه ای توخودت ميهمان باش.!
دانیال رحمانیان
۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٥:۱٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ببارای ابربارانی/بشوران آيينه های غبارآلودچشمانم/که من امشب سکوتم رابه دست باد خواهم داد/که خواب کودک شعرم هراسان است/صدای خش خش پاييز/به روی گونه های خيس وتب دارشقايق ها/خبرازآمدن دارد/قلم دردست،می سرايدشعرباران را/فرودبرگ پاييزی به روی شانه های رود/صدای هق هق دردش وباآن لهجه زردش،خبرازآمدن دارد/که چشمی می شود محو تماشای دوچشمانش/همان رنجی که سالهاست می کشدبردوش ،به تصويرمی کشدشاعر/به روی ذهن خسته هيزم شکن...!

دانیال رحمانیان

۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٥:۱٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


خورشيددربنداست
دلهاهمه افسرده
ايينه غبارالود
احساس ترک خورده
درياطوفانی
دريازده هابسيار
ساحل پيدانيست
هرکس به فکرخويش
انديشه فردانيست
شوريده ارامش
هرچندکه ميخواهد
فواره اتش
برسينه می تازد
ای کودک بیچاره
دراین شب مه الود
تقدیرمگراین بود
دنیاپرافسون است
اشک توچراخون است
اه کودک معصوم
این مردم اواره
ازخانه وکاشانه
دردست همه سنگ است
درقلب همه نفرت
باپای برهنه
باصورت پرخاک
ازاتش عشق وطن
اینهمه گرمند
اینهمه بی باک
لحظه هامی گذرند
عشق هاافزون
عاشقان درخون
روشنی می اید
خصم هابیرون
ابهاجاری
پرنده ازاد
دشتهابی مرز
حرف هافریاد
عاقبت
مرگ تاریک است
زندگی
عشق
وطن
اندکی صبر
سحرنزدیک است

رحیم.م.آلهاشم

۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٥:۱٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بياامشب به من محرم شواي اشک
بیاامشب توهم باغم شوای اشک
بیا بنگر دلم تنها شده باز
بیا قلب مراهمدم شو ای اشک
من ان گلبوته خشک کویری
بيابرروی من شبنم شوای اشک
رهاکن ميل ماندن دردو چشمم
توجاری بررخ زردم شواي اشک
بيا ارام من در بيقراری
تسلی بخش من هردم شواي اشک
بیابغض سکوت سینه بشکن
توفریاددل سردم شوای اشک
دلم مجروح درد غربت تو
به روی زخم دل مرهم شواي اشک
رحیم ازدردهجران نالدامشب
بیادرمان بردردم شوای اشک

رحیم.م.آلهاشم

۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٥:۱۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


آن شب که نگاه شرم آلود
برخنجرتيزابروان بانویی
خيره شد
بلوراعتمادشکست
وآفتاب يک عمراميد
تيره شد
درکشمکش ميان تقدير
وترديد
زخمی عميق برسينه ی سرنوشت بجا ماند
شاعر آرزو رابه پايان رساند
که درجنگ مابين ظلمت
ونور
هوس برنفس چيره شد
رحیم.م.آلهاشم
۱۳۸٦/٧/٢٥ | ٥:۱۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


فرشته سعیدی

آسمان ابري است
ماه زنذاني است در پشت انبوهي ترديد
ستاره ها يخ زدند از اين همه بي مهري
روزگار عجيبي است
يادش به خير آن روزها
باران مي بايد وهمه مي خنديدند
و اكنون
قطره هاي باران بروي چتر ها مي ريزد
و همه از خيس شدن بيم دارند
گل ها زير پاي عابر جان مي دهند ،
و عابر، بي تفاوت، مي گذرد
پاييز است
و فصل ، فصل بازي كودكان بازيگوش
روي برگ هاي رنگين درختان نيمه خواب
و بي تفاوت بودن ، به صداي خش خش
به صداي خرد شدن غروربرگ هايي كه روزي
جايشان در بلندي بود
و حتي به اين لاشه خاكي نگاه هم نمي كردند
پاييز است
و فصل ، فصل خواهش ذهن خاكي من از وجود يك حرف است
براي سياه كردن قلب سپيد اين كاغذ
وذهن ، خالي ازهر حرف
پاييز است
درختان مست خوابند
روي تن هايشان درد يادگارها مانده
چون زخم هاي كهنه بر قلبي
حرف هايم هنوز پابرجاست
پاييز است و باز آسمان ابري است
آسمان خيالم نيز ابري است
و گويي عشق نيز
لابه لاي برگ هاي رنگين درختان نيمه خواب
زير پاهاي استوار تقدير
خرد شدن را مي فهمد

پاييز است
و باز
آسمان دلتنگي هايم ابري است
1380
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:٤٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دهان گشاد سطل زباله
کاغذهای مچاله را
بالا آورد
عینک ته استکانی وارونه روی میز
با طعنه به او نگاه میکند
و آن گوشه ساعت مچی
خواب ُبعد پنجم
زمان تاول میزند
خودکارش را می شکند
خون و جوهر یکی میشود...!

امید
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:٤۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دستفروش شده بودم
کنار خیابان عادت زندگی
حراج دلم !
با همه تنهائیم
رهگذری ایستاد
با چشمان کال
نیشخندی
باز من ماندم و ...!

اميد
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:٤٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ساده میشد عشق را تنها گذاشت
روی پرهای عطوفت پا گذاشت
یاد را در سینه های گرم کشت
شوق را پشت زمانها جا گذاشت
فصل سبز دوستی را زرد خواست
رد کمرنگی ز بودن ها گذاشت
در نگاه تیرگی ها سایه ماند
گوش را در معبر نجوا گذاشت
با لبان بسته شعری تازه خواند
چشم را در اوج حیرت وا گذاشت
گریه ی شب شکوه های روح بود
داغ جانسوزی که بر دلها گذاشت

امید
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:٤۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شب شده امشب
خلاف هر شب روشن
طلوعي در سحر نيست
هم صدا خاموش
هم نفس محبوس
چشمهايم راه را ديگر نمي پايد
دستهايم عشق را ديگر نمي خواهد
زمان در ساعتم ساكت
متن ها در صفحه ناپيدا
شاخه باران زده خشك است
شاعري در شهر باقي نيست
شب شده امشب
ولي برعكس حرف من
سحر آيد مي دانم
ولي پرخون ، پر از رخوت
هم نفس محبوس مي ماند
هم صدا خاموش مي خواند
سكوتي مبهم و سنگين
بر افق باقي است
مي دانم كه شايد
اشك و خون جاريست
خروشان اين سحر فرياد مي خواند
نقاب صورتش زيباست
هراسان ، پرغم و نالان
مي دانم كه چهره پر زر و افسون
نفرين مي كند هر دم
هوا يخ كرده امشب
آن سحر بي باك در راه است
باز هم گاه گريستن
خون دل جاري
ستاره در زمان روشني
تاريك شد بازهم
شاهدان خاموش
سحر آمد !
وحید محمدیان
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:۳٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


چهار پایه امید من چهار پاره شد
هر یکی پایه به سمتی رفت
هر یکی امید ، هم
اولین پایه که خوب می دانی
چگونه شد عاشق تو در آن هنگام
همان روز ، همین دیروز بود انگار ، نه؟
پس از باران ، گرچه خیس ، ولی با امید
تو در پستوی خانه بودی ، من پشت در
من پر از تکرار ، تو پر از خنده
من چتر آسمان بر سر ، تو ابریشم چتر
دو دیگر یکی در خواب دادم من
من ساده می دیدم که چو پروانه
به دورخانه پرزخم خواب من می پریدی مست
آن یکی دیگر
پس از هوشیاری بیداری من
به هنگام طلوع ماه پس از خورشید
که این ساده دل و عاشق
تو را در ماه تماشا بود
و هنگام غروب ماه
پاره سوم نیز به سمتی رفت
کدامین سمت؟ بی کران بادها
کنون کنار رود دل خستگی هایم
پاره چهارم در دست
چپ و راست می شود
چه دارم من؟ همان آخر امید من
در لحظه های غربت تن
به گمانم بهتر این است
که این آخرین یار تک پای را
به جاری رود بسپارم
که شاید پس از سالها
با گذر از کوچه های غم
دست در دست اقاقیها
با صدای پرخروش خود
اگر بودی کنار رود در آن کوچه
همان کوچه سالهای دور
که با کوزه بگیری آب
ببینی آخرین چوب امید من
که ناظر بودنت بر آن
شود باعث که گر این رود
زمانی در دل دریا شود دریا
و دو عاشق کنار آن نشسته مست
با دریا می کنند غوغا
بدانند قصه بغض من
بدانند بی وفایی یار
و بگیرند از هم بوسه
برای وفای سالها ، حتی پس از پایان مهلت ها
قصه عشق من و تو
با دریا شدن پاره چهارم
تمام شد اینک!
وحید محمدیان
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:۳٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


کاش آن دم
که آئینه سر می دهد آواز غمناک مرا
تو ای شمع
بر باد سیاهی می رفتی
کاش غباری بر می خاست
کاش یکی می رسید از دیار عشق و
تبسمی می آورد...

من از نگاه بیگانه ای که در آینه هاست
سخت می ترسم ...

محمد رضا زارع  - فریاد
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:۳٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


آسمانی می شوم
وقتی چراغ چشمانت در نگاهم روشن باشد...
در حضور چشمانت
دل بهانه گیر من بهانه را از یاد خواهد برد
و من
می توانم در چهارچوب خسته دلم
برای کسی که دوستش دارم
شعر بگویم...
سبز می شوم
وقتی با نور چشمانت در آینه زندگی خیره می شوم
و
آنگاه است
که چشمان متروکه ام
تولدی دیگر را نظاره می کند...
چشمانت که باشند
آسمان را باور خواهم کرد
تا آنجا که من و آسمان یکی شویم
و
با سه تار عشق
برای گنجشک های خیالم آهنگ پرواز می نوازم...
رامین.الف رهگذر
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:۱۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


چون باد به گيسوي تو زد دست دلم ريخت
پروانه چو بر روي تو بنشست دلم ريخت
.
شب عكس تو را بر رخ آن ماه كشيدم
چون شب به گل روي تو دل بست دلم ريخت
.
ديشب به تو گفتم كه مرا جز تو كسي نيست
گفتي كه مرا جز تو كسي هست دلم ريخت
.
گفتم كه مرا با نگهي مست بكن مست
پيمانه شكستي ، نشدم مست ، دلم ريخت
.
من قصه ي خود را با آيينه بگفتم ، اما
وقتي كه چون من آيينه بشكست دلم ريخت

رامین.الف رهگذر
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:۱٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


از بی خبری همه عالم را خبر است
در این وادی چه کسی فکر سفراست
نه که انـدیشه رود فکــر رجوع
نه که فکـــر اندیــشه کند هنگام رکوع شاد و خرامان سر خــــوش و نادان
در هـــر لحظه شکستیم این پیـمان
گردیم هر لحظه شبیه بیش به حیوان
گـویی که ندارد درد تو درمان
مجتبی اسدی
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:۱٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


می توان بهار را بهانه کرد
و با زبان ابرها به گفتگو نشست,
لبالب از غرور و غم
دیده را ز اشک
شستشوی تازه داد
و از درست و نادرست دیگران
هزار بار ناله کرد

می توان ز هر چه رنگ زشت پا کشید
رهای رها
کرانه تا کرانه بال زد
می توان ز بندهای خود رهید
و همچو قاصدک
به روی شانه های باد خانه کرد

می توان
از هراس شب گریخت
فارغ از تلاش مهر و ماه
آسمان غم گرفته را
بی خود از ستاره کرد

می توان
عاشقانه زیست
می توان
عبور گرم مهربان آن نگاه ترا
به سرزمین خاطرات خود
جاودانه کرد...

رضا عال علی
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:۱۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


روزی
در انتهای خاطره ای گم شدم
در خلسه ی تماشایی
تا دیگر کسی
مرا به یاد نیاورد.

پاهایم
مانده از رفتن راهی بی انتها
نگاهم
خسته از جستجویی بی پایان
و دلم
غمگین از اینهمه دورنگی
اینهمه "دورنگی"
تا باز
با کدامین بهانه چشمانم
اقیانوسی دیگر را بیافرینند...

و تو آرام از کنار من می گذری
گویی که در دنیای تو
خیالی از تنهایی من نیست
و در دلت
وسوسه ای برای ماندن

گویی که تو
سالهاست
سرزمین خاطرات مرا ترک گفته ای
و سیب عشق
در انتظار دستهای تو
پیر می شود.
رضا عال علی
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:۱٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


فرشته سعیدی

کاش خدا چشمان مرا می گرفت
و تو را شنوا می کرد
آنقدر در ذهنم تکرار شده ای ِ
که جز چشمان در یایی ات درون ذهن من چیز دیگر نیست
سیرابم از دیدنت
و تشنه ام تشنه شنیدن تو

کاش خدا چشمان مرا می گرفت
و تو را شنوا می کرد
شايد آنوقت می توانستم بگويم ...
و تو احساس مرا از لرزش صدای خستم می شنیدی

آرزو نمی کنم چنین شود
چر اکه آرزو برای من همیشه آرزوست
و رسیدنش نیز آرزوست

آرزو نمی کنم که این چنین شود
چرا که خدا قلبم را می شناسد
خدا در هر بهانه تپیدن قلبم حظور دارد
خدا درون احساس مرا همیشه می داند
و این کافی است
این کافی است تا دیگر نتوانم تو را ببینم
تا تو احساس مرا بشنوی
و این خالصانه ترین چیزی است که می خواهم

پنجشنبه ۱۵ شهریور
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:٠٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تو هم رهگذر بودی
مثل دیگران
همان بادی
که هوسناک از
دستان دیوار رهیدی ...

تیکه سنگ
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:٠٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


نمی دانی چقدر رفتنت را گرد گرفته
با تمام وجودم جارو میشوم
می دانم
روزی بر خواهی گشت ...

