.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


ghayegh

دست و پاييم بر بند بستند
می گويند چشمانت را هم ببند
و دل سنگ باش و سنگ دل
عشق دروغ است ...

به زودی می روم

بار سفر بسته ام

کلبه ام را ترک می کنم 

و با قایقی راهی میشوم

شاید جایی که فقط من باشم او

 

...................................................................

 

چه زود وقت رفتن شده   به یک سالگی نرسید تا برای وبلاگم تولد بگیرم

 این کلبه درویشی رو تنها نزارید باشد که شاید روزی باز گردم

 

 
  I        . -.- .       !

  L     ",     ,"     U
  I        . -.- .       !
      O     " . "    O
    L     ",     ,"     U
          V   E   Y
      O     " . "    O
         V   E   Y

  

برای خواندن اشعار به قسمت آرشیو مراجعه شود

۱۳۸٦/۸/٢٠ | ٧:٠٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


روزی باز خواهم گشت

و خیره به چشمانت نگاه خواهم کرد

و خواهم گفت

تمام آنچه در این سالها

نفسم را در سینه حبس کرده بود

روزی باز خواهم گشت

و قلب رنج کشیده ام را نشان خواهم داد

و تو

بار دیگر سکوت خواهی کرد

و من

دوباره اشک خواهم ریخت

سارا

۱۳۸٦/۸/۱٩ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


تمام گفته های من
همان يجمله بودوبس
تو خط زدی وپاره شد
دلی به جنس اطلسی
برو برو که بعد از اين
به اوج غصه ميرسم
ومی نويسم از غمت
چه دير می رسی به من!
منی که باد ميبرد
تمام حس عاشقم

سحر شکايت مرا
به گريه ميکند عيان!!
تو خسته از هرآنچه هست
هر آنچه نيست ميشوی
ومی کند نبرد سخت
ترا طليعه ی حضور
ببين!!!چه جای بحث ودرس
نکن بهانه ی عروض
مرا چه وزن و قافيه؟؟؟؟؟؟؟
رسيده ام به اوج درد
به نقطه چين شعر من
غريبه خنده ميزند!
نگو ز-رد قافيه.
غم دلم زند شرر
تمام عمق فاجعه
کسی به من نگفته بود
که میروم پی خطر
ترا خدا سفر نکن
عزیز من پرنده را
بیارها کن از قفس
ببین چه کرده دل مرا
که مانده اش به تک نفس!!!!!!!!!!!!

زهرا طهماسبی ( پریشان) بلدا چی

۱۳۸٦/۸/۱٩ | ٢:۳٩ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


وقتش نیست
احساسش نیست
قلمش نیست
خیلی وقت است شاعری را
در این کوره راه
گم کرده ام...

تیکه سنگ

۱۳۸٦/۸/۱٩ | ٢:۳٧ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


نه

دیگر شتاب نمی کنم

شاید دو گام بیش و کم

نظم نبضم را بیاشوبدو

بمانم این حوالی و خواب خاموش شدنم را

برای ثانیه ها بازگو کنم

بگویم :

گذران من و شتاب شما

چهره هایی شبیه ترند

راستی که تو تنهادور می زنی و می رسی همانجایی

که حرکت بی ذوق خویش راآغازکرده ای

- و من تازه بعد از این همه سال

آمده ام فراز گور تو ایستاده ام

و دور که می زنی

انگشت بر نبض

از یک شماره می کنم

تا بی نهایت اندوه

تا تو بمانی و من هم تمام کنم

یا کسی بخواند مرا از دور

و بگویم که آمدم

اما

شتاب نمی کنم

شاید یک گام

شاید

یک خواب تازه ی دیگر

محمد شریفی

۱۳۸٦/۸/۱٩ | ٢:۳٥ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


يک لاله درحال نمازش گريه می کرد
هررکعتی درخواب نازش گريه می کرد
يک شاخه تسبيح سفيددرزيرباران
درلابه لای جانمازش گريه می کرد
بالحن شيرين شهادت خنده می زد
مردی که باآهنگ سازش گريه می کرد...

دانیال رحمانیان از جهرم

۱۳۸٦/۸/۱٩ | ٦:٥٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بی آينه

بی چشم دل شوری

بی فغان و آغاز روزی

شبم را

بر آغوشت،

رها می کنم

زلف در خویش پیچان زیبایی ات

خواب بی رنگ لولی وش آوازت را دارد

از لب تو تا قلب من

راهی،

به دراز ناکی

-يک بوسه است

و از چشم دنيا

تا چشم تو

دريايی،

بی موج

بی طوفان

و بی ساحل است

از ورای دل گرفته ی آسمان

ابرهای سفید پوش رویا

در فضای بی نهایت غوغا

از روی هم بر هم

قلب تو را

نقش می بندند

که در هر حجره اش

شهزاده ای،

به زنجير

زجه هاي هوس خويش را دارد

از تحمل كنايت باد هواخواهت

صاعقه ها را به ياري طلبيدم

مرا بس در اين سودا

جان ها بايد داد

مرا بس در اين رويا

خوبها بايد كُشت

و مرا بس در این زیبا

آغوش ها باید گرفت

و مرا...


مهر ماه ۸۶

م.نهانی

۱۳۸٦/۸/۱٩ | ٦:٥۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شاخه ها بی برگ اند
و درختان در لرز
وحشی باد انگار
پا نهادست از مرز

بی گمان حادثه در
تب روییدن بود
روز آغاز انگار
شب کوچیدن بود

ساقه یک عطسه زد و
شاخه خمیازه کشید
حس سرد از پاییز
تن فواره خزید

"باد" باران آلود
جویباران در رود
چشم تا باز کنیم
رود در دریا بود

عاکف-م

۱۳۸٦/۸/۱٩ | ٦:٥٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


حرمت پنجره را می شکند باد آری
در گلو، بغض شود در تب فریاد آری

رگ خالی شده از حس عطوفت با گل
زیر و رو میکند احساس ز بنیادآری

به هوا خواهی گل، کار چکاوک ناچیز
لانه گر طعمهءطوفان شد و بر باد آری

چند باید بکند حوصله قمری و هَزار
از قفس تا که رها گردد و آزاد آری...

عاکف-م

۱۳۸٦/۸/۱٩ | ٦:٥٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


قلمم پر شده از
حس غزل بوی سرود
ورقم بوی سحر میدهد و رنگ کبود
واژه، عصیانگری حس مرا میفهمد
و من از رابطه ی دست
رسیدم بر رود
واژه جاری شده از
فاصله ی بود و نبود
تب رويش
به رگ واژه خزيدن دارد
بنويسم از عشق
محتوا میشنکد قالب اشعارم را

عاکف-م

۱۳۸٦/۸/۱٩ | ٦:٥٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


گل نیلوفرِ قصه
ای همه بود و نبودم
شعر عاشق شدنم رو
واسه ی دلت سرودم
گل نیلو، گل هستی
گل باغچه ی دل من
می خونم از عشق پاکت
تا بدونی که فداتم
نیلوفر بین منو تو
فاصله قد یه عشقه
جای پیوند دلامون
می دونم توی بهشته
گل نیلو واسه ی من
همیشه تو آخرینی
قربون محبت تو
واسه من تو بهترینی
می دونی تو باغ عشقم
اسم تو رنگ بهاره
وقتی که صدات نمیاد
رو دلم پُر از غباره
بعضی وقتها که تو نیستی
آسمونم اشک می باره
کاش که بودیو واسه من
می چیدی چند تا ستاره
ولی آخرش یه روزی
میشی هم صحبت قلبم
می دونم یه روز میزاری
دستاتو تو دست سردم
می دونم من گل نیلو
که فقط تویی وجودم
نیلوفر اینو بدون که
تویی قبله سجودم

حمید رضا (پادشاه)