تیکه سنگ
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:٠٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ما را دل سربه راه می بایدونیست
چشمان پر از نگاه می بایدو نیست
در ظلـمـت یلدایی این شـهر خمـوش
روشندلی از پگاه می باید و نیست
در خرمن این عمر پراز رنج وفریب
یک شعله ز اشتباه می باید ونیست
جز بیهُده دل سوخـتن دشمـن و دوسـت
تأثیر دگر ز آه می باید و نیـست
در محضر او ،که بار عشق است گناه
یک عاشق بی گناه می باید و نیست
تاچند به خواب غفلتی " نیلوفر "
چشمان تورا به راه می بایدونیست
.
نیلوفر ملا حسینی
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:٠۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بس کنیم ازشعر وشیدایی و شـور
بس کـنـیم از شـهـریـاریّ شعور
بس کـنیم از سوره هـای هـمدلی
آیـه هــای مـاضـی و مستـقبلی
بس کنیم از عشـق های بی اسـاس
از حـدیـث عـاشـقان آس و پـاس
بس کنـیم از این تغزّل های نغز
پوسـت داردارزشی بهـتـر زمـغـز
بسکه میـدان حقـیقت نیسـت باز
تُرکـتـازی مـی کـنـد تنها مجاز
خاکیـان گــورِصفا را کنده اند
روح را بــا تیـرگی آکنده اند
طرح دلهـا طــرح خـامـوشـی بوَد
رَستن از خود؛ خود فراموشـی بوَد
کس نمی پرسد که خامـوشـی چرا؟!
این همه در خواب خرگوشـی چرا؟!
کس نمی پرسـد هـنرمندی کـجاست
جـای عشـق و آرزومندی کـجاست
در بــرون و انــدرونی ّ خیال
سوگـلی دیگـر نباشـد جز ریال
دیگر از نقـش هــنرمندی مگوی
از حــدیـــث آرزومنـدی مگوی
آرزوها گـشـتـه هـم آواز پول
عشق هارقصند با هـر سـاز پول
وزنـه احـساس ما ، همسـنگِ پول
بیشه اندیشـه ها،هـمرنگ ِ پول
نبض هسـتی همـصدای نـبـضِ پـول
عشق ها هم ؛ در حریم قبضِ پول
دل دگـر گـنجـینه اسرار نیست
دیگر اورا با صداقت کار نیست
گنجه های دیگـری در کار هـست
گاو صندووقی پراز اسرار هـست
ای هنر گر بی کفایت گشته ای
نیست حرفی؛بی اصالت گشته ای
مـثل بیماری سـرایت کرده ای
بی هـنر ها راعنایت کرده ای
روزگاری بـرتر از گوهـر بُدی
بر سر اندیشـه هـا افسر بُدی
رفته ای از باورِ اندیشـه هـا
رفته ای درسایه بان پیشه هـا
ازهنرها نان درآوردن خوش است
نان نباشددرهنر..او خامُش است
شـاعـری امـا از او بدتر بوَد
گرچه در جـمع هنـرهـا سر بوَد
هر هنرمنداز هنر نان می خورَد
شاعر اما، رنج الوان می خورَد
هـرهـنرمـند از هـنر گیرد ثمر
حاصل شاعر چـه باشـد ؟ دردِسر
چاپ گر خواهی کنی دیوان خویش
در گـرو حـتی نیرزَد جان خویش
کی کسی سازد فــدای شعر ، پول
کی کسی دارد بــرای شعر ، پول
شـعـرخواندن کار بی کاران بوَد
گـاهگـاهــی پـیشـه یاران بوَد
پس بیا هـم پیشـه یاران شـویم
بعد ازاین همکاربی کاران شـویم
بس کنیم ازشعرو شیدایی و شـور
بس کـنیم ازشـهـریاری ّ شـعـور
بس کنیم ازاین تغـزل هـای نغز
پوسـت دارد ارزشــی بهـتر ز مغز
چون به دنیاپول مقبول است وبس
پس دل ما عاشـق پول است و بـس

نیلوفر ملاحسینی
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:٠٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دوران غمت به سر رسد می دانم
شب مي رود و سحر رسد می دانم

سرمای خرافه عاقبت می ميرد
از فصل خرد خبر رسد می دانم

اين سلسله ی غمی که لشکر دارد
هر خدمت از او به شر رسد ميدانم

انکار کند صفای اين باغ،از او
بر ريشه فقط تبر رسد می دانم

او خصم ِ تبسم است و شادی، حتی
از رنگ بر او ضرر رسد می دانم...

عاکف.م
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٦:٠٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دلم گرفته از زمستان،بهار میخواهم
ترانه از چکاوکان و از هَزار میخواهم

نه سهم من این غصه بود از زندگی
من از آن تبسم ریشه دار میخواهم

تنیده به جسمم سیاهی خدایا مدد
من از رنگ شاد تو بسیار میخواهم

به سینه به سر میزنم روز و شب
که از بسته چشم انتصار میخواهم!

روانم به رنج از عزا مسلکان
خرد را گواه دل داغدار میخواهم

کجا لنگر افکنده ای ای خوشی!
من از رشته موی تو تار میخواهم

عاکف.م
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٥:٥٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


در انحنای زمان
تعطیل میشود
نگاهی که از عمق
سهمی ندارد
چشمها و اندیشه ها
همان قدر بسته میشوند که
گوشها و دهن ها باز میشوند
اندوهگینم از
جاده های ممتد خاموشی
وقتی" ادب "
در قلمرو سکوت زاد و ولد میکند
"نبوغ " هم به یوغ مزین میشود
اگر خدا مثل ما حرف میزد!
تایید میکرد که
اعتیادم به سکوت فطری نیست
بلکه
پاداش بستن پنجره های چشم
و گشودن دروازه های محاوره است!

عاکف.م
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٥:٥۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


سرخی آتیش مال من
آبی دریا مال تو
قلب شکسته واسه من
شادی دنیا واسه تو
یه عشق بی حاصل و خام
ارزونی چشمای تو
یه آسمون پُر از صفا
قربونی نگاه تو
من قلب پاره پارمو
هدیه می دم به نام تو
من شب پُر ستارمو
رو می کنم برای تو
اگه بگی برام بمیر
من میمیرم برای تو
اگه بگی برو، میرم
می رم فقط برای تو
ولی بدون اگه برم
عشق تو با من می مونه
قلب سراسر عاشقم
همیشه از تو می خونه

پادشاه آرزو ها حمید
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٥:٥٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ارسال از شمس الدین عراقی
سرو زیبا ! بر چه می گریی بگو ؟!
با سر افکنده زیر پا ، چه می جویی بگو !
زیر پایت شوره زاری خشک
ترکیده چو بغضت
نیست چیز دیگری !
سرو زیبا بر چه می گریی بگو ؟!

سرو تنها قصه می گوید برای رهگذار خسته جان

روزگاری زیر پایم برکه ای پر آب بود
همدم روز و شبانم
دختری ژولیده مو ، پیچیده بر بالای من
نیلوفر زیبا چنان مهتاب بود
روزها آرام در آغوش من
در خواب بود
شب چو می شد ،
باز می شد
آن گل شیپورک خوشرنگ و زیبا
تا سپیده ، نغمه خوان
در قصه می شد
خسته می شد
تشنه می شد
آب برکه زیر پایش
آب برکه اندک اندک ، بی جهت نه !
بی جهت نه !
کم شد و کم
کم کمک خشکیده شد
همدم زیبای من نیلوفرم ، پژمرده شد
سر فرو کردم ز آب دیده دادم آب بر او تا که شاید،
زنده ماند
ای دریغا ! آن گل زیبای من نیلوفرم
رفت و یادش مانده بر خاطر چو رویایی به خواب
سر فرو افکنده می پایم که شاید بازگردد
رهگذار خسته جان !
رفتی بگو با دیگران
بی جهت خشک نشد
بی جهت خشک نشد برکه زیبای پر آب !

اردکان ۲۳/۷/۸۶
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٥:٥٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ارسال از اسماعیل صاحب اختیاری     

نبض در دل آب می تپد

ماهی حرکت دمش فعال و

حباب که مسیرش تا سطح آب بیش نیست و بعد آه

کمی دورتر هم آن بالا

آسمان صورتی ست

من در روبروی تصویر می اندیشم و

در اتاق هوا مرکب ست از خاطره !

سکوت

یعنی دنیای صامت اشیا !

رد پا و سایه که اثبات خورشیدست به یقین

من بینشم را در بن بست کوچه ها از باور تاریکی ربوده ام

آنجایی که تاریکی در زیرزمین عقل را

به قفل بسته ست !!!

در امتداد یک سو

سوی دیگری ست

و در انتهای آن سو همان سوی دیگر یک سوست

پس آب قطره باران و چتر

وقتی فکر در چوب میمیرد

موریانه ها به آبادی میرسند !!!
۱۳۸٦/٧/٢٤ | ٥:٥٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


منو چهر آتشی
الف با
با تا
يا
دو ر مي فا
فرقي ندارد
 پيوندها خجسته
 هر چند خسته اند
الف با
 در پارچ فلزي بي رنگ
 يا دل گرفتن
رويين بر ميز قهوه خانه ي بين راه
از هر كجا كه آمده باشي
 چه از شكار گندم
يا قتل عام گوزن ها بر سبزه زار موكتي قرن
يك پارچ لبالب نزديك بوي گرم غذا
زيبا
زيباست گرچه يك مگس مرده
دل آشوب مي آورد در آب
و بي رواج مي كند عطش قصه ها و تعزيه ها را
خسته خجسته
از هر كجا شروع شود
چه اتفاقي چه عمدا
 پيوندها
چه آ چه فا
 چه تا چه دوباره با
چه آفتاب صبح زمستان
چه
آفتاب عصر بهاري چه نيمروزي تابستان
 پاييز هم كه آوار شود
 و آب زير آفتاب جاري
 و آب زير برگ هاي خزاني
زيباست
حتي اگر كه
زيبا يهني چه ؟ باشد
حتي اگر گوزني
پيش از رسيدن بو از بالا كنار چشمه
در خون خميده باشد بر خيزران پا
يا ميش خوان چندم
از بيشه درنيامده باشد به آبياري رستم
حتي اگر كه رستم خان ي باشد در زابلستاني امروزي
 چيزي عوض نميشود
 از خستگي خجستگي پيوندها پيمان
ها
آ با دا ن يا
 دو ر مي فا سل لا
 حتي اگر كه حصر
نشكسته اشد هنوز به فرمان پيشوا
 و رو به شرق جاري باشند آباداني ها
آب همچنان آباداني است نه تهراني
و
زيبا
و نفت هم كه روزگاري زشت بود
تمام كه شود زيبا خواهد شد
 و خواب قرن بعد را
چراغان
 دو ر مي فا
پيوندها
 خجستگان خسته مثل من و تو
دو حرف دور بي معنا كه بر دو خط موازي سوار شويم از پنج تا
مثل دو كودك نا آشنا سوار قطار بازي ها
كه اتفاقي از بغل هم عبور كنيم
 و اتفاقي
 سر بخوريم وبخوريم به هم : دلنگ
وهمين صدا بشود معناي ما :
دلنگ دلنگ دلنگ
و از كجا بدانيم كه تمام اتفاق به خاطر همين معنا
 و يا تمام معناها به خاطر همين اتفاق نباشد
دلنگ دلنگ
 جلينگ جلينگ
آوا سوار آوا
دو ر مي فا سل لا
س سل كليد كدام قفل است
كه باز نمي كند
 از تارهاي حنجره ي ما
 آوازهاي هزار و
اندي سال زنداني را
 سل لا لالا
 لا اي نهنگ سنايي
 كه سر كشيدي درياها را
 بگو چه معنا دارد معنا ؟
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


منو چهر آتشی
بر ميخيزم و بي هوا چشم مي گردانم تا ببينم
گل سرخي را
كه كنار خوابم بود و ديگر نيست
پس ناتمامي هايم را
حس مي كنم و دور دست ها را مي
پايم
 مهي كه هراسان انگار
 بر سينه مي برد
قرباني عزيزش را تا معبد يخ
 چه بگويم چگونه تكلم كنم در اين طلسم
گونه بازگردم به آب هاي سايه
 اكنون كه در خزيده ام از خواب و
به جاي گل سرخ كنار رويايم
با برگ هاي خاكستري
درخت غريبي مي بينم
 بي
سبزينه
در شكل پوزخندي
كه ماه ي
ز جنس فلزي خشك
 سمت شمال سرد بيداريم
مي تاباند
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ارسال از  محسن صدری نیا
وقتی از چشم های ندیده در انگاریدن ابری هوا حرف میزنم دلم می گیرد به وسعت کویر ترین سطرهای دفتر بی غزلم !

آه ای نگاه تو من را به انزوای سکوت .معتکف ! بیا ببین با این نبودنت چه بلاهایی که سرم نیاوردی!

آه می کشم اندازه ی مسیری که قدم هایم را تا تنهاییم شبیه بغض آلوده ترین سایه ها می دیدی

آه می کشم به قدر لحظه ای که از آنطرف دیوارهای فاصله انگار شیشه ای مرا تا خیسی این صدا ببری

آری این صدا. همین صدایی که دیگر نمی تواند از قحطی سرودن فرارش را بنویسد. همین صدایی که توان فراموشی غروب را به خودش هنوز که هنوز است نیاموخته می پندارد ...

بس است فکر می کنم هرچه از تکان های نیمه شب لب هایم به این سطرها بگویم بازهم چشم هایی آلوده تو را نمی فهمند و من این جا فراتر از بیداری ام چشم به راه نیمه شبی سکوت که هم آغوشی چشمان تو را تجربه ای داشته باشم. هستم.

دیر ترین لحظه ای که می شود از تو گفت الآن است چون تنفسی عمیق لبانم را آه کشید..
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


سارا . ظ
تو بخندی چه غم ار هر دو جهان گريه کند
چه کسی با غم و رنجش دلم افسرده کند
تو که باشی چه غم ار کس به کنارم نبود
چه کسی چون تو تواند به دلم رخنه کند
محو زيبايی روی توام و ميبينم
هيچ افت نتواند گل رخسار تو پژمرده کند
وه که سرشارم از آن خنده ی شيرين نخست
تا به من هست دلم ياد از آن لحظه ی فرخنده کند
تو ببينی چه غم ار کوردلان بی بصرند
چه خيال است چه گويند و چه با بنده کنند
تو نباشی چه تفاوت که نباشم من هم
چه کسی زنده تواند من دلمرده کند
ای غمت شاد تر از هر چه خوشی در دل هاست
تو بخند تا ز غم عشق دلم خنده کند
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


سارا.ظ
برای گریه های بی بهانه ام
نگار من تو بهترین بهانه ای
برای ذکر روزهای عاشقی
پر از هزار قصه و ترانه ای
در این سیاهی شب بلند عمر
امید صبحگاه جاودانه ای
تو خواب دلنشین هر شبم نئی
تو های های گریه ی شبانه ای
چه ساده پا به قلب من گذاشتی
تو مثل قصه های عاشقا نه ای
من آتشم شرار عشق و مستیم
تو آیهای سرد و بیکرانه ای
زمانه تیره است و این میانه تو
امید قلب من در این زمانه ای
قسم به نام آشیانه مان نرو
بمان کنار من که نور خانه ای
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دانیال رحمانیان.
چه قدرتنهايم!/چشمانت که باشند،طلوع دهکده احساس،ديدنيست/آن وقت،آسمان راباورخواهم کرد/درچشمان رهگذران،ردپايت راگم کرده ام!،حتی روی ذهن خسته زمبن.../راستی ،کجای اين آسمان نشسته ای که بوی خدامی دهی؟!
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


به برگهاي ريخته ي درختمان انديشه اي نيست
به خورشيد باروري آينده؛ دل بست ايم
و خفاشان ساده دلي؛بسي سالها مدفون دشت سبزدلند؛
تاكه سروي باشيم؛خاضع هميشه ي دل
نور حيات بخش انديشه ؛ همواره در رويش مان آب پاشيد
وآب خضر دل ما؛
هميشه همدم دريا گشت؛ سفينه ي باورمان
ريشه در سرو بلند نظري
به كهكشاني مي راند
كه انوار همت ايمان مان آنجا ست
قاسم حسن نژاد ملومه
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ابراهيم کشاورز صفري
با شعری از تو دفترم آتش گرفته است
امشب هوای بسترم آتش گرفته است

آتشفشان عشق فوران می کند هنوز
ویرانه های پیکرم آتش گرفته است

ققنوس واره ی دل - شب نشین غربت تو -
باز عاشقانه در برم آتش گرفته است

می سوزد این دلم از لهیب شعله ی غم
گنجینه های دیگرم آتش گرفته است

فانوسِ « درد بی تو شدن » تا زبانه کشد
اینبار هم آهِ شبپرم آتش گرفته است

مانند یک شهاب شده ام / بی مدار تو
جانپاره های اخترم آتش گرفته است

این میله های تنگ قفس بهانه شده ست
ای آسمان عشق! پرم آتش گرفته است
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شاعر محمد علی سپانلو
رؤياي خويش است و بوسه بر لب هاي خويش
 سرزمين من كه در قوس بامدادان
 گل سرخ مي نوشد دختر كوچك باران
اقامتگاهم
 ترانه اي ست پيشواز
مسافر
 و جاده هايش از رد گام ها عطرآگين
نشانه ي مقصد يا
 ساحره ي گمشدگي
 ژاليزيانا!
شبه جزيره اي با چشمه هاي شور و شيرين
گوش و گوشواره
 انگشتري و اشاره
تشنگي و گلوبند
 منظره ي خويش است و دسته گل پنجره ي خويش
 در اين هواي طناز شعري اگر
بسازي
 ياد آور گفت و گوست هنگام عشق بازي
اي سرزمين سايه و روشن
 ظهر معطر من
از تو به تو باز مي گردم
 در جست و جوي عطشي كه هديه مي دهي
 عطش پناهندگان
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شاعر محمد علی سپانلو
 همه چيزم در ديار اجنبي است
 ميوه هاي خونم و هر كه از ريشه ي من نوشيد
 آتيه و رؤياهايم ، و حتي سايه ي عشقم
 عاطفه هاي بي
قرار
 بخ ساحلهاي روسپيان بلند بالا و نخل هاي بهاري كوچيد
چرا با تو مي مانم اي مادر كهن
 كه نمي دانم
 چه وامي بر من داري ؟
 سال هايم را هدر دادي
 خونم را هبا كردي كه بنوشند اجاره داران
جوانيم را در سوداهايم خيالي به گرو نهادي
 عوض را به من برات دوردستي دادي ، كه مبلغش آرمان بود
اكنون در پايان راه دستم مثل فكرم سپيد است
 چه برايم ماند
 جز غربت ناخواسته و دشنام از نورسيدگاني كه ندانم چه حقي بر من دارند ؟
 گاه در پروازهايم رايحه ي نيل را مي شنوم
 و گمشده ام را مي بينم كه در غرفه ي نامحرمان
 به تماشاي رود وقت مي گذراند
 انگار موقع دعاي سفر شد
 راهم را بگشا
 ديني اگر دارم بستان
 اگر مي مانم نه براي توست
 اگر مي خوانم نه به درگاه تو
 به خدايي است كه هرگز تو را نيافريد
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


رضا آشفته
لابلای این اوراق یک رمز عاشقانه است
سادگی تو درآن موج می زند
بانوی رهیده از تکلف و لفاظی
تو درسطر سطر این شعر جولان می دهی
زیبا یی باران نگاهت
کلا فگی من از آوردن چتر
شايد اين کلاف سر در گم باز شود با نگاه تو
لا اقل از رمز شمعدانی بگو تا سرخی گونه هایت
آیینه شکسته ای تا با من یکرنگ شوی
ترازوی دستهایت داد می زنند از عدالت شفاف
و باران می بارد در خنکای صبح
گامهایت ترا نه می شود در خلوت من
با چتر بسته زیر باران شرمنده می شویم
از نگاه مزا حم
 دیوانگی که این حرفها حا لیش نمی شود
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


نفسي در گذر ثانيه ها

مي سوزد

و پريشاني يك حس غريب

از ضميري كهنه

روي بيماري شب

مي ريزد .