۱۳۸٦/۸/۱٩ | ٦:٥٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


چه دلگیرم از این دنیای وانفسا
دلم رفتن می خواهد، دلم پرواز می خواهد
نمی دانم چرا دنیا ز ما تند است
کاش می شد چشم تند این جهان را کور کرد
چون که این دنیای بی رحم چشم دیدنِ تو با من را ندارد
روزگارم تار است.روشناییها ز من دور
کاش بودی پیش من
نمی دانم چرا زیباییت را کَس نمی بیند
نرگسانِ مشکی و آسمانیت را کَس نمی بیند
نمی دانم چرا باید تو را از خود برانم
نمی دانم چرا هرگز نباید بار دیگر نام زیبایت بخوانم
دلم تنگ است،دلم تنگ است برایت
نمی دانم اگر بار دگر دلتنگ گشتم
چه کس درد و دلم را گوش خواهد کرد
چه کس چشمان خیسم را نوازش می کند
اشکهایم را چه کس پاسخ خواهد داد
در جواب خود فقط هیچ کس را دارم بگویم
تنهای تنهایم
ندارم همدمی تا راز دل با او بگویم

حمید رضا ( پادشاه)

۱۳۸٦/۸/۱٩ | ٦:٥٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ابرم؟ غزلم؟ ها ... ؟ به من بگویید که کی اَم
که اینگونه با شب بارانی اَم یکی اَم

پُر بودم از تو، وآه - سهم من نشدی
مثل عروسکی که در خواب کودکی اَم

تو آب بودی و من ماهی خیالی تو
کنون خالی از آب ست دستان پولکی اَم

می خواستم که از تو نگویم، به خاطر تو /
اما خیال، تا «تو» می برد یواشکی اَم

شعری ست در نخ احساس من، اوج گیرد
با هر نسیم همین روحِ بادبادکی اَم

نیستی، ولی یک جهان از تو پر شده در ...
... بغض حنجره خسته ی چکاوکی اَم

در راه شب بی تو قدم می زدم که دل
در جاده جامانده از این جسم آهکی اَم

گفتم که : بی هرم تو یخ می زنم، آفتابم! <- (گفتم = من گفتم)
گفت اَم که : می سوزی از شولای پیچکی اَم<- (گفت اَم = به من گفت)

اکنون دلم گرفته مثل تو، بلبل من!
از این قفس، هم از خنده های زورکی اَم

این عمر چند ساله ی دنیایی اَم نگذاشت
جز استکان پراز شوکران به نعلبکی اَم

حس میکنم که ترانه خسته از «من و ما» ست
«ما» یی که یک نفر ست، «من» هم عروسکی اَم

شعرم! سنگ صبورم بمان که میمیرم
اگر که ننْویسم از تنهایی و تکی اَم

-----------------------------------------
یکشنبه - 13 آبان 1386 - ساعت 12 ظهر

ابراهیم کشاورز صفری

۱۳۸٦/۸/۱٩ | ٦:٥۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


خانه ام گُل که نداشت

همه ی دلخوشی ام تابلوی پنجره بود

من که بُر می خوردم

بین تقویم زمان

جای تو خالی بود

و نمی فهمیدم...

زندگی می گفتند

راه پر چاهی نیست!!!

من که راضی بودم

مگر این کافی نیست؟؟؟

کم کم یک عمر است

دل من می گیرد

خانه ام گُل که نداشت

همه ی دلخوشی ام عابر کنج خیابان بودش

به خودم می خندم

کاش یک بار دلت جا می ماند

رزا افروزیان (صدفی)

۱۳۸٦/۸/۱٩ | ٦:٤٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


اگه همه خدا دارن
ذره ای از فردا دارن
اگه همه بهشت دارن
منم فقط تو رو دارم
اگه همه تو لحظه ها
تو لحظه های آشنا
فرشته ای سپید دارن
منم فقط تو رو دارم
اگه همه بهار دارن
صدای ناز یار دارن
اگه همه عشقو دارن
منم فقط تو رو دارم
اگه همه با ادعا
با حصرتی بی انتها
ثروتی از دنیا دارن
منم فقط تو رو دارم
اگه تو این شبای سرد
همه یه سرپناه دارن
این و بدون بهار من
منم فقط تو رو دارم
اگه تو این بیشه خشک
تو این خیابونای سرد
گنجشکم همسفر داره
منم فقط تو رو دارم
راستی یه وقت فکر نکنی
می تونی تنهام بذاری
یه وقت منو ترک نکنی
آخه فقط تو رو دارم
پشت و پناه من تویی
عشقو بهار من تویی
نور دوتا چشام تویی
بدون فقط تو رو دارم