آسمان بيگاه

عطسه ي رنگين را

از كمان يك ابر

مي گيرد

و عبوس و زخمي

گزمه ي شهوت را

به هواخواهي چشمان قفس

مي خواند

تا سرما

پا به پاي ترديد

از پشيماني فرداي هوس بگريزد...

سامرند داودی
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


می سپارم دل به دریا بی خیال
می شمارم لحظه ها را بی خیال
می کشم بر دفتر نقاشیم
نقش های زشت و زیبا بی خیال
دوره گردی میشوم هر شب چو باد
دست تکرار غزلها بی خیال

آرزو( ياس بهاره )
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


به چه مانند کنم حالت چشمان تو را
به یکی نغمه جادویی از پنجه گرم
به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر
یا به الماسی که بشوییدش در جام شراب
به غزلهای نوازشگر حافظ در شب
یا به سر مستی طغیانگر دوران شباب
به چه مانند کنم تو بگو

آرزو( ياس بهاره )
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ارزو
صدای بارون دوباره موسیقی متن تنهایی من است
و مهتاب تنها چراغ شبهای تار من
دست نوازش باد تنها دست یاری است به سوی من
اما هنوز به عطر گل سرخ فکر میکنم
به رنگ خورشید به لطافت حریر مهتاب
به یک خواب عمیق روی بالشی از زندگی

آرزو( ياس بهاره )
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


رضا آشفته
خاطره می شوی برای من که تو را به سراب دلم می سپارم
یک خاطره ی دور و عریان از حقیقتی ناب
یک خاطره سبز در خنکای پاییز
گویی نمی خواهی از خاطرم پاک شوی
یک لحظه هم برای تو غنیمتی است ناب
و من با خاطره تو به رویاهایم شکل می دهم
یک شکل عجیب !
در یک خیابان بلند
تو به رنگ بنفش دور می شوی
و من در لحظه ی چشم انتظاری
تو را در آ سمان
ابری می بینم پف آ لود
و با صدای من
بارانی می شو ی در همان خیابان بنفش
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


جواد شریفیان
< يك >

یادم باشد بگویم

بارش اشک

همان شکوفه لبخند است

فقط خدا زاویه اش را

به اندازه نیم صفحه چرخانده است

***

یادم بینداز بگویم

عشق همان نفرت است

عشق من به خوبی خدا

نفرت خدا از پلیدی من

***

یادم بیاور بگویم

سکوت همان فریاد است

باژگونه شده

تا آرامش شما را بهم نزند

***

یادم نمی رود بگویم

هق هق همان قهقهه است

حروفش سر و ته شده

بیاد کمتر دارم دومی را

اولی را اما بسیار

***

و دست آخر یادم آمد بگویم

امشب عجب باد و بارانی بود

نهال خاطره اش را در باغچه خیال شما مي كارم

تا اگر نبودم

بجای من و برای همیشه حفظش کنید

ساعت ۲۰ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵



< دو >



دنبال واژه ی نابی می گردم

برای تکرار نام مقدس خدا

یافته ام

بر زبان نمی آورم

بهتر از آنکه یافته ام

اگرپیدا کردی

از گفتن دریغ مکن

***

می خواهم نماز بخوانم

قبله کدام جانب است

من که در هر شش جهت خدا را می بینم

اما نمی دانم خانه اش کجاست

منیریه ؟

سمت کوه دماوند؟

سلطنت آباد یا جوادیه؟

اگر پیدا کردی

از گفتن دریغ مکن

***
صدای ساز سکوت می آید

به همراه بوی یاس

صدای سازی دیگر

یا بوی گلی دیگر را

اگر پیدا کردی

از گفتن دریغ مکن
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


جواد شریفیان
- دلم مي خواهد هميشه زير باران قدم بزنم

- چرا دلت مي خواهد هميشه زير باران قدم بزنى ؟

- مرا به حال خودم بگذار

...

- با اشكهايم

آسماني آبي مي سازم

- با اشكهايت چگونه آسماني آبي مي سازي ؟

- مرا به حال خودم بگذار

...

- با اشكهايم

قايقي قهوه اي مي سازم

- با اشكهايت چگونه قايقي قهوه اي مي سازي ؟

- گفتم مرا به حال خودم بگذار

...

- با اشكهايم

جنگل و جزيره مي سازم

- با اشكهايت چگونه جنگل و جزيره مي سازي ؟

- چند بار بگويم امشب مرا به حال خودم بگذاريد

***

اگر مرا به حال خودم بگذاري
با اشكهايم
درياچه اي مي سازم

كه چادر آسماني آبي بر سرش
كه جنگلي سبز در كنارش

و در ميانش جزيره اي مرجاني

و قايقي قهوه اي شناور بر سطح آبهايش

....

بهمين خاطر است كه از اول شب فرياد می زنم

مرا به حال خودم بگذار

مگر نمي بيني پياله ي چشمانم

لبالب از اشكهاي نريخته اند

***

- آخر نگفتي چرا دلت مي خواهد هميشه زير باران قدم بزني ؟

- برای اينکه بيشتر از سی سال است که می گريم

و دوست ندارم
تو نه ، غريبه ای که از کنارم عبور می کند

اشکهای مرا ببيند
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


جواد شريفيان
از ابرها اگر
باران را مگر
خطوط مورب را
اينه های موازی
خورشيد نيامده
به شعاعهای نارسش قسم می خورد
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


عاکف-م
آسمان درد دل خویش به باران میگفت
سبزه از تشنگی خویش هزاران میگفت

دست ما عطر دعا را به پَر باد سپرد
پُر شد از رایحه دستی که پریشان میگفت

هر که با ساز دل خویش ترنم میکرد
گل بدان مرتبه،تبریک به خاران میگفت

قطره بی حوصله می بود و دلش توفانی
کی فنا میشود آن ذره که سبحان میگفت...
۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


عاکف-م
آبادی چشمان تو سرسبزترین است
این خطه مرا نیکتر از خلد برین است

بی فاصله ام با ده چشمان تو لیکن
در گردنه ی عشق،کسی فکر کمین است

خالی شوم از غیر تو چون پر شوم از تو
احساس توام غرق کند عشق همین است

در مقصد چشمان تو دلواپسی ام ریخت
این قبله بها دارد و بسیار ثمین است...

۱۳۸٦/٧/٢۳ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


يَرَه گَه كارِ مو و تو دِرَه بالا مي گيرِه

 

 ِ ذره ذِره دِرَه عشقت تو دِلُم جا مي گيرِه

 

روز اول به خودُم گُفتُم ايَم مثل بَقيِ

 

 حالا كم كم مي بينُم كار دِرَه بالا مي گيرِه

 

چَن شَبه واز مثِ چهل سال پيش ازاي مرغ دِلُم

 

 تو زمستون بِهِنَه ي سِبزهُ و صِحرا مي گيرِه

 

چَن شَبه واز مي دوزُم چِشمامِه تا صُبحه به چُخت

 

 یا بِيِك سَم بيخودي مات مِنَهُ، را مي گيرِه

 

تا سحر جُل مي زِنُم خواب به سُراغُم نمياد
 

 هي دِلُم مثل بِچَه بِهَنِه بي جا مي گيرِه

 

موگومِش هرچي كه مَرگِت چيه كوفتي! نِمِگَه
 

 عَوَضِش نِق مِزِنَه ذِكر خدايا مي گيرِه

 

پيري و معركه گيري كه مِگَن كار مويه
 

 دِفتر عُمر داره صفحه پينجاه مي گيرِه

 

اون كه عاشق شده پِنهون مِكِنَه مثل اويَه
 

 كه سِوار شُتُرَ و پوشتِشِه دولا مي گيرِه

 

كُتا كِردَن دامِنارِ تا بيخِ رون، مَشتي عماد!
 

 ديگه مِجنون توي خواب دامنِ ليلا مي گيره


يَرَه گَه: علامت اشاره به شخص مقابل است 

ايَم : این همبَقيِ : بقیه چَن : چند  واز : باز، باردیگر  مثِ : مثل - بِهِنَه ي : بهانه  چُخت :  سقف اتاق - بِيِك : به یک  سَم : سمت - مات مِنَهُ : خیره شدن  جُل زدن : شانه به شانه شدن در خواب - 

پينجاه : پنجاه - كُتا كِردَن : کوتاه کردند  دامِنارِ : دامن ها را - بيخِ رونِ : نزدیک ران -


۱۳۸٦/٧/٢٢ | ٩:۳٥ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


اینم یک شعر در وصف دهکده به سفارش اهالی دهکده 
تورفتنی شدی/وبعدازتو/پرنده ای برلب پنجره ام ننشست/وآوازی نخواند/ومن همان کلبه متروکی ماندم در همان دهکده /که سالهاست کسی سراغم رانمی گيرد.


دانیال رحمانیان.
۱۳۸٦/٧/٢٢ | ٩:٢٦ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


شاعر  ساره احمدی(س.سکوت)

 زیبایی

شاید

معنای مطلق یک لحظه ست

...

وقتی که فکر میکنی در انتهای زمین ایستاده ایی

اوجت را انکار نکن

...

همیشه آغوش های گشوده ء خلقت هست

در آخـــــــــــــــــر خط حتی باور کن

که همیشه لذت هست

و عشق هست

که من هستم

و لحظه هست

وقتی زیبــــــــــــایی ،

معنای مطلق ـ این لحظه ست.

و خنده های کوچک شادی

که بـــــــــــــودن را

و حـــــــــتی

نبودن را گاهی

جشن خواهند گرف

۱۳۸٦/٧/٢٢ | ٦:٠۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


فاصله

تهی بود چون قفس ومثل باد حضورش در دوردسترین
نشانه های آفتاب زرد خشک چون برکه بسان روزی که میدانم اندیشه هایمان به خاک خواهد رفت آنقدر عمق که جز باور  گلی نخواهد رویید در حیات فراموشی
همانجوری که گذشتگان رفتند ودیگراز پنجره واز نگاه واز پلکان غم
واز غروب واز سیاهی دیگر چشمی به دشتی دورافتاده لبریز نخواهد بود
دشتی که سربی ست و در دل جانان خصوصی یک نظر
تنها تصویری از جاده یی خشک را می بینم
تا انتها نقطه وپایان
بسان شعله هایی ست که در کنار قبر سالهاست در گلدان خویش پژمرده تر از فروکش اند

وچون خواب نیز دیگر درختان برای لانه شاخ وبرگی انبوه ندارند
حتا لحظه هم در پی پنجره ها به خیره گی ستیم
ولی هنوز و همچنان در راهیم ذره چون فلک و دنیا که در سینی پیشکش در روبرو و
دور از ناشکافتنی ها در حضور در عدم چون آینه که شفافیتش در تالار بی رسم ست

پر نگاه از نگاه باید احساس را ناز کرد و بویید !

مثل بوسه که در سفره ی نان  بوی خوش گندم در طعم لب دارد

 و آرد که مزه ی تن طبیعت ست !

مثل نهر که نمی فهمد زلالیش را می شویم با دستهایمان

به گناه ! و من که باید رد پاهایم را در کوله باری

از کوچ میراث کنم  ولی براستی ما در انبوه خود یک سبد بیش نیستیم

آنقدر محسوس آنقدر ماجرا که در آنسوی آبادی

عقربک های آسیابی می چرخند در پگاه فهم اشیا
باید چیزها را زودتر تقسیم کنم
دیگر زمان در میکده ی خونیش
چیزی بیش نیست جز حزن تنفس
اما براستی کسی نفهمید که
نباید از روی چمن با کفشهای گلی قدم برداشت
یعنی کسی قبول نکرد که با خاطرات اشک جاری ست نه خربزه !
میدانم گل می خشکد و خار هنوز در عاقبت تیز و ساقه که
در اندام پوکیده ست !
شاید بدرستی کلاغ ها نمی دانند که
خود نیز سیاهند در رنگ

ارسال از اسماعيل صاحب اختياری

۱۳۸٦/٧/٢٢ | ٥:٥٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بايدامشب بروم،بی صداتاخلوت شبهای دل انگيزدعا/بايدامشب بروم،من که درگمنام ترين نقطه ی صحرای جنون جاماندم/بايدامشب بروم، تاکه شايدانتظارکهنه ام پايان بگيرد...!

شعر از دانیال رحمانیان

۱۳۸٦/٧/٢٢ | ۳:۱٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


نروی از یادم.حتی ان هنگام که با خاک امیخته شوم. گل سرخی شوم از خاک سر برارم و تو را فریاد زنم انگاست که پرپر شوم. و بر بال باد نشینم.و تمام کوچه باغ های خاطرات را با باد , شاد, با یاد تو گذر کنم.
۱۳۸٦/٧/٢٢ | ۳:۱٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شعر از فرشته سعیدی

 من از ماندن در اين دنيا
از اينجايي كه حتي ذره اي از عشق هم در آن نيست
از اينجايي كه من بي تو ، تو بي من، ظاهراً شاديم
من از اينجا بيزارم
نمي دانم كه نقشم چيست در اين بازي پر نيرنگ
نمي دانم كه حرفم چيست، در اين صحنه ، در اين تقدير
نمي دانم چرا من هم بسان تو، نقش بازي مي كنم هر دم
من از اين بازي تقدير بيزارم
در اينجايي كه هر كس زير چتري از غم و نيرنگ محبوس است
چگونه مي شود حرفي از باران عشقي سبز را زد
چگونه مي شود خنديد ، وقي لب هامان؛
غريب اند با حس خنديدن
چگونه مي شود ماند و نگفت نفرين بر اين دنيا
نفرين بر اين نيرنگ

من از ماندن در اين دنيا
از اينجايي كه حتي ذره اي از عشق هم در آن نيست
از اينجايي كه من بي تو ، تو بي من ظاهراً شاديم
من از اينجا بيزارم

16 ارديبهشت 83

۱۳۸٦/٧/٢٢ | ۳:۱٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شعر از فرشته سعیدی 

با چه اميدي روم تا آخر جاده
من كه مي دانم كسي چشم به راهم نيست
انتهاي جاده تنهايي است
انتهاي جاده بازم پر شده از حيله و نيرنگ
انتهاي جاده بن بست صدا و عشق و دلتنگي است
مي دانم ، مي دانم نگاهي نيست
انتهاي جاده تقدير
انتهاي بودنت با من
آخر جاده نگاهي نيست

با چه اميدي روم تا آخر جاده
من كه مي دانم ، مي دانم كسي چشم به راهم نيست.