حمید رضا ( پادشاه)

۱۳۸٦/۸/۱٩ | ٦:٤۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


9
رستم شاهنامه را می ماند
سایه نمکدان
بر دیوار

10
رنگ آبی شعله
هوای اطاق را
خنک می کند

11
سایه به دیوار
نقش بال پر پرواز پرنده ای شده

12
شیر را ببند
صدای شرشر آب
احساس گریه به من می دهد

جواد شریفیان

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٢:٤۸ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


5
به دهان صدف شدم
تا مروارید شوم
تا به گوشت آویزان شوم
تا ترانه دوست داشتن را
در گوشت زمزمه کنم

6
ترکیب رنگ زرد زمین
و آبی آسمان
سبز بهار می شود

7
چرا رهایم نمی کنی
تا بخوابم
بر بالشی از ابر

8
دیدی چگونه گاز می زد
دختر گل فروش به لقمه نان
کنار خیابان
انگتر تمام زندگيش بود

جواد شریفیان

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٢:٤٧ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


1
آهسته تر قدم بردار
گل قالی
احساس درد می کند

2
اشاره انگشت گفت:
نباید خطا کنم

3
اگر بخواهی و بگذاری
عبور عقربه های ساعت
آهسته می شود

4
با چاقو
قطره قطره می کنم دریا را
تشنه فراوان است

جواد شریفیان

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٢:٤٦ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


در ازدهام اين سکوت سرد
فرياد من آهنگ هر دردی است
بايد ورق زد قصه ی باران
اين پای دل محتاج شبگردی است

شبگرد شو- چشم مرا درياب -
اشک مرا درياب -باور کن!
من بی خيال جام تو هيچم
شعر مرا در خواب باور کن!

هر چند می ميرم من از اين درد
دست خودم نيست ای تمام عشق
سر شارم از حال فريبايی
بگذار بميرم در نيام عشق

با چشم نم دارم مدارا کن
اين دانه ی حسرت نمی رويد
(گاهی دتم تنگ می شود اما)
حرفی به دلداران نمی گوید

زهرا طهماسبی(پریشان)بلداچی

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٢:٤٥ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


اصالت طعمه افسانه می گردد
وحسرت در ورای خانه ی خالی
تکاپوی ندامت را نمی بيند
شکار آه بي رحمانه می گردد

کسی اين روزگار سرد سنگی را
به قلب دفترش نيکو نمی خواند
مرام واژه را هرگز نمی فهمد
ودرآغاز راه ساده مي ماند

نگاه خيره کابوس هويدايی!!!!
از این فردای مردم بود
اگر دنیا بنای باوری باشد
یقین باید در اصرار ترحم بود
که عاشق گشتن امروز آدمها
شبیه خواب دلقکهای بازاری!
وقاحتهای دوران را فنا سازد
تو ای آدم چرا در فکر آزاری

زهرا طهماسبی(پریشان)بلداچی

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٢:٤٤ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


از جنگل که می نويسم

از رقص شاخه های درهم تنيده

در باد

نشان از زيبايی پريشانی موهای تودارد

از ماه می نويسم

که برآسمان دريا ايستاده است

و ميدانم

به زيبايی مرموز خال روی گونه ات نمی شود

از ابرها

از رنگين کمانی که چشمهايت آفريده اند

اصلا از خدا که می نويسم

می خواهم بدانی

پرستش را ياد گرفته ام

حمید رضا اقبال دوست

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٢:٤۳ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


ته مانده عشق تو را ، امشب روایت می کنم
در خلوتم ، پیش ِخدا از تو شکایت می کنم
.
دست کدام ترسیم گر ، قلب تو را سنگی کشید
با تیشه ی فرهاد هم ، گویی سماجت می کنم
.
با هر تمنای دلت ، دل را سپردم دست تو
مهجور مانده از تو ، دارم سخاوت می کنم
.
در ازدحام عاطفه ، در حجم عشقت گم شدم
در کوچه های عاشقی احساس غربت می کنم
.
یاد ِتو در محراب هم جان ِمرا آتش کشید
من با خیال ِسوخته ، دارم عبادت می کنم
.
گفتی فراموش کن ، فرصت عاشقی تمام شد
من هم به رسم عاشقی دارم اطاعت می کنم