4 خرداد 84
۱۳۸٦/٧/٢٢ | ۳:۱۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 شعر از فرشته سعیدی

من نه اينم كه تو مي بيني ،با نگاهي زنده ويه لبخندي تلخ
و غروري ملموس و يه ذهني پرِاز شعر
و نه در ذهنم فكر مردم جاري است
و نه از آنها چند قدم پيش ترم
من نه اينم كه تو مي بيني
و نه آنم كه هر روز با غروري سربي
جلوي آينه اي پر زغبار
گيسوان زبر خود خواهي خود را
شانه مي زد ،تنها
حقيقت حق كه بس تلخ است
من نه اينم و نه آن
و نه زيبا و نه زشت
و نه حتي لايق واژه عشق
من يه موجود ضعيفم
چون يه پروانه زخمي بالم
كه دو روز از عمرش رفته و
منتظر آخرين روز حيات ،
لحظه را مي شمرد
و من ، اينم
نه يه شاعر
يه وجودي كه همه ترسش ، از همين حرف دل است
كه دل بي گنه كاغذ را، كرده سياه
و خودش زيباست!
ومن ، اينم
كه گمم در ديروز
و نمي فهمم هيچ ، از زماني كه درآن غوطه ورم
و مرا مي بيني
من خودم را دير زماني است
در دل آينه امروز ، محو مي بينم
و گناهم اين است
كه دلم روزي دردل ديروز
همجوار عشق سردي بود
و همانجا ماند
و من اينم
و نه آن چيزي كه تو ازديدن اين تصوير مي فهمي !
22 مهر 86

۱۳۸٦/٧/٢٢ | ۳:۱٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شعر از  سامرند داودی 

نفسي در گذر ثانيه ها

مي سوزد

و پريشاني يك حس غريب

از ضميري كهنه

روي بيماري شب

مي ريزد .

آسمان بيگاه

عطسه ي رنگين را

از كمان يك ابر

مي گيرد

و عبوس و زخمي

گزمه ي شهوت را

به هواخواهي چشمان قفس

مي خواند

تا سرما

پا به پاي ترديد

از پشيماني فرداي هوس بگريزد.

۱۳۸٦/٧/٢٢ | ۳:٠٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 شب گذر بود دلم
خواب تو مي ديدم
و بدان خاطره ها
كاش مي خنديديم
خنده در يادم نيست
و توان اين كه گويم كه چرا رفته اي
و نوشتن
ونويسم كه چه با من كردي
و از اين حسرت ها
منو اين كنج خلع
خاموشي
در پي رازي سرد
كه سپارم يادت
به فراموشي مرگ
من در اين بازي تو شده ام بازنده
ولي تو باخته بودي اول
نه حراس از رفتن/ نه حراس از دوري
تو به نفرين دچار خواهي گشت
و منو نفرینی
كه هر انچه به سرم اوردي
به سرت اورد ان يار دگر
و تو ان خنده اي من
كاشكي مي ديدي
و چه افسوس خوري از كارت
كه به اين زودي چقدر دير شده
از همان لحظه اي رفتن كه بيفتادم من
كه زه پايت كه نرو از پيشم
كاش مي فهميدم
كه شده اين دل من
بازيچه اي دستان تو اي بازيگر
و خدا حافظي ات
و تكان دادن دستت
كه مهم نيست
تو چه كردي با من
كه شكستم در خود
و فراموشي من
كه نباشد يادت
همه در مرگ فراموشي شب ها
خفته
و منو خنديدن
كه دگر غم نباشد در دل
من همه خنديدم
.
.
.
.
من به خاطر ه ها خنديدم

ارسال از
محمد علی اط ـ فر
۱۳۸۶/۰۷/۲۱

۱۳۸٦/٧/٢۱ | ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


سفر تو را به سلامت ، مرا به من بسپار

مرا به لحظه بدرود خویشتن بسپار

به داغگاه دلم حسرت سخن بسپار

مرا که دورترین شاخه ام بهاران را

به خاک فاجعه ،  عریان و بی کفن , بسپار

شبانه کوچ کن از سرزمین لالایی

مرا به خوابگه سرد یاسمن بسپار

چو عطر پونه ، به دامان آسمان آویز

مرا به غربت پهناور دمن بسپار

دل مرا که پرواز نوحه پریشانی است

به قمریان جدا منده از چمن بسپار

به کوچه های تهی مانده از ستاره مرا

دوباره مست و غزلخوان و گامزن بسپار

ز خط خاطره ام بگذر ، ای طلایی رنگ

سفر تو را به سلامت , مرا به من بسپار

شیون فومنی

۱۳۸٦/٧/۱۳ | ۱:۳٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


آرام می روی

و من دلگیر میشوم
تو میروی
و من تنها میشوم
تا کی ادامه میدهی...
این سکوت را کی میشکنی
آیا وقتی که من رفتم
پس میروم
بشکن

خــدا حـافظ

۱۳۸٦/٧/٥ | ٧:٠٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


یغما گلروئی
مرگ را به رودها سپردم
 اصلا شاعر بي مشاعر بهچه كار مرگ مي آيد ؟
او كه نباشد
چه كسي هر شب
 با يك بغل ترانه و دلي ديوانه
 به سراغ
خاطرات پاك تو بيايد؟
 مي ترسيدم زبانم لال
 نگاهت در پس دروازه ي جدايي جا بماند
 اما انگار
 برف هاي فاصله از حرارت خرفم آب مي شوند
 حالا فكر مي كنم كه مي آيي
 مي آيي و به ها گفتنم مي خندي !
 
۱۳۸٦/٧/٥ | ٦:۳٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


نادر نادرپور
سيمرغ قله هاي كبودم كه آفتاب
هر بامداد ، بوسه نشاند به بال من
 سر پيش من به خاك نهد كوهسار پير
 وز آسمان فرو نيايد خيال من
چون چتر بال
ها بگشايم فراز كوه
 گويي درختي از دل سنگ آورم برون
 در سينه ي پرنده ي رنگين كوهسار
منقار تيز خويش فرو كنم به خون
در آسمان پاك ، نبيند كسي مرا
 جز ريزتر ز خال سپيد ستاره اي
 آن گونه مي پرم كه به چشم ستاره ها
گويي ز كوه مي گسلد سنگپاره اي
مغرورتر ز فله ي در ابر خفته ام
 از پشت من نمي گذرد سيل بادها
نقش خجسته ايست به چشمان آسمان
 سيماي من در آينه ي بامدادها
چون از فراز كوه نظر مي كنم به خاك
 بال از هراس من نگشايد پرنده اي
 اشك آورم به چشم تماشاگر حسود
تا شور كينه را ننشاند به خنده ا ي
اما درون سينه ي من بيم خفته ايست
كز اوج قله هاي غرور آردم به زير
يك روز ، روح كوه كه دلبسته ي من است
فرياد مي زند كه : مرو !‌ تير ، تير ، تير
۱۳۸٦/٧/٥ | ٦:۱۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


زني با چتر مي گذشت
نگاهش كردم
گريه كرده بود
باران مي باريد
شعر از صمد نارونی
۱۳۸٦/٧/٥ | ٦:٠٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


صمد نارونی
شور
هيجان
نشاط
باور
عشق نيز، با وجود تو بود
توفان آمد
همه گريختند
تنها اندك نشاطي ماند
آن هم ، اگر تو بماني
۱۳۸٦/٧/٥ | ٦:٠٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شاعر صمد نارونی
 گرفتي روياي كودكي را
 گرفتي نشاط جواني را
 ربودي ، شور آشنايي را
 گرفتي عشق نهاني را
در كميني كه بگيري
زندگاني را
۱۳۸٦/٧/٥ | ٥:٥٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شعر از صمد نارونی
 كنار خواهم گذاشت
تمامشان را
چو درياي آزاد
چو آهو ، كنار صحرا
كنار خواهم گذاشت
 ترس را ، آرزو را
و با باد خواهم رفت
به ساحل دريا
بيا
تو هم بيا
۱۳۸٦/٧/٥ | ٥:٥۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شعر از صمد نارونی
به عمق دريا ، به وسعت صحرا
 بلندي كوههاي راستيني
و ايستايي را در تو مي بينم
گام هاي استوار را در تو مي جويم
من تو
را مي شناسم ، از دور دست رويا
عشق پناه گرفته در وجودت
آسان مي كند ، شناخت دريا را
مهر درمان ناپذيرت
آسان مي كند شناخت صحرا را
صداقت و ايمانت
آسان مي كند باور كوهها را
من تو را مي شناسم
۱۳۸٦/٧/٥ | ٥:٥٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


نغمه مقصودلو
اومدی مثل تموم آدما
خنده هایم را شنیدی
با نگاهی سردو خاموش ،بی تفاوت
از من و غمهام رمیدی

کاش می دونستی دروغه
گلهای خنده لبهام
پر تنهایی وسوزه
همه روزها و شبهام

کاش تو چشمای غمینم
نیاز عشق و می دیدی
روی صفحه نگاهم
نقش عشقی می کشیدی

کاش می فهمیدی غریبم
میون این همه آدم
ولی با این همه غربت
یاد تو می کنه شادم

می دونم که برمی گردی
روزی با دل شکسته
می نشینی در کنارم
غمگین و تنها و خسته

نیاز عشق و می بینم
توی چشمای غمینت
قصه تلخ غریبی
که نوشته رو جبینت

می کشم روی نگاهت
نقش پاک شیفتگی را
می نویسی روی قلبم
رمز عشق و سادگی را
قصه دلدادگی را ...
۱۳۸٦/٧/٥ | ٥:٥٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


نغمه مقصودلو
در بیابان اکنون سردرگمم
نامت را با صدای بلند فریادمیکنم
تو در روزهای گذشته گم شده ای
وچگونه بی تو در این لحظه به سر می برم ؟!
هر دم نشانی از تو می بینم دیوانه وار
به سویت می جهم تا قلب تشنه ام را
از وجودت سیراب کنم
همه جا سراب است
تو در روزهای گذشته گم شده ای
ومن در بیابان اکنون راهی به سمت گذشته می جویم
تمام راهها مسدود است
صدایت را می شنوم
نگاهت را می بینم
وقتی آغوشم را برایت می گشایم محو می شوی
قلبم درد می گیرد
تو در روزهای گذشته باقی مانده ای
ومن دلتنگ و بیتاب
در سراب گذشته گم می شوم


تقدیم به اهورا
۱۳۸٦/٧/٥ | ٥:٤٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شعر از حميدرضا.ظ
تو مثه فصل بهاري
كه برام شادي مياري
منم اون ابر سياهي
كه تو فصل تو مي بارم
تو مثه گلاي پونه
عاشق روييدن هستي
منم اون گوشه نشيني
كه طلوعت و مي بينم
تو به شفافي شبنم
تو مثه فرشته هايي
منم اون عاشق بي دل
كه سر راهت مي شينم
تو بزرگي توعزيزي
تو مثه چشمه زلالي
منم اون حقير و مسكين
كه براش خيلي زيادي
تو مثه پرنده هايي
تو پر از عشق و وفايي
منم اون آوازه خوني
كه تو شعراش و مي دوني
خلاصه خيلي لطيفي
واسه دل يه تكيه گاهي
نازنين عزيز جونم
تو پناه شب تاری
تو غروبم تو طلوعي
تو واسم راه عبوري
خط قرمز روي غم هاست
وقتي تو پيشم بموني...
۱۳۸٦/٧/٥ | ٥:٤٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شعر از حميدرضا.ظ
قلم به روی کاغذ و
یه عالمه دلواپسی
ستاره ها ی آسمون
شدن پناه بی کسیم
قطره ی اشک آسمون
لحظه ی پر غم غروب
قاصدک خسته زراه
حسرت و آه ِ انتظار
غصه های یواشکی
دلخوشیای الکی
دعاهای بی ثمر و
شبای تار و بی کسی
تو خلوت چشای من
بارون و سردی نفس
گلدون خالی از گل و
حقیقت تلخ قفس
پرنده های شب زده
حیرون و مات من شدن
به دنبال روشنی اند
تو دنیای سیاه من
اشکم امونم نمیده
دلم داره جون می کنه
تو حسرت نبودنت
می خواد که امشب بمیره...
۱۳۸٦/٧/٥ | ٥:۳٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شعر از حميدرضا.ظ
تو نگات یه حسی هست
من و مجنون می کنه
خستگی و غممو
زودی درمون می کنه
یاد داغ نفست
نفسو بند میاره
بوسه ی لبای تو
چشامو هم میاره
می سوزونی تنمو
حس تو حس منه
یه نگات برای من
منو از حال می بره
تو من و ناز می کنی
عشق تو مال منه
پرپرواز واسه من
دل تو ماه شبه...
۱۳۸٦/٧/٥ | ٥:۳۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ز کوی يار می جويم حديث دل به او گويم

که نتوانم به جز یارم حدیث دل به کس گویم

چنان عاشق چنان مستم ز لعل آن لب يار

که از شهد لب يارم پی ز شيرينی نجويم.

۲/دسامبر/۲۰۰۶

شاعر دلارام نژاد
۱۳۸٦/٧/٥ | ٥:٢٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


گر به دلت ناله ی دلدادگيست

گر به لبت شور هم آوازگيست

گر به رخت چهره ی آوارگيست

گر به سرت نطفه ی آزادگيست

در ره اين راه پر از سادگی

همره تو اين منه بی مدعيست

۳/مارچ/۲۰۰۰

شاعر دلام نژاد
۱۳۸٦/٧/٥ | ٥:٢٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تو نگات هميشه بلند و مهتابيه
من نگام زير پاهام توی گلهای قاليه

تو نگاهت تو سفر
من نگاهم يخ زده مونده به در

تو ميری و منو با خاطرات خوبمون تنها ميذاری
اما من فقط به تو فکر ميکنم توی خواب و توی بيداری

تو برات هر چيزی آسونه مثل رفتن و نموندن
من برام فقط بودن و موندن

بيا و از تو نگام سفر نکن
دستامو تنها نذار منو در بدر نکن

برگرد و بيا منو با غصه ها جا نذار
منو با خونه اميدم تک و تنها نذار

نذار فاصله ما رو از هم سوا کنه
دلهای غربت زدمونو زهم جدا کنه

بيا و هميشه تو يارم باش
مثل ياس و نسترن تو هميشه بهارم باش

۶/آگوست/۲۰۰۶

شاعر دلام نژاد
۱۳۸٦/٧/٥ | ٥:٢٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


با تو بودن از تو گفتن زيباست

مثل برگهای خزون رنگ و وارنگ
مثل رويش چمن سبز و قشنگ

مثل باريدن بارون تو کوير
مثل حس اون چشات گرم و طويل

مثل آواز قناری تو بهار
مثل آواز قشنگ جويبار

مثل اون صدای ناودون
مثل اون گل تو گلدون

مثل گرمی نگات
مثل حرمت صدات

پس بيا
مثل خورشيد تو بزن آبم کن
مثل لالايی شب تو بمون خوابم کن

۳/آگوست/۲۰۰۶

شاعر دلام نژاد
۱۳۸٦/٧/٥ | ٥:٢٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


گه تو مال من بودی آسمونم آبی ميشد
شبها واسه ی دل من بلند و مهتابی ميشد

اگه تو مال من بودی زمستونم گرم ميشد
دل کوچيک و ديوونم با تو ديگه نرم ميشد

اگه تو مال من بودی ستاره بودی تو چشام
سرود عشق و زندگی خونده ميشد از تو لبام

اگه تو مال من بودی سبز ميشدم مثل چمن
می رقصيدم مثل نسيم توی همه دشت و دمن

اگه تو مال من بودی همه خبر دار می شدن
همه واسه عاشقاشون عزیز و دلدار می شدن

اگه تو مال من بودی پرستو در کوچ نبودش
عشقهای دوره های ما پوشالی و پوچ نبودش

اگه تو مال من بودی ترانه ام عاشقونه بود
جای من واسه هميشه پيش تو توی خونه بود

نذار تموم خواسته هام فقط يه آرزو باشه
برگرد بيا پيمون ببند با دل تنگم هميشه

۸/سپتامبر/۲۰۰۶

شاعر دلارام نژاد
۱۳۸٦/٧/٥ | ٥:٢٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تن خسته ات را به کدامين ديار بردی
ای که چشمانت منتظر به در
و کلامت تلاوت صداقت
و احساست سبزی سبز عاطفه

دلت را به کدام گندم زار پيوند زدی که اين گونه آتش گرفت؟

روحت را به کدام نسيم دادی که توفانی گشت؟

ای شکسته ای بهترين در ياد
کنار هر شاخه
شمع روشن کن
همه ی بلبلان نغمه خوان می آيند
و همه ی کوچه ها را طراوت پر می کند

ای نازنين احساس
صبر کن
تا بهاری دگر
تا تولد دوباره ی نرگس
همه ی چلچله ها می آيند.