ر.الف ( رهگذر)

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٢:٤٢ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


گفتمش راهـی نمــا تنهـــا بیـــایم ســــوی تو
هیــچ کس در ره نبینــــم تـــا رسم بر کوی تو

بـا امیـــد وصــــل تــــو در شام تاریک وسیه
در نظر گـــاهم نبینـــم غیــــر مــاه روی تو

شاخ خشک و بی برم کن دور کن از من کسان
تـــازه و تر می شوم چون می رسم بر جوی تو

غیر تـــــو در ره نبـــــاشد تا که مشغولم کند
زود تــر سوی تـــو آیــم تشنــه ام بر بوی تو

گفت بـــا مـــــــن گوش کن راهی نمایم بهر تو
کـــه انـدران ره شد مهیا توشه ای با خوی تو

راه غـم بــــر تـــو نمایم نیست در آن ره کسی
کـــان مبـــارک ره ســـزای خصلت نیـــکوی تو
اردکان 5/2/86

شمس الدین عراقی

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٢:٤۱ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


چوب حراج زدم / دست در جيبت کن / پول خردت را بشمار / اندکی بيش نباشد شايد / شعر من ارزان است / به ريالی از عشق ، می توانی بخری ، همه ی احساسم ، به پشيزی هر چند ...

بابک رحمتی

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


ای شهسوار نازنین دل دوری مکن از من بی دل

مرنجان مرا که شکستم بی تو روزی به امید باطل

بیفشان گردی ز مهربانی بر سرم تا می توانی

مخواه که بمیرم بی بوییدن عطر وجودت الانی

محسن نارویی

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٢:۳٩ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


توی خلوت سیاه
خالی بودن حضورت
توی زم حریر درد
دوری از حرم نفسهات
می خونه جغدک شومی
از غروب دلخوشی ها
از صدای خسته من
از ردای سرخ دریا
همه جا تیره و تاره
نبض دل لحظه شماره
واسه دیدن مهتاب
واسه شرم اون نگاهت
آخر خط رسیدن
قفس تنگ خیاله
به تو پر کشیدن از من
خود اون لحظه ناب

محسن شکری

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تک و تنها در اين اتاق بی روح
مانده ام همراه خاطرات ديروز
دلم گرفت از بس گفتم مياد
آخه تا کی باشم چشم انتظارت
شايد اين لحظه که هستم به يادت
تو باشی همراه دل بستگی هات
باشی همراه دل دادگی هات
شايد ...

ناصر زاره زهی

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٩:۳٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دلداده ای شکست، درآه و ناله ها
از سردی زمان، درانجماد شب
شب در سکوت و دل، غرق نهيب عشق
از پرسه های غم، درامتداد شب
گويد سخن زآن نامردمان روز
لبريز شکوه ها، دراعتماد شب
گويد سخن حزين از هديه ای به يار
بامرگ قلب خويش، درانسداد شب
يا از طلوع نور، در ظلمت خيال
با آرزوی روز، درازدياد شب
گه پراميد و گه مايوس نااميد
گه توبه ای شگفت، درارتداد شب

علی مزاری

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٩:۳٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


کودک از آنم
که ندانسته ام
سرودِ سبزِ درخت
حضورِ بهار است.

بیمار از آنم
که می پندارم
گرم ترین جایگاهِ دنیا
کویر است.

بیزار از آنم
که گاه بخوانم ترانه ای
و آن ترانه نباشد
در اوجِ بیکرانه ای.

و مرده آن زمانم
که آفتاب
- دزد افشار-
کورسوی فانوسِ نیم شبان گردد.

نازلی

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


گـل از گيسوي خوشبويت اثر دارد

وگـرنه از كـجا گـل اين هـنر دارد

اگرگل‌درچمن هم‌رنگ‌و بويي‌داشت

گـمان از روي زيـبايـت خـبر دارد

سـپيد اسـت روي زيبايت سيه ابرو

همان رنگي كه بر چهره سحر دارد

گل از خجلت‌درون‌غنچه اش ‌پيچيد

چـنين گـل از مـلاقاتت حذر دارد

پـرستوي مـهاجر چـون گـشايد پر

بـه قـصد ديـدنت شـوق سفر دارد

بـيا ديـگر كـه جز ديـدار چشمانت

بـميرد دل امـيدي گــر دگـر دارد

درخـت اينجا زبارش خم شد آخراو

بـراي لــمس دســتانت ثـمر دارد

سید علاء الدین حسینی  ( شیدا )

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٩:۳٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


می دونی به يادتم
می برم هرچی زيادمه
می بينم قلب شکسته مو
که نشست به ياد تو
هيچی نصيبش نشد
جز يه عمر حسرت خوردن
کاش می شد بيای و ببينی
که چه کرده دل سياه تو

ناصر زاره زهی

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٩:۳٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


آه چه سخته تنهايی
چه سخته لحظه با تو نبودن
اما به ياد تو بودن
آه چه سخته ديدن رنگ غروب
چه سخته بردن يادت زقلوب
کاش می شد در اين لخظه تنهايی
می شدی همرنگ تنم
همرنگ اين رنگ سرخ غروب

ناصر زاره زهی

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


انتظار
روز خسته از تكرار غروب
باخته رنگ ز رخسار
صداها خاموش ودريچه ها همه بسته
بالهاي انتظار شكسته
از آهنگها رشته ها گسسته
گلها با نگاهي سرد وخسته
با زباني از فرط غم بسته
از غربت دلم مي پرسند كه :
آخر كي؟
كي باز مي گردد او؟

ناظرم من
نمي نويسد قلم انگار
نمي گويد زبان انگار
خشكيده گلو انگار
احساس رفته انگار
خموش وسرد مانده ام ماهها
با سكوت وغم همخانه ام تنها
زبيراهه ها پيموده ام راهها
با خويشتنم بيگانه سالها
ندانم چيست دردي كه در جان كرده ريشه
مي خورد هر لحظه تيشه به ريشه
چو شمعي نيمه جان
پرم از اشك وآه
روزهاي تاريك وبي طلوع
برده ان از چشمانم فروغ
چشمانم مانده بر ره
خيره بر درناظرم من
ناظر كامراني هاي بي رحمانه درد .

خوش به حال جيرجيركا
جير جيركا مي گن جير جير
با زباني ساده بي تكلف با سه حرف
مي گن هر چي كه مي خوان
ولي براي من وتو
سي ودو حرف كم است !
نه تو مي فهمي مرا
ونه من تو را.
من ميگم : تنهاي تنهام .
تو ميگي : خيليها تنهان.
مي گم :سخته .
مي گي: مثل ديوار؟
مي گم دلم تنگه؟
مي گي:جفنگه.
در نهايت باز هردو با دهاني نيمه باز خواهيم خفت.

من كجا وتو كجا ؟!
مي نشينم عاشقانه در كنارت
مي شكنم سكوت تلخ را
ومي گويم:چه زيباست
رقص ماهي در آب زلال !
يا كه چهره عر ق كرده لاله ها!
ونجواي عاشقانه قناري روي شاخسار!
وتو غرق در افكار خود
ميگيري انگشت بر دهان و
مي گويي:ماهي كجاست؟
وتازه اين اول ماجراست.

آبادي ما
كشيد خورشيد در آغوش
كبوتري را نرم.
آسمان آبي وسراسر نور.
ابر ها سپيد وناز.
به سبكبالي پر در پرواز .
در اين آبادي
همه ساده وپاك .
لحظه ها ساكت
وهوا عاري وپاك.
عشق در ثانيه ها جاري .
پريشان پدري سراسيمه پي قابله اي.
زير چنار همانجا كه ديروز گل غنچه كرد
در اين چند قدمي
جوجه اي در آورد سر زتخم
آنطرفتر كودكي تازه و خوب
ميسازد قصري از خاك.
خوش به حال اهل آبادي.