۱۶/نوامبر/۲۰۰۶

شاعر دلارام نژاد
۱۳۸٦/٧/٥ | ٥:۱۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شعر از رضا آل علی
مگین بر دار تنهایی ام
.و بی که خود بخواهم
.دل آشوب هزاران سال بی اعتمادی
.مزار باورم را ویران کرده است.
.سیماییم,گلگونه از خونیست
.که از قربانگاه هابیل
.بر چهره ام مانده
.و دلم نگران آن بهشتی ست
.که جز آسمان سیبی
.یادگاری از آن ندارم.

.دیگر هیچکس
.برای دلواپسی پروانه های سپید رویایم
.مهربانی بی دریغ نگاهش رانمی بخشد
و گویی عبادتگاه کوچک نیایشم
.در زیر آوار بایدها و نبایدها
.مدفون مانده است.

.اکنون از آنهمه خاطره و یاد,
.چیزی به جای نیست
.جز رد پای همراهی که سالهاست
.دلجوی غمهای منست
.و بر گیسوانش هنوز
.تاجی از شکوفه های سیب مانده است.
۱۳۸٦/٧/٥ | ٥:٠٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شعر از رضا آل علی
مرا با دلم دیگر آشتی نیست
.مرا با دلم
.میلی نمانده است
.یا که اشتیاقی
.تا به هر ضرب آهنگش
.سرشار از شادمانی گردم
.یا به هر موج تمنایش
.شب بیدار تنهایی اش مانم

.مرابا دلم
اندک خشمی نمانده است
.یا کمترین کینه ای
.تا به بهانه اش
.سلاخ بی عطوفت صبرم باشم
.یا به امید انتقامی
.روزها و شبهای مکرر
.با او به اجبار مدارا کنم

.مرا با دلم دیگر آشتی نیست
.یا حتی قهری
.تا با دلیل و بی دلیل
.او را به قربانگاه کشانم
.و از خون گرمش
.زخم کهنه ی انتظارم را
.التیام بخشم .
۱۳۸٦/٧/٥ | ٥:٠۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شعر از رضا آل علی
"دوری"
.و من از کجا بدانم
.در انتهای نگاهت
.راز کدام کهکشان را نهفته ای
.یا در این ظلمات دو رویی و فریب
.رسول خسته ی کدام خورشیدی؟!
۱۳۸٦/٧/٥ | ٤:٥۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شعر از رضا آل علی
یدی که بیستون غمت را چه ساختم
خورشید را به کوره ی هجرت گداختم
دیدی که درقمارخانه ی عشق توعاقبت
شب را به گیسوان سیاه تو باختم
۱۳۸٦/٧/٥ | ٤:٥۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |



این عکس رو من طراحی کردم شعر  هم شعر خودم هست

آفتاب ابر تیره را پس میزند

 دریا از دوری یک صدف بر  خاطرش موج میزند

عابری با یک سبد گل  اشاره بر  در میزند

در نگاه آینه چشم من از یاد تو نقش شکسته میزند

۱۳۸٦/٧/٤ | ٧:۳۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بـی تـو گـل ها هـمه بـی رنـگ و عبوس

رنـگـو رو بـاخته ز بـازی زمـون

تـنگ غـروب نشسته بـود انگار دلـش شکسته بود

از هـمه کس سیر شده بود

چشماشو بازم بسته بود

از دل خونش نمی گفت

که باز دیونه تـر شده

می گفت که روزگار من مثل چشاش سیاه شـده

۱۳۸٦/٧/٤ | ٧:٢۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


اين جا من هيچ چراغ راهنمايي نخواستم که باشد
اين جا بر چهارراه دست هاي من
شروع مي شود
سرنوشتم بي انتخاب
و در ميان شن هاي روان سبک
ايستاده ام
آفتاب چون حلقه ي اعدام
تاب مي خورد
بر ايستادگي اندام ملتهب ام
و شن ها دمادم خالي مي شوند
ازخودشان زير پاهایم
واين همان پاياني است
که نقطه ي کوچک دوست داشتني ام
گوری می شود براي جسد خودم
کسي که همين حالا
ميان يخ هاي قطب شمال ذهن مترسکش
آفتاب را مي پراند
و مرگ مندرس شده اش
اولين نفس مي شود
براي تولدش
که از همان اول سراسر تنهايي است
تا رعشه هاي صداي کبودش و
گره خوردگي رگ هايش را
خودکار قرمز بايد باشد
براي کشيدن آتش به تنش
که من تنها مي سوزم
خسته از خاکسترهاي کاغذ
که هزاران هزار ريل را تکرار مي کنند
بي قطاريشان را
تا دلخوشکنکي براي سفر باشد
نارنجي و زردي اش
در آيينه اي که من هم در اتاقم دارم
نشان ازبيماري شکستن است
و او شال گردنش را
به خش خش ها ي دنبا له دار قدم هايش
و خس خس هاي سينه اش
که خانه ي همه ي کلاغ هاي زمستاني است
گره مي زند
براي دوستي راه بي نشان
از بالاي سر او همه ي قطره هاي باران که
گوله شده اند چون مهره اي سخت
پرت مي شود بر سراو
پرت مي شود به گوشه ي نگاه من
لبخند مي زنم
تمام شد به آخر خط رسيده ام
حالا مي خواهم خودم را به او بسپارم

شاعر آلاد آدونیس
۱۳۸٦/٧/٤ | ٧:۱۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تنها افتاده ام
هم پاي لکه هاي فراموشي دود
نه در انتظار نور بايد بود
نه گرمي نگاهي به دنبال خواب
پس بايد رفت
بايد رفت براي مردن
چهره هايمان را با خنده
سنگ باران می کنيم
چقدر عذاب مي خريم براي سبد پر شده ي دلمان
چقدر تلخ مي خنديم هنگام خروج از دروغ
و نگاهي که پيوند را درنيمه ي راه احساس
پاره شده مي بيند
بايد رفت
بايد رفت کمي مرگ پيدا کرد

شاعر آلاد آدونیس
۱۳۸٦/٧/٤ | ٧:۱٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تنها تو مي خندي به من
به تو نگفتم
که کمي از خودم را يواشکي
لابه لاي با قيمانده ي نفس هايي
با اصالت سيب
جا گذاشتم
به تو نگفتم همسا يه مان مرد
از بس در خلوتمان سرک کشيد
تامگر عشق را کشف کند
و من به تو نزديک مي شوم
آنقدر که با سايه ات يکي شوم

شاعر آلاد آدونیس
۱۳۸٦/٧/٤ | ٧:۱۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ديگر شب با ستاره ها نيامد
نيانداخت
چون کوليان کوله اش را بر اين دشت
و به پا نکرد قصه ي هزارو يکمين اش را
تا من ببينم
تو آرام به روياهايت فرو مي روي
چون دانه اي براي درخت شدن
که خواهد ديد شفيره ها بر اندامش پيله مي تنند
چه شد
که حالا پينه هاي دستم به اندازه ي کابوس هاي توست
چرا به خواب نمي روي
چه کنم
زخم استخوان هاي تو هميشه تازه است
و مسيح براي تو صليب مي سازد
پيراهن ات را بکن
قلب کوچک تو جايي براي شکنجه هاي سرخ نداشت
و تنها به مريم ها شبيه بود
سپيد چون بال فرشته ها
که بر لبهاي تو انگشت سکوت زدند
وقتي داشتي عشق را در شبي شرابي تن مي دادي
شبي که جام ها
به نام من و تو شکم پاره مي کردند
و خداياني که باغ هاي انگورشان را طاعون زده
منتظر دعوت ما بودند
حالا به عزاي که شبيه است
اين شب بي ستاره
که در کوچه هاي اندام من صداي مويه ها
چون خون جاريست
و در گنبد ها زوزه ي گرگ ها پيچيده
شهر خاليست
و صداي زنجيرها چون مرگ
پنجه به گلوي کبوتر انداخت
و حالا
ما ه هم به تنهايي اش رسيده
چرا که ديگر شب با ستاره ها نيامد

شاعر آلاد آدونیس
۱۳۸٦/٧/٤ | ٧:۱٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


قلبم نفروش
برایت پرورده ام آن را قطره قطره اش بادرد
بر هیچکس دگر نیاید کار
آن را که انباشته امش با لابه هایی سر تاسر
از بی کران لحظه آغازین
تا این کنون
که سالی و عمری داده ام از دست
تا هر دمش تو را گویم
بدرود نگو با من
بگذر برو ولی مگو
دیگر ندارد قسمتم
با آن حریر نگاهت هیچ پیوند
با آن شکوه گیسوان تیره بر باد
دیگر نخواهد شد
این اشتیاق من در بند
دیگر نخواهم زد
در گرم التهاب یک دیدار
چوب حراج بر آرامش
بر آشتی با خویش
بر لبخند
آری تویی دلیل بود
برای همچو خسته ای چون من
آرام باش
دست بردار ز فروش
باز باشد
بسپار آن از همه نو امیدو شرحه شرحه گشته را
بر کودکان به بازیچه وخود در آن طرف
خالی زهر وفا و عشق
بر آن بخند

شاعر سهیل
۱۳۸٦/٧/٤ | ٧:٠٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بمن بگو چرا؟
وقتی که هیچ نیست در پیش تقلی می زنی
می دوی و هیچ حواست نیست
که مردمانی به زیر پا داری
که هر چه هست خاطره از آن تو شیرین
وهر کلمه که حجم داده به آن وسعت خالیه از بودت
بگند کشیده ای و هیچ قدر نداری
چرا خیال می کنی فردا
به پیشواز پیروزی تو
دوباره جوانه خواهد زد آن جوانه ها که له کردی
آن دانه ها که خرد کردی
آن کودکیها که ز خویش دریغ کردی
بمن بگو چرا؟
فردا پایدار است وقتی که امروزت را به هیچ ارج ننهادی
و رفتی و آن را به ارزانترین شیاطین شهر
دست به دست دادی
بمن بگو چرا؟
شاید در این اثنا تو را اشک آید و پشیمانی
یا مرا به قدرت فروش خویش
جسارت و ناداني

شاعر سهیل
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:٥٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


جمله ای بود در حر فات که مرا سخت شکست
قبل از آن گفتن (بدرود تا روز دگر)
پس از آن گفتن (آه امروز هم گذشت)
نه نگو هیچ نبود
بود آنچنان که اعماق دلم را لرزاند
آن سکوت را می گویم
آن که با بی رحمی به دل من می فهماند
که دگر فر دایی نیست
بین ما عشق یا هر چه که بود
حال دیگر گذشت
شاعر سهیل
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:٥٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


هنوز دل،تنگ است به یاد دلتنگی
نی شبانه ما
عجیب می خواند سرود دلتنگی
شبانه سرد و سگ گله
زبانه آتش
من و چوپان ییلاقی
تمام شب را با فسانه ها گفتیم
صلای سوز نی و نوای دلتنگی
چه چوبها که نسوخت به پای من و چوپان
به زوزه گرگ و به پارس سگی
شبان زخود میگفت
ز چشمه آبی خوش که گله را می برد
که دختری دیدست
با لباس چین دار و پر از گل رنگی
که چشمه خشکید و
دگر ندیدست او
لباس چین دار و لباس گل رنگی
همیشه گله را می برد کنار چشمه خشک
که بیند آن گلچین به دامن رنگی
دوباره نی میزد به آه دلتنگی
عجب دل تنگی،عجب سر شنگی
سخن به من چو رسید
خموش و خام شدم
نه عشق دانم چیست نه آه دلتنگی
نی ات بزن چوپان
که من بیاموزم
نوای دلتنگی،نوای دلتنگی
شاعر.ف فریاد
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:٥۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ملولم من ملول از خویشتن
دگر در خانه تابم نیست
باید که از خانه برون رفتن
سیاهی ها بر اوج بام ها بر انداخته دستان خویش
دیگران بر چادرین سیمانی آسودگی ها شان خفته بی تشویش
به خود گویم چرا بر من چنگ انداخته بیداری مزمن؟
بی آنکه لحظه ای دست کشد بیداری ممتد،دمی آسوده ام دارد
در خانه جایم نیست
به سان کرمکی کوچک
بر شاخساری پیله افکنده
ولیکن نیست تاب و تحمل را
به آشیانی از پیله که خود بر خویشتن تنده
ز خود پرسد:چرا بالم برون ناید؟
باید از تار های خویشتن رستن
در اوج بودن،بی هراس از خاک
بر هوا جستن
کمی آنسو تر از من گربه ای محزون
که گویا دستش از خوان شب کوتاه
دمی آن سو کمی این سو
به حال مسکین خود نالد
چه این رسم است
شکم ها فربه،دیده ها خفته
منم شبگرد منم مسکین
صلایی زد ز چشمانش که تو ای رهگذر اینجا
چه دیدن دارد این سودا
گذر از من
وگر گمگشته ای کاین راه
آهسته پیمایم راه خویشتن
نماندن است، آیین ما
گهی پایم شود خسته
ولی چشمم نشاط آسا
گهی دیده شود خسته
در آن هنگام پایم ماندن نمی داند
ز معبر ها گذشتم
عجب ای دل تو را اینگونه شد حاصل
در این سیاهین جوهری کافراشته بر بام ها گستر
ز کنجی،مسکینی،گدایی،تهی دستی
گزیده خوابگاهش را دم معبر
چومر را دید
کمی آهید،کمی نالید
تو را خوانم تو ای عابر مرا بنگر
کمی بخشا تو با من باش
وگر داری زخود حاصل
ببین داراییم را و کمی ارزانی من دار،من جاهل
چه می گویی گدایم من؟
منم چون تو ،منم غافل
ولیکن می دهم آنچه زخود دارم
بجز مشتی کاغذین رنگی،چه دارم،هیچ
به اکراه دست خویش دوانید سوی دستانم
روم من،بی جهت ماندن
سحر دستش زده بیرون و می راند شب تیره
و بی رنگ حریر خوشتن کرده به شب چیره
و می خواند منم من آی مردم
بپا خیزید
وقت جوشش و کار است
و حال من حال عقاب تیز پروازی است
که طفلانش زاوی غذا خواهند و اما وی هیچ صید نیاورده
ملول و خسته میرود خانه ،به سوی بی کسین لانه
به خانه دست همدم می دهد بر دست
کند قلیان خود بر پا
توتون انداخته
زغال افروخته
به کامم بریزان وجودت را
گزد لبخند تلخی بر لبش چون نیش
که حال توست حال آن گدا وان گربه،های حال توست اما
تو گمگشته ی جویی که ندانی چیست
وان یکی مالی وین یکی اندک غذا
شاعر ف. فریاد
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:٥۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


مانند برگ زردی بر پای تو فتادم
آه است بر این درختان
آهم بر این زمستان
هر سال سبز رویم
هر بار زرد افتم
ای رهگذر چو سبزم،
بالا سرت،نگاهت
آنسان که زرد افتم
بر پای تو،به راهت
بینی مرا و انگار، در یاد تو نگنجد
این فرشچین راهت
روزی بر آسمان بود
روزی به کام چشمت
آهسته خش خش من
فریاد ها که نسرود
از گردش زمانه
از بودها که فرسود
اما کنون تون سبزی
آری کنون تو سبزی
از ابر ها بیاموز
بی پر توان پریدن
بی بال همچو ماهی
دل را زدن به دریا
دریا به دل کشیدن
ای رهگذر چگونه
اینگونه راحت و سخت
بر من عبور کردی
بر من فشرد پایت
بی آنکه لحظه ای را
بر گیری عبرت از من
راحت گذشتی از خود
راحت گذشتی از من
تو نیز سبز بودی
همچون گذشته من
اکنون
مانند برگ زردی افتاده ای به پایم
آهم بر این جهالت
آه است بر این جوانی
شاعر ف. فریاد
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:٥٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


کاش می دانست او من مست او
کاش می فهمید، من سرمست او
با نگاهی شعله زد بر جان من
خاک و خاکستر شدم اما نشد
دیده هایم خسته از دیدار او
با کمان ابروی صید شیر کرد
با نگاهی طعمه سان ماهی گرفت
خال لب را همچو چاهی ژرفناک و سخت گود
پیش پای ما نهاد و دل گرفت
شیر،ماهی،کور،دل
کاش می دید و می فهمید او چیزی گرفت
شاعر ف. فریاد
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:٤۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


نیلوفر ملا حسنی
گاه اشکیم وگاه لبخندیم
گاهگاهی به عشق پابندیم
گاه خاموش و دل ُ سراپاگوش
گاه سوسن زبان و پرپندیم
گاه گریانتریم زابر بهار
گاه برریش غصه می خندیم
گاه نومید و گاه امیدیم
به سر موی آرزو ُ بندیم
گر که زشتیم ُ فکر زیبائیم
گر جدائیم فکر پیوندیم
طالب و بی قرار مطلوبیم
با گل روی دوست خرسندیم
هر چه هستیم ِ‌با تو سرمستیم
هر چه هستیم ...آرزومندیم
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:٤٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


نیلوفر ملا حسینی
در انتــهای راهـــم و بـاور نمی کـنــی
لـبریز اشـک و آهــم و بـاور نمی کـنی
دراوج عشق وعاطـفه بر بـاد رفـته ام
در عمـق سرد چاهم و بـاور نـمی کنـی
از گرمی نگاه تـو ، طـرفـی نـبســته ام
سوزنــده پرّ کـاهــم و بـاور نمـی کنــی
راندی مرا و از همه جا رانده شد دلــم
ای عشـق بی پناهم و بـاور نمـی کنــی
گفتی گناه مذهــب ما عـقـل بـود وبــس
گفــتم که بی گـناهـم و بـاور نـمی کـنی
" نیلوفر " از نگـاه تو افــتاده ام ولـی
عمری ست سربه راهم وباور نمی کنی
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:٤٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


نیلوفر ملا حسنی
به قلـب ما نظـری کن ؛نزاریعنی این
گل غـمـت که شکـوفد ، بهار یعنی این
چو بی قـرار بخوانـند بلـبلان به چمـن
دلم به دام تو مانَـد ،قـراریعنی این
اگـر که دام نبیـند کـبـوتــر دل ما
نه آب ودانـه خورَد،روزه داریعنی این
به چنگ عشق فـتاده است پاره پاره دل
زبان عشق سُرایـد : سه تـار یعنی این
نه دیده بر در باشد ؛ دویده درراهیم
به چشم عاشـق ما ، انتـظار یعنی این
نه راکدیم ، که فوّاره ی وجود خودیـم
به اشک ما بنـگر ، آبشـار یعنی ایـن
تو شمسی و تو قمر ، من زمین بی بروبار
دلم به دور تو گردد ، مـدار یعنی این
به چشم دل همه جا انعکاسی از رخ اوست
همیـشه دیـدن ِ روی نـگار ، یعنـی این
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:٤٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شاعر احمد حسینی
اي كه ناديده رخت عاشق زارم كردي
تير در چشم نهادي و شكارم كردي

خنده زد چشم تو بر اشك من خسته ي زار
با همان خنده ي خود خوب خمارم كردي

مدت ديدن تو لحظه اي و آني بود
در همان مدت كوته تو دچارم كردي

من خزان بودم وافسرده دل و بی امید
آن تو بودي كه به يك باره بهارم كردي

همه دارايي من از دو جهان عشق تو بود
شكر حق كز دو جهان عشق نثارم كردي

در قمار غم عشقت قلب من بازيچه بود
عاقبت بردي و دلباخته ي شاد قمارم كردي
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:۳۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شاعر احمد حسینی
لا با من مگو از حسن دلدار

كه من ديوانه تر گردم در اين كار

رها كن عشق ومستي را رها كن
تو مي اندازي ام آخر بر نار

تو خود داني كه من شيداي عشقم
چرا هر دم كني قلب مرا زار

بدان اينك كه شيدايي هنر نيست
مگر آنكه شوي در عشق او تار

بياموز عشق وشيدايي ز منصور
كه حق مي گفت حتي بر سر دار

زمستان 84
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:۳٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شاعر دلباخته
ی شه بگی چی کار کنم وقتی دلم هواییه؟

وقتی که گریه می کنم وقتی پیشم جات خالیه

درداگه یک دونه باشه به خدا غصه ام نمی یاد

دلم که گریه می کنه غیرتو هیچی نمی خواد

بغض که گلوم و می گیره نمی دونم چی کار کنم

تازه می فهمم تنهام وبایدیاعکست تاکنم

توکه خودت خوب می دونی چقدردلم دوستت داره

یه دونه عکس از تو چیه که اشکم ودرمی یاره

داداش نازنین من تک گل سرزمین من

یادت نره یک نفراینجاتنهایی منتظره

فقط به خاطر خودت ازهمه دنیامی گذره

دلش چه ساده می شکنه هیچ جوری دم نمی زنه

هزارتا سد رو می شکنه تا به تووخنده تو سربزنه
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:۳۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


عاشقانه اى از رضا آشفته :

تنگ چشمی زمانه را می بینی

رخصت نمی دهد به دیدار تو لبریز شوم

دست التماسم را رد می کند

الماس نگاهم را می سابد

هذیانم را هیچ می پندارد

مرا به بازی می گیرد

رویاهایم را ولخرجی خواب می داند

سکوتم را نیشخند می زند

و من هی به دیدار تو اصرار می ورزم

و هیچگاه از دیدار تو لبریز نمی شوم

تنگ چشمی زمانه را می بینی
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:٢٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ساره احمدی
من و تو از ستاره های دور آمدیم
که باغ های بی بهار
و ماهیان بی قرار را
خبر کنیم
من و تو و تن درخت های خشک و ماهیان سرخ گم شده
قرار بود .

که از زمین مرده
از میان فصل های خامش و عقیم
و از میان آتش و غبار و مه
به سوی دشت های باز
خیال های پاک دور
به لحظه ی تولد جوانه ها
گذر کنیم
من و تو و درخت ها و ماهیان
تمام آهوان دشت
و هر که میرسید که یک جوانه را بغل کند بیاورد
قرار بود
به شهر تازه ایی که دور نیست
به سرزمین روشن ستاره ها و شمع ها
به روزهای شاد و خوب
به خنده های دائم و عمیق
به لذت و خدا و آشتی
سفر کنیم .
من و تو ...خشک
من و تو ...یخ زده
من و تو ....سوخته
بلند شو
بلند شو
خیال کن
من و تو و درخت ها و ماهیان و آهوان دشت
و هر که میرسید
که کودکان تازه و شکفته را بغل کند بیاورد .
...

من و تو ...گريه ،رنج، درد
من و تو ...آه و اشک
من و تو ....ماهیان مرده ، برگهای زرد
من و تو ...شعله ،دود، جیغ، داد
من و تو ...نسل آهوان رو به انقراض
من و تو ...صد دریغ ...
من و تو و جوانه های سم زده .
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:۱٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ساره احمدی
صوفی ام گوید که اخر توبه کن
نام او آوردی و می ریختی؟
مست کردی تا سحر رقصیدی و
نام حق بر گردنت آویختی؟
گرچه شیدا گرچه عریان گرچه مست
نیستم آخر پشیمان نیستم
خویش میدانم نه خوبم نه عزیز
در صف خوبان و نیکان نیستم

لیک من اینم خدایم شاهد است
قصد من گمراهی و آزار نیست
وین سزا این کرده را بس کز همه
هیچ کس رقاصه را غمخوار نیست
کس نخواند غصه ها از خنده ام
وانکه داند آنسوی این پرده هاست
هیچ کس از رنج من آگاه نیست
ور نه او داند که این مستی بجاست

من اگر مستم اگر بی آبرو
خویش میدانم گناه_ کرده را
گرچه آنسو نیست ره،اما که هست
در دلم، شوق _ دریدن ، پرده را
من ز دنیا خود جز این ناموختم
کو بریزم می به جام دیگران
دست در خم آورم سرمست و باز
یا بخوانم یا برقصم بی امان


باز میپرسد چرا دیوانه وار
مست میرقصی بدون _ ساز و چنگ
یا چه سان چونان به شیرینی خوری ،
کو نداند کس که مستی با شرنگ؟
هر زمان پرسی مرا چون و چرا
یک زمان پاسخ گوی این مست باش
یا سوالم بشنو و خاموش شو
یا فقط یک لحظه دور از هست باش

من حریرم جامه’ پشمینه ام
کیست این مستی که عریان در من است؟
یا تو گر اویی و با اویی بگو
نقش _این آتش چرا بر دامن است؟

ادعایی نیست این رقاصه را
خـــــــط نمیداند ، نمیداند نماز
وانچه از هستی چنان آموخته ست ،
خود همین سرمستی است و رقص و ساز

در دلم اسرار_ رنگ و حرص نیست
سّر _ من این رقص و این دیوانگی ست
تو ، نمازت سجده بهر _ سگ گهی .
دشمن _ ما هر دو دیو _ خانگی ست

هیچ گه گویی چه مغروری به خود؟
خوار چون بینی چنین رقاص را ؟
یا مرا اینسان ملامت میکنی
هیچ دانی حّق _ حق النّاس را ؟


من اگر رقصم به این آواز _ چنگ
چشم بسته م بر قضاوتهای سخت
من نه چوپانم نه شاهم نه حدیث،
باز گویم همچو تو بالای تخت
من گنه کارم در این شک هیچ نیست
کو زنزدیکان _ آن شه نیستم
من نمیدانم تو حقّی یا که من
کز گنه های تو آگه نیستم

***

چون ندانم بین ما حق با که بود
میدهم هشیار کی مردم به هوش
من فقط رقاصم ، عارف نیستم
بیش از این دندان به لب گیرم ، خموش
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:۱٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شاعر  ساره احمدی
گله میکردم

همیشه به خدا

که تو مرا دوست نداشتی و او می دید

یقه اش را می گرفتم

و تمام بودنم را پیش چشمش می کوبیدم به سنگ

- گله نکن.... تو که نمی دانی ، درد داشتم -

پیش می آمد

می گفت باشد باشد باشد .

در چشمهای تو زیبایم می کرد

می آراست

نخواستی

گله می کردم

به خدا همیشه

که عشق در من بود و نمی دیدی

چشمت را

به روشن ترین نقاط بودن روحم می گشود

نخواستی

گله می کردم

و گریه

و خواهش

که خواستن در من بود

و ماندن را جایی در پیش ـ تو نه

چشمت را می گشود

به دوست داشتن و زیبایی و لبخند

نخواستی

همیشه می گفتی من را هم

مثل همه ء دنیا می بینی

و عشق که اوج های کوچکش برای بالهای تو کم است

من

به خدای تو

گله کردم

همین تازگیها

که من آنچه می خواستی نبودم

تشنه ات کرد

و چشمه های مداوم را

در سرزمین روشن ـ من جوشاند

......

نخواستم که بدانی

من اگر نفس های واجبت بودم هم

دم نمی زدی

...

به خدا

مدتهاست گله نمی کنم

بیچاره

هر کار کرد به تو نشان بدهد

که خواسته ء خود او بودم

تو

که به اسم خدایت

مرا

که هوای دم زدنم بودی

راندی

تو که

آنقدر در تو ،"من "بودن بزرگ بود

که از عشق و از خدا و از دوست داشتن هم بیرون می زد


من و خدا

راه های نرفته مان را رفته بودیم

تو

نخواستی
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:۱۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بر تن آيينه هنوز
چشمان تو خوابيده است
بوی تن چون آتشت
در خانمان پيچيده است

فرش غم انگيز اتاق
در حسرت يک گام تو
طوطی مات در قفس
چيزی نگفت جزنام تو

خشکيده شد گلهای سرخ
پس از عبور تو زمن
ماهی کوچک جان سپرد
در درست نااميد من

شیدا . م
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:٠۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


سمیرا- قاصدک تنها

باد پائيزی خورد بر روی برگ

می نوازد صورتش را با دو دست

باد پائيزی برايش قاتل است

با نوازشهای پی در پی ولی

می کند او را جدا از شاخ و برگ

کاش من نيز بودم جای برگ

حاضرم عمرم شود کوته ولی

او نوازد صورتم را با دوست
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:٢٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


منم آن پرنده دل مرده
که درون چشمش
شوق پرواز زند سو
ليکن ...
قفسی تنگ در آغوش
گرفته است مرا
آسمان يک قدمی است!
ليک پرواز
با دو خط قرمز
گشت ممنون برای دل من
حسرت بال زدن
مانده است روی دلم
و فقط من اينجا ... شاهدم
شاهد پرواز هر آنکس که نيست
زندانی اين قفس تنهائی

سمیرا - قاصدک تنها
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:٢٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


زمستان پار آمد و غم با خود آورد
به دست من سپردش و خودش رفت
به من گفتا: تو را گويند امينی
چو جانت حفظ کن آنرا که روزی
چو برگردم باز پس گيرم اين امانت
چه سرد و سخت بود يارب تو دانی!
چه زجری من کشيدم تا که آمد
وليکن تا مرا ديدش بگفتا:
چه بهتانی ...تو را من می شناسم!!!؟؟؟

سمیرا- قاصدک تنها
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:٢۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


خسته ام

خسته

به اندازه ی عظيم ترين کوهها

به عظمت کليمانجارو و کنيا

خسته ام

خسته

به اندازه ژرفترين اقيانوس ها


به ژرفای هند و اطلس و آرام

خسته ام

خسته

به اندازه سنگينی نگاه تو

سمیرا - قاصدک تنها
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:٢٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شوق پرواز دارم اينک
تا بدانم آن سوی تر چيست؟
تا بدانم آن طرف تر کيست؟
هست جايی که نيرنگی نباشد
هست جايی که فريبی از رفيقی هم نباشد
هست جايي کز بلغزد پای
دستی آيد سوی تو
ليک با دو چشم مضطرب
ونه نگاهی با خشونت
يا لبی اما گزيده
شوق پرواز دارم
تا بيابم من آنجا را
سمیرا - قاصدک تنها
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:۱٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


توی چشمای قشنگش اگه بارون بباره من چه کنم
اگه احساس لطيفش ، يهويی، وای بپره من چه کنم
می دونه قلبم و عمرم خودشه ،‌وای اگه روزی...
بی خبر،‌بدون من ،‌بزار از پيشم بره من چه کنم

سمیرا- قاصدک تنها
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:۱٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


پروانه فتاحی طاهری
سلام
با نگاهي خالص
 از صميميت و وفا
 باز هم سلام
 دنيايي دور از رنگ و ريا
 و جلوه هاي صفا
 موج مي زند
در بين بچه هاي ما
 هر چند كه به جبر و اختيار
 دور بوده اند سالها ز ما
 جشن و شادي
 نور اميد
 پر مي كشد از درون صحبت هاي ما
 در اين ميان
 چه زيباست
ميهماني ، به خاطر تمام
مهرباني هاي خدا
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:۱٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