ترديد
امروز هم گذشت.
يك روز به مرگ نزديكتر
وروزي از تولد دور تر .
بار گناهن سنگين تر
ودستانم خالي تر
وحس پاينده ادامه هستي .
امروز هم گذشت وشب از راه رسيد.
روزي ديگر در راه
و فرصتي ديگر باقي
ودلم خالي از حس اطمينان
كه آيا فردا را در مي يابم يا كه گذشته را باز مي سازم .

پانته آ - نبی ئیان

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


در غرقابه زندگی

غرق کشتيان خرابيم

که در ساحل بی مکنی

همچو خرچنگانی دندان گرد

به دام اختاپوس هوس افتاديم

در تحمل ما آيا می گنجد نگاهی

که زاينده باشد در جان ما؟

بسان پری واران غزل

م.نهانی

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٩:٢٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بی غزل و قافيه ای

می سرايی مرا

من در بند يک واژه مانده ام و

تو با عشق می سنجی مرا

با تو چه شده است؟

که ديگر چشم از من می گيری

اما مرا شاعر تنت می نامی

بدان!

حتی سکوت هم از لبان تو

شنيدنی ست

م.نهانی

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٩:٢٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


حسادت مي كنم آري ،
حسادت زاده ي عشق است.
به مژگان سياه تو
حسادت مي كنم گاهي
كه عمري مي نشيند خوش
كنار ساحل چشمت
كنار آبي روشن
كنار چشم زيبايت
كه خود درياي شيريني است
حسادت مي كنم آري
حسادت كار دل باشد
كه حتي من به آن سايه
كه هر جا همرهت باشد
به آن تيره دل تنها
كه گشته سايه ات عمري
حسادت مي كنم گهگاه
نمي دانم چرا آخر
به جاي دوستي با ما
شدي همراه آن سايه
همان تيره دل خاموش
دلت خوش بود با مژگان
نشسته بر لب چشمت
هميشه تيره و تاريك
هميشه شب نشين غم
اگر عمري حسد كردم
همه از عمر من كم كرد
دگر حسرت شده كارم
كه بر عمرم چه بدكردم
من هر چه تيره تر گشتم
تو را نزديك تر ديدم
كه تو با نور مي جنگي
تو اي همسايه ي سايه
به دل مانده همين پرسش
كه اي محبوبه ي خاموش
اگر ما هم سيه بوديم
به رنگ بخت و رويامان
تو با ما يار مي گشتي
تو اي دلدار بي ايمان

احمد حسینی

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٩:٢٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


يک نگه پشت در خانه راز
او کجا می نگرد مات وخموش
او که قر بانی این ثانیه هاست
شده از داغ زمان حلقه به گوش
رنگ اين خنده پريداز سخنی
روی محراب صدا ياس دويد
نعره زد برگ افق در پس باد
وسخن ساده به تفسير کشيد
آخرين لحظه شب شانه شعر
موی هر سايه پريشان می کرد
شد تهی دفترم از وزن کلام
اسب ديوانگ جولان ميکرد

زهرا طهماسبی ( پریشان) بلدا چی

۱۳۸٦/۸/۱۸ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


برو باغ از خاطرات برگ لبريز است
صدای خشکيده جسم برگ به تو در توی دهليز سياه باغ پيچيده است
پاييز است
پاييز است
زغم گويی که واژگون گشته باغ
بر خاک لعنت گونه اويز است
برو ديگر نبين پاييز زيبا نيست
که گويد غم ديدن زيباييست
دمادم اه ياسی بين تک تک شاخه های خشک میپيچد
مگر چشم زجه ديوانه وار را دوست دارد
يا که ميبيند
ان گاهی که چشم باغ به ديدارت عطش بود
باغ زيبا بود
ولی تا اخرين لحظه زيبايی اين در خيال باغ رويا بود
دگر اکنون نگاهت بر تن خشکيده مرهم نيست
نگاه جز طعنه ای بر زخمهای باغ پر غم نيست

ماذر سیر جانی

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٩:٢٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


جايي ميان ترديد نان و بي خوابي شبانه
ميان التهاب و وسوسه
ميان شک و بوسه
نميدانم
شايد بين استواي من و خدا
هر کجا که بود
او فقط بابا بود...

تیکه سنگ

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٦:۳۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شب به گل شبنم و ما طالب چیدن باشیم
کاش خالی ز ندیدن، پُر ِدیدن باشیم

نرسیدیم به همسایگی حس هَزاران شاید
صد هزاران پل و غافل ز رسیدن باشیم

فصل گل پرده کشیدست به تنهایی ما
وای اگر در صدد پرده دریدن باشیم...

عاکف-م

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٦:٢٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


نگاه های نارس
انتظار بیهوده را تکثیر میکنند
وقتی بهار
تن پوش پاییز را میپوشد
و کودکانه
کفشهای کهنه ی زمستان را
بر پا میکند
رويش را فراموش خواهد کرد
وقتی به کودکان بالغ نشده
اما پير ميرسی
بدان که در حق بهار
ظلم شده است
فصل زندگی
سوگوار از:
کودکی ِناچيز
جوانی ِمتولد نشده
و پيری دير پاست
ای سهم ما از زندگي!
ما را در اين غم شريک بدان!

عاکف-م

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٦:٢٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


غل مي زند آب
غل مي زند اب
و دانه هاي سخت
در حجم پر جوش
در بستگي يك مدار داغ
سرگيجه مي خورند
وزن ثقيل چرخش سوزان
بر قلب مي افتد
كف مي كند آب
سر مي رود حجم
ديواره ي بيروني ظرف گداخته
پر مي شود از شكل هاي مبهم چسبندگي
 از شكل هاي مبهم سوزش گدازش
غل مي زند آب
و دانه هاي سخت
 در جنبش مدام
شكل سكون جامد خود را
از ياد مي برند
قد مي كشند نرم
 در دست صافي
و جذب مي كنند
رنگينه
هاي زعفران را
گل مي دهد آتش
بر سيني عريان
گل مي دهد بته
بر سفره ي خالي
گل مي دهد گل
 ارغوان
 بر سينه ي برف

شاعر سیما یاری دفتر شعر در سایه ی آفتاب

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٦:٢٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


فکر نمی کنی این همه انتظار، این همه گریه های من کافی باشد
فکر نمی کنی که این بغض گلویم، که این چشم هایم دیگر طاقت ندارند
دارم آرام آرام خرد می شوم
دارم آرام آرام می میرم
بی آنکه تو بیایی
بی آنکه جارچی قصه خبری از آمدنت دهد
بی آنکه منتظر بهاری باشم
من اینجا می میرم.

نگین

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٦:٢٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


"نمی دانم
ترا چه بخوانم
وقتی هر روز سوزانتر از خورشید
بر سرم می تابی
و کوتاهی سایه ها را
دلگیر می شوی
و هر غروب
بر سایه ی بلندم می نشینی و زنجیر می شوی"
اینها را روزی برای تو گفتم
که مو خرمائیها
مردمکهای تیره امان را
نقاب می کشیدند
و رنگدانه های موهایمان را
به نابخردیهای تاریخ
نسبت می دانند

امروز که نامی برای تو یافته ام
نه از سیاه تیله های چشمانت
خبریست
نه از مخمل شبق رنگ گیسوانت
آسمان هم ابریست
طلوع و غروبی نیست
چگونه صدا کنم ترا
که خورشید خاموش است
همانند (مهر خاموش) من

ا.کمالی آذین

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٦:٢٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دوباره خنده ی خورشیدروی دفتر عمرم

نسیمی پر حرارت رابه روی چهره ام افشاند

مشوش شد تمام حلقه های زلف پیچانم.

نگاه گرم و دستان پر از مهرش

نوازش ها نثار روح بی تابم کند هردم

دوباره صبح و بیداری

دوباره بوی و رنگ زندگی

در لابلای لحظه های من شده جاری.

در اعماق دلم نور امیدی میزند سوسو

تمام روح من پرشد از آهنگ قشنگ
شور و خوشبختی
من آزادم
چه دلشادم

ببین من در ورای