پروانه فتاحی طاهری

تو مرا با برگ كاغذي
پر از پروانه
 به شهر پروانه ها بردي
و خبر از قاصدك باغ دادي
 كه باغ هم پر از پروانه است
 و دلم نيز پر از آواز پرواز پروانه ها
 تو مرا ب يك برگ پر از پروانه
 به اوج صداقت ها
و صميميت ها بردي
و در اين انديشه
 وقتي كه بزرگ شدي
گاهي
 خلوص كودكي اتفاق مي افتد
 و هميشه پيش از آ“كه فكر كني ، اتفاق مي افتد
 تو مرا با يك جهان
پر از
 رؤياهاي صادقانه آشنا كردي
و مرا در پرواز لطيف پروانه ها
 و آن همه خوبي اسير
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:۱٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


پروانه فتاحی طاهری

فردا چگونه است ؟
فردا را كسي نديده است
 نگاهم چشم انتظار فرداست
 لب هايم عشق را واگويه مي كنند
و انتظار
را در متن چشمانت
 غريب است اگر بگويم قريبم
 و دردرياي چشمانت اسيرم
 سهل است كه بگويم فردا چگونه است
 جوابي هست
 فردا زورق وارونه اي است
 كه به اعماق درياها مي رود
 و من در دنيايي پر از اميد
 با ماهي ها عهد مي بندم
 كه زورقم به
آنها لطمه اي نزند
 و دل آسماني خود را به ماهي ها هديه مي دهم
 و مهرم را به تو مي سپارم
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:۱٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


پروانه فتاحی طاهری

بگو بگو، بگو به من
 مگر چه ديده اي ز من
 بگو به من
تو خوب من
 چرا ، چرا ، مگر چه كرده ام به تو
 ببين كه گلشن وجود من
 چگونه تشنه ي بهار توست ؟
 مگر اميد من رسيدن وصال توست
 بگو بگو ، قسم به جان تو
 به رويش ستاره ها
 به ماه ، كهكشان و راه آن
قسم به شب ، به روز
 به ظلمت شبانه ام
 به كلبه ي خرابه ام
 قسم به روح پاك خود
كه
چون نسيمي از سحر
 به روح پر شرر زند
مرا نمي رسد خبر
 ز فطرت درون تو
 بگو ، بگو ، مگر چه كرده ام به تو؟
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:۱٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


حمید مصدق

ديگر تبار تيره انسان براي زيست
 محتاج قصه هاي دروغين خويش نيست
 ما ذهن پاك كودك معصوم را
 با قصه هاي جن و پري
و
قصرهاي نور
 آلوده مي كنيم
آيا هنوز هم
دلبسته كالسكه زريني ؟
 آيا هنوز هم
 در خواب ناز قصر هاي طلايي را
مي بيني ؟
 
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:۱۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


نه نه نه
 اين هزار مرتبه گفتم نه
 ديگر توان نمانده توانايي
در بند بند من
 از تاب رفته است
 شب با تمام وحشت
خود خواب رفته است
و در تمام اين شب تاريك
تاريك چون تفاهم من با تو
انسان افسانه مكرر اندوه و رنج را
 تكرار مي كند
 گفتي
 اميدهاست
 در نا اميد بودن من
 اما
 اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست
 اين ابر تيره را سر باريدن
انسان به جاي آب
 هرم سراب سوخته مي نوشد
گلهاي نو شكفته
 اين لاله هاي سرخ
گل نيست
 خون رسته ز خاك است
 باور كن اعتماد
 از قلبهاي كال
 بار رحيل بسته
 و مهرباني ما را
 خشم و تنفر افزون
 از ياد برده است
 باورنمي كني ؟
كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:۱٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


منوچهر آتشی

دشت با حوصله وسعت خود
 زخم سم ها را تن مي دهد و مي ماند
چشمه و چاهي نيست
 آن سرابست كه تصوير درختان بلند
آب و آبادي و باغ
 در بلور خود مي
روياند
گردبادست آن
كه به تازنده سواري مي ماند
 دشت مي داند و مي خواند
 باغ پندار كه تاراج خزان خواهد شد ؟
تشنگي باغ گل نار كه را
تركه خواهد زد در غربت افسانه ؟
 سوزن سم ها را سوزان تر در تنم افشانيد
 دشت
 سايه مي روياند
 اهتزاز شنل پاره
آشوبگران
 بيرق يال بلند اسبان
 هيبت شورش و هيهاي سواران را
 نيشخندي مهلك
 چين ميندازد بر چهره خشك و پوكش
تا كجا مي سپرند ؟
گوني خالي خود را به كدامين اصطبل
مي برند
تا بينبارند اين گمشدگان
 از پهن خوشبختي؟
اين ز ويرانه خود بيزاران
 سوي پرچين كدامين باغ
 سوي تاراج كدامين ده
نعل مي ريزند
راه مي كوبند
 خواب خاشاكم و خاكم را مي آشوبند ؟
 آه دورم باد
رنگ و نيرنگ بهاران و شفاي باران
 بانگ گوش آزار سگ هاي آباديشان دورم باد
 تاج نوراني بي باراني
بر سر تشنگي وحشي
مغرورم باد
جامه سبزي و شال سرخي
پاره بر پيكر رنجورم باد
خود همين چشمه فياض سراب
خود همين پينه گز بوته و خار
خود همين شولاي عرياني ما را بس
خود همين معبر گرگان غريب
روح سربازان گمشده جنگ كهن بودن
خود همين خلوت پر بودن از خويش
خود همين خالي بي توفان
يا توفاني ما را بس
تا نماند در من
مي رسد اينك با گله انبوهش چوپان از راه
ذهن متروك بياباني او
عشق ناممكن او بي سر و سماني او
 مهر و خشم او با كهره و گوساله و ميش
 هي هي و هيهايش
 شكوه روز و شبان نايش
به پگاه و به پسينگاه غبار افشاني ما را بس
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:٠۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


منوچهر آتشی

هنوز آنجا خبرهاييست
هنوز آن سوي كوه آوازهايي ساده مي خوانند كه خورشيد
درنگي مي دهد از پشت نخلستان
غروب غربت باز بيابان را
هنوز آنجا سوال چشم
را در پهندشت بهت
 هزاران پاسخ وحشت فزاي سرب و آهن نيست
هنوز آنجا سخن اندك سكوت افزون
زمين زندگي كردن فراوان يك وجب خاك زيادي بهر مردن نيست
هنوز آنجا
شقيقه ها سفيد از آرد گندم
 پسين خستگي وقتي كه مي آيند
پياده با قطار قاطران از آسباد دره نزديك
تنور گرم و بوي نان تازه عالمي دارد
 و در شب هاي مهتابي
به روي ترت گندم نيمه شب ها
شروه خواندن
پاي خرمن ها غمي دارد
هنوز ان سوي كوه آوازهايي ساده مي خوانند كه مهتاب
 چمنزاران روياي نجيب باز ياران را
 تماشا مي كند از كوچه هاي آب
 هنوز آنجا
خبرهاييست
به شبهاي زمستان مي توان تا صبح
سخن از باد و باران گفت
و تيتر موك اگر پاسخ نداد از سال پر بركت
غم دل مي توان با ساز قليان گفت
هنوز آنجا ؟
دلم مشتاق كوچي با تو زين مهمان كش شوم است
كه در شب پلنگستان ديزاشكن
پياده همسفر با آبهاي بي وطن باشيم
 سوي
آن سوي كوه آنجا
شبي مهمان عموهاي من باشيم
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:٠٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


منوچهر آتشی

كجا شد آن همه پرواز ها
كجا شد آن همه پر بر حصار ماه كشيدن
ستاره بازي ها
شهاب وار افق تا افق شيار زدن
 دلير و چالاك
 به كاروان
چابك مرغابيان يورش بردن
چو شعله
بال بلند برنده را
به دود تيره فوج عظيم سار زدن
كجا شد آن همه سودايت اي پرنده پير
عقاب بودي
 امير زاده رويايت را
 عقاب بودي اي پادشاه كوه اورنگ
 و رشك هر چه بلندست با غرور تو
مصاف داشت
 نگاه مي كردي
 بي خوف خيرگي
به ژرفناي روشني آفتاب
و با بلند خيالي
و پر شكوه گسترش بال بر فضا
و پر هراس داشتن هرچه برزمين
 عقاب بودي
مي گفتي بر اوج قله كه
 من آفتاب ترم
پر بلندم از شعله اش بلند تر است
پرم كه برگه فولاد ناگدازنده ست
عقاب بودي آري
امير
رويايت را
اكنون
غمين كبوتر بيمار برج كهنه خويشي
خمود و خسته و بيمار و خواب
كنار كاسه سفالين خاطرات قديمي
ميان فضله و پوشال آشيانه غربت
 گرفته سايه به بالين سنگ صبر
 به زير بال خسته
 سر مي كني فرو
 كه شرم داري از فر قله ها و بلندي ها
 به بالهاي سنگين منقار مي زني
كه التهاب پرواز از آن برگيري
با اشتهاي اوج
به هيچ اندوه و رشك
به چشمخندي گويا هيچ طعن و ندامت
 كنار روزنه برج
به مرغ هاي پر افشان و بالهاي جوان
به نور باران فوارههاي گنجشكان
به جفت گيري ها و به لانه پردازي ها
به
بزم زاغان بر نعش اشتري مرده
به تركتازي شاهين عرصه نخجير
نگاه مي كني از جايت
 اي پرنده پير
و با تغافل با دل
دلي كه وسوسه اوج كرده مي گويي
كه : آسماني داري با رويايت
 اي پرنده پير
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:٠٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


منوچهر آتشی

از عمق شب ستاره اي آمد نفس زنان
 در موج اشك هاي من افتاد و جان سپرد
 چون چشم آهويي كه بر سر چشمه اي رسيد
 چون قلب آهويي كه به سرچشمه اي فسرد
 با مرگ او ستاره ي قلبم به سينه سوخت
 با مرگ او پرنده ي شعرم ز لب پريد
 بادي وزيذ و زوزه كشان آب را شكست
 ابري رسيد و مرتع مهتاب را چريد
آن قاصد هراسان با آن شتاب و شور
 در حيرتم ز دشت كدام آسمان گسست ؟
گر با لبش نبود سرودي چرا فسرد ؟
گر با دلش
نبود پيامي چرا شكست ؟
 چشمم هزار پرسش اينگونه دردناك
بر بال شب نورد هزاران ستاره بست
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:٠٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 سر ، دوار دردهاي كهنه يافت
 سر ، غبار كينه هايسرد
 اسب بادهارميد
 سينه ي ستاره ها شكست
سينه از بخور يأس تيره شد
 هول با تبر گشود
قلعه ي سياه سر
 بردگان پير يادها گريختند
 قلعه شد تهي ز آفتاب
قلعه شد تهي ز سرگذشت
پر شد از سوارگان سايه هاي منتظر
 جاده تا حصار سربي افق
از غبار چاوشان مرده هاپر است
 قلعه را گرفته لرزه ي هراس
 از خروش فاتحان مست
 پاي هر ستون نه رقص
شعله هاست
 شانه هاي پهن مردهاي كينه بسته است

منوچهر آتشی
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:٠۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ديوار آرامشي در من فرو ريخت
 چونان بنايي سست و باران خورده در شب
 و پايي موذي و ويرانگر در تاريكي از من گريخت

شاعر منوچهر آتشی
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:٠٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


پای مـن و دام تو ، همین اسـت رهـایی
سخت اسـت برای من و دل،از تو جـدایی
هر چند سرافکنده و سرخـورده ترینـیم
این سنگ به سرخورده،به ازبی سروپایی
عمری ست شکستی دل و ویرانه شدی ؛باز
جز بوف ، دراین خانه ندیـدیـم خدایی
چون عاطفه بی بر شد ودل ها همه پژمـرد
ای قلب به خون خفته ، چرادر بر مایی؟
افسوس که سهم من ازاین سعی،سراب است
تا مروه دویدیـم ، به امـیـد صـفایی
پا در گل و دست طلـبت باز دراز اسـت
" نیلوفر " ازین ره مکن ازعشق گدایی

نیلوفر ملا حسینی
۱۳۸٦/٧/۳ | ٤:٤۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


باز باران در کوير افتاده است
باز چشمت بی نظير افتاده است

باز ای آهوی وحشی سخن !
باز در چنگ تو شير افتاده است

عبدالرضا-م عاکف
۱۳۸٦/٧/۳ | ٤:٢٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


رخانه ی دل شدی تو مهمان امشب
آشفته دلم از تو به سامان امشب

من هرچه سکوت از گلو مي ريزم
تا غصه شود ز من پشيمان امشب

شاعر  عبدالرضا-م عاکف
۱۳۸٦/٧/۳ | ٤:٢٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بازم دارم بچه ميشم مثل قديماي قديم
 مثل همون روزي كه ما به اين محله اومديم
 دوره ي هف سنگ سه قاپ دوره ي شوت يه ضرب و گل
رقص عزيز تيله ها طلوع هف رنگ يه پل
آخ ! اگه تو مونده بودي دنيا يه جور ديگه بود
كوچه به اون قشنگي كه همين ترانه ميگه بود
تنهاتر از هميشه ام به تو نميشه راس نگفت
 نميشه اين حقيقت رو راحت و بي هراس نگفت
تنها تر از هميشه ام از نفس افتاده ترين
بچه ي بچه ام هنوز ساده
ترين ساده ترين
آخ ! اگه تو مونده بودي دنيا يه جور ديگه بود
كوچه به اون قشنگي كه همين ترانه ميگه بود
رفتي و بي تو كوچه اون كوچه ي آشنا نشد
بي تو محلمون پر از صداي بچه ها نشد
نها منم كه كوچه رو مثل قديما دوس دارم
منم كه چارشنبه سوري فشفشه بيرون ميارم
آخ ! اگه
تو مونده بودي دنيا يه جور ديگه بود
كوچه به اون قشنگي كه همين ترانه ميگه بود

شاعر یغما گلروئی
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱:۳۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


قصه تمومه عشق من! فاصله رو صدا بزن
اينجوري خيلي بهتره ‚ هم واسه تو هم واسه من
قصه تمومه ‚ عشق من !‌ بايد من رو جا بذاري
بايد صدام رو
تو شب ترانه تنها بذاري
بدون تو سايه ي من تنها نشوني منه
 بغض ترانه ساز من كنار تو نمي شكنه
 دل سپردن رمز قفل اين حصار تو به تو نيست
با تو بودن بهترينه ! اما ختم جستجو نيست
 اونور ديوار شب باش ! تا من از تو ما بسازم
انعكاس اين ترانه ‚ آخرين آواز قو نيست
بايد بري تا بتونم اين شب رو نقاشي كنم
طعم گس نيشاي اين عقرب رو نقاشي كنم
 بايد بري !‌دوس ندارم شب به تو چپ نگاه كنه
دوس ندارم دستاي شب ‚ صورتت رو سياه كنه
 نه من من ‚ نه من تو ‚‌ تو اين شبا ما نميشه
 عشق عظيم ما دوتا ‚ زير يه سقف جا نميشه
 دل سپردن رمز
قفل اين حصار تو به تو نيست
با تو بودن بهترينه ! اما ختم جستجو نيست
 اونور ديوار شب باش ! تا من از تو ما بسازم
انعكاس اين ترانه ‚ آخرين آواز قو نيست

شاعر  یغما گلروئی
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دوستت مي داشتم
تيك تاك ،‌ تيك تاك
ساعت ديواري
جريمه هاي كتاب و فروش خيس در حياط
 تيك تاك
 سنگ سخت جيم بر دوش قلم
اشك حسرت عروسك كه
فراموش شده بود
 تيك تاك ، تيك تاك
مي ترسم
 در هر تيك رگي مضطرب
تپش قلب ملول در هر تاك
 و دست ها
 ديگرنبودند
بعد از عروسك ها هرگز نبودند
تيك تاك ، ساعت ديواري
 و دبستان و زنگ تفريح
پاك كن را به هما دادم
 و كمي بعد
ساعت ديوار ي
 و دستها
 كه پاك شدند و پاك شدند
و پاها
كه بي حس شده اند
 تيك تاك ، تيك تاك
 كوچه ي پشت دروغ
لي لي پاها
سنگ را به خانه ي سه زدم
 سه خانه بالا رفتم
سنگ را برداشتم
هما خنديد ،‌ رويا هم
 و من سه ساله شدم
 و خنده ها
با كلاغ آتشي كردم
 و خنده ام طويل شد
 تيك تاك ، تيك تاك
 ساعت ديواري
 من نمي خندم
 ديگر نمي خندم
ديگر نمي خندم من
 و محو شد آخرين خنده ي من
 در زماني كه هنوز ساعت ديواري يك تيك هم نگفته بود
 با تو بودم
و تو مي خنديدي
و نمي
دانم چرا فكر مي كردم بايد خنديد
 در زمانيكه لبانم را نخنديده بودم هنوز
 حكم قتلش داده شد
 و نه اندوه روبرو
و نه اشك پشت سر
با تو بودم
 و لبانم را كشت
 و لبانم را بست
تيك تاك ،‌ تيك تاك
ساعت ديواري

شاعر ساناز کریمی
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱:٢٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


پشت هنگامه ي سكوتت
 دژخيمان نابودي ات را به چرا بردند
 غنچه ها بسته ماندن را احرام بستند
 اموات راهزن
 فرداي روحت را به يغما بردند
تاريخ خستگي
بازيگران ادوارش را به تو نوشانيد
شريان مستمر خزان در تو دوام پيدا كرد
و سرانجام انديشه ات در دادگاه تفتيش عقايد
 اراده ي نابينايت اعدام شد

شاعر ساناز کریمی
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱:٢۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


در اين ساحل شب من از اعتماد دستان خورشيد به مرداب مي ترسم
در اين بستر خفته ي نور من از باوري كه شكفته ز رگهاي سرداب ميمي لرزم
در اين تيرگيهاي سبز ، در اين پايكوبي ابليس
من از ساغر مستي تو كه مضراب شوري ست بر مغز ابليسمي هراسم

شاعر ساناز کریمی
 
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱:٢٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بر خاك سرد خفته بودم
با بانگ اميدت چه بي تابانه از خاك بر شدم
 نزديك ها اميدي بر نمي داد
 چه عاشقانه به دورها نگريستم
 و دورها چه بي صبرانه از پس نگاه
منتظرانه ام
 محو مي شدند
و هنوز از باور عاشقانه ام تهي نشدم
كه غريبانه از خاك پر شدم
 
شاعر ساناز کریمی
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱:۱۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ی آنکه از فراق تو هستم چــو بیقرار
یکـــدم بیاو خاک رهت بر سرم گذار

آو ببین که نرگس پُراشک وخون من
بنشسته با حضـــــور تو در باغ انتـظار

دانم که هرکجا چو صـدایت زنم تویی
لیکن صدا زدن بُوَدم لیاقتـــــی به کار

تنها نه من ز شوق وصــــال تو انتـظار
داری هزار منتظر از یُمــــن و از یسار

ای آنکه هست باغ بهشت پیش روی تو
کمتر ز بوستان و هماننــد مرغـــــزار

دستم بگیر و روی نما، ای شـهء جـهان
تنها امیـــــد من بتو، ای یار غمگـسار

«سائس» خلاص زلف سیاهت مبادهیچ
چون بسته گان زلف تو هستند رستگار

27. 1. 1385، چنداول، کابل

شاعر سید مصطفی سائس
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱:۱۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


می خواستم که رازی بگــــویم برای تو
درد دلم شفا بکــــــنم، از دوای تو
می خواستم که با همه شوق و امید خود
سازم تمام هســـتی خود را فدای تو
می خواستم که مطلــــع اشعار من شوی
دیوان شعر خـــــود، بستایم برای تو
می خواستم که همدم و همراز من شوی
باشم به درس مهــر و وفا همنوای تو
می خواستم که با توبگویم حدیث عشق
ریزم شگـــوفه های محبت به پای تو
می خواستم که مشتـــری وصل تو شوم
چون مرغ پرشکسته شوم در هوای تو
می خواستم که بلبـــل بستان تو شوم
سازم سرود عشق و محـــبت برای تو
می خواستم که چون مۀ تابان نیمه شب
سوزم به آرزوی تو و در هــــوای تو
می خواستم که عطـر گل باغ من شوی
سازم روان خویش صفا، از صفای تو
افسوس و آه کاین همـــه امید و آرزو
نابود گشت و گشت فنا از جـفای تو
واحسرتا که رفتی و تنهـا شدم کنون
سوزم ز درد هجر و فراق و جفای تو
یادت بخیر باد کـه هر صبح و شامگاه
دست دعا بلـــــــند نمایم برای تو
هرچند "سائس" ازغم تو پیرگشته است
خواهم بقای عمـــــر ترا از خدای تو


22 سپتامبر 2007 – 31 – 6- 1386
چنداول – کابل

شاعر سید مصطفی سائس
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱:٠۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


با چه اميدي روم تا آخر جاده
من كه مي دانم كسي چشم به راهم نيست
انتهاي جاده تنهايي است
انتهاي جاده بازم پر شده از حيله و نيرنگ
انتهاي جاده بن بست صدا و عشق و دلتنگي است
مي دانم ، مي دانم نگاهي نيست
انتهاي جاده تقدير
انتهاي بودنت با من
آخر جاده نگاهي نيست

با چه اميدي روم تا آخر جاده
من كه مي دانم ، مي دانم كسي چشم به راهم نيست.

4 خرداد
شاعر فرشته سعیدی
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱:٠٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


باران !‌ سرود ديگير سر كن
من نيز مي دانم كه در اين سوك
ياران را
ياراي خاموشي گزيدن نيست
 اما تو مي داني كه در اين شب
 ديوارهاي خسته را
 تاب شنيدن نيست
 من نيز مي دانم كه ياران شقايق را
 دستي بنفرين
 از ستاك صبح پرپر كرد
من نيز مي دانم كه شب افسانه ي خود ر ا
در گوش بيداران مكرر كرد
اما نمي گويم
ديگر نخواهد رست در اين باغ
خونبرگ آتشبوته اي
چون قامت ياد
شهيدانش
يا گل نخواهد داد
پيوند دست ناامديانش
باران !‌ سرود ديگير سر كن
شعر تو با اين واژگان شسته
 غمگين است
ترجيع محزون تو
 امشب نيز
 چون ترجيع دوشين است
شعري به هنجاري دگر بسراي
 آواي خود را پرده ديگر كن
باران ! سرود ديگري سر كن

شاعر شفیعی کد کنی
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱:٠٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


در روزهاي آخر اسفند
 كوچ بنفشه هاي مهاجر
 زيباست
 در نيم روز روشن اسفند
 وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد
 در اطلس
شميم بهاران
 با خاك و ريشه
 ميهن سيارشان
در جعبه هاي كوچك چوبي
در گوشه ي خيابان مي آورند
 جوي هزار زمزمه در من
 مي جوشد
 اي كاش
 اي كاش آدمي وطنش را
 مثل بنفشه ها
 در جعبه هاي خاك
 يك روز مي توانست
 همراه خويشتن
ببرد هر كجا كه خواست
 در روشناي باران
 در آفتاب پاك

شاعر شفیعی کد کنی
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ترانه ام را
به خاطر بسپار
كه ايهام خوشي است
از ايهام زمزمه هاي پاييزي
تا بعد از من
بخواني آن را
در راههايي
كه
با هم از آنها عبور نخواهيم كرد

شاعر ناهید عباسی
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


لحظه ي خوب
 لحظه ي ناب
 لحظه ي آبي صبح اسفند
 لحظه ي ابرهاي شناور
لحظه اي روشن و ژرف و جاري
حاصل معني جمله ي آب
لحظه اي كه در آن خنده هايت
 جذبه را تا صنوبر رسانيد
لحظه ي آبي باغ بيدار
لحظه ي روشن و نغز ديدار

شاعر شفیعی کد کنی
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


آن بيشه هاي الماس
باز ازكرانه ي صبح
شب را به آب دادند
 شاد آن خجسته صبحي
كان روشنان جاري
 در بستر سكوت
و شط نظاره ي من
هر سنگ و صخره اي را
 موج و شتاب دادند
وان لحظه اي كه مرغان
 در دوردست خواندند
و اين سوي رودباران
 گل ها جواب دادند

شاعر  شفیعی کد کنی
 
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


خيزراني در مشت
كوله باري بر پشت
كفشهايم بندي
آن يكي دستم تهي اما
بسان رهنوردان خرامان
مي دهد ياري مرا

همه جا تاريك
و از بس كهنگي با آن
همه خاراسنگ ، همه خطمي است
يار و همراهم كو؟
نيك مي داند كه اين ره
سوي جايي نيست

تنهاي تنهايم
صبر و قراري نيست
هرچه هست ديوانگي
فقط يك چيز مي بايد
و آن ره توشه اي كافيست
قدم در راه ، اميدم روشني

اميدم سوسوي چراغي است
او
در بيابان خوب مي داند
كه يك تنها
به سويش سخت در راه است
جهت معلوم و از بس فاصله نزديك
نيازم را دو چندان مي كند بازم

گام بردارم ؟ گام بردارم ؟ كمي شك !
هان ؟ كجا بايد كه شك عاشق
ناگهان اين دل
به سوي كهنه فانوس اين دريا
قدم برداشت

به سويش مي روم يكريز
و او همراه چشمانم
ره خاموش را روشن كند هر دم
ابر مي آيد
اين چه بازي ، اين چه نفريني است
ستاره ناپيدا
اما
مجذوب نورم من
كجا ابري فسون باشد

گامها پر زور و پي در پي
قدم بردار و محكم باش
يقينم خوب مي گويد
ناگهان باران
چترم كو ؟
نياوردم !
حواسم كو ، نور ناپيداست

نور ناپيدا ، دلم روشن
گامها خسته
چشمها تاريك
راه ناپيدا
كجايي كهنه فانوسم
دگر فرياد هم بي فايده شايد
خامشي بهتر

كنون ديگر اميدي نيست
ره توشه ناكافي است
و من خسته ، گهي نالان
قدم در راه
كجايش را
دگر من هم نمي دانم
يقين راه بي برگشت !

شاعر وحید محمدیان
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


من از ماندن در اين دنيا
از اينجايي كه حتي ذره اي از عشق هم در آن نيست
از اينجايي كه من بي تو ، تو بي من، ظاهراً شاديم
من از اينجا بيزارم
نمي دانم كه نقشم چيست در اين بازي پر نيرنگ
نمي دانم كه حرفم چيست، در اين صحنه ، در اين تقدير
نمي دانم چرا من هم بسان تو، نقش بازي مي كنم هر دم
من از اين بازي تقدير بيزارم
در اينجايي كه هر كس زير چتري از غم و نيرنگ محبوس است
چگونه مي شود حرفي از باران عشقي سبز را زد
چگونه مي شود خنديد ، وقي لب هامان؛
غريب اند با حس خنديدن
چگونه مي شود ماند و نگفت نفرين بر اين دنيا
نفرين بر اين نيرنگ

من از ماندن در اين دنيا
از اينجايي كه حتي ذره اي از عشق هم در آن نيست
از اينجايي كه من بي تو ، تو بي من ظاهراً شاديم
من از اينجا بيزارم

16 ارديبهشت 83

شاعر فرشته سعیدی
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


غروبي نمناك بود آن روز
كه از پس پرده اتاقم
كه مرا از تو جدا مي كرد
به خورشيد تب كرده مغرب
كنار ابرهاي باران زده پشت بامش
به تصور خود نگاه مي كردم
ناگهان نسيمي سرد
از كنارم گذشت
تو آمدي - نگاهم مجذوب تو
و به ناگاه
چه زيبا شب شد !

شاعر وحید محمدیان
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


نمي دانم چرا ماندم ، چرا بي تو غزل خواندم
چرا بر آه چشمانت قسم خوردم ، نمي دانم
ميان ما نمي دانم چرا ، واژه كمرنگ عشق كمرنگ تر شد
چرا در كوچه هاي آبي احساس،
حس لطيف دوست داشن ، بي حس شد
نمي دانم چرا چشمان من
در غروب چشم هايت ، مثل يك درياي نا آرام ، پر هياهو شد
نمي دانم چرا ماندم
چرا بي تو غزل خواندم
تو كه تنها تر از ماهي بگو :
چرا بين من و عشقت به قد نغمه باران غم سنگين بي مهري نشسته شد ؟
بگو آهت براي چيست كه هر دم مثل يك زنداني بي كس ،
از سياهچال دلت پر مي كشد
ميان ما به جز آينه پاك صداقت ، نبود چيز ديگر
ولي اكنون دست هاي بي رحم فراقت
زد و آينه پاك صداقت را
بسان شيشه ناقابلي بشكست
نمي دانم چرا اين كار را با من تو كردي
و بعد تو نمي دانم چرا ماندم
نمي دانم چرا هنوز چشمانم به دنبال نور چشم هاي توست
چرا دلم ياد با تو بودن را براي خود تكرار مي كند هردم
نمي دانم چرا بعد اين بي رحمي دست هاي تو با دست هاي سرد من ، هنوز ماندم
نمي دانم
نمي دانم چرا ماندم

5 مهر 80

شاعر فرشته سعیدی
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


روبرويم فقط ديوار است
و سايه ميله هايي كه برويش نقش بسته ، مثل يك زندان
و آينده اي كه مثل اين ميله هاي خيالي خيالي است
هيچ چيز نيست در آن سوي ديوارهاي خاكستري
و فقط من ، وجودي كه به موجوديت خود شك دارد ،
غوطه ور در بودن و نيست شدن ،
به صداي پاي دختركي تنها فكرمي كند ،
كه اين چنين سكوتش را،
با صداي خشك و خشن پاهاي خستش در هم شكسته
و ديگر هيچ
هيچ چيز، هيچ كس نيست
كه شايد با گرمي وجودش وجودم گرم گردد
هيچ صدايي نيست
جز صداي پاي آدمي چون من
و چشمان خسته ديوار
كه به چشمانم دوخته ،
نگاه عطشناك اين باور را
كه هيچ چيز نيست در آن سوي ديواهاي خاكستري

30 شهريور 84


شاعر فرشته سعیدی
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


سقفی دارم ابريشم
تنها با يک مداد
زير چتر آسمان
نيلوفرانه ترانه می گويم
برای تو ای تنها
خاطرت در دلم
شبنمی وارون
تلافی سالهای غمگین
بر بام خانه می نشیند
سقف را کنار می زنم
تو می آیی کنارم
آغازی بر پایانم !

وحید محمدیان
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بسان يك مسافر آمدي، رفتي ز پيشم زود
بسان يك نسيمي سرد
تو را وقتي كه رفتي
در صداي غرش ابرهاي تنهايي
در تنگناي يك سكوتي سرد
تو را در باد حس كردم

زماني كه دو چشمت در عطش مي سوخت
چشم هايم نا توان از ديدنت بودند
و قلبم سرد و سنگي ، بي تفاوت ، بي بهانه مي تپيد ، اما؛
زماني كه دلت خسته از بي مهري چشمان من گشت و؛
چون عابر از كنارم رفت ؛
من ؛ تو را اين بارحس كردم

زماني كه درون قلب من ،يادت ،
بسان يك اقاقي روي ديوار دلم پر شد
زماني كه وجودم عشق را حس كرد
تو ، رفته بودي از كنار من
و من اكنون، گر چه مي دانم كمي دير است
تو را حس مي كنم، هر لحظه با هر باد
بسان يك نسيمي سرد
25 ارديبهشت 84
شاعر فرشته سعیدی
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


همشاگردی

 خدانگهدار !

بدرود ، شهریور گرم و رشن

سلام ، مهر رنگ رنگ

سلام ، فصل پویایی و دانش و خاطره

سلام ، مدرسه

سلام آموزگار خوب و مهربان

سلام ، بابای مدرسه

سلام همشهری ...

زیرا سلام به مهر سلام به همه خوبیها و روشناییها و سپیدیهاست

همشاگردی ، سلام .

۱۳۸٦/٧/۱ | ٦:٥۸ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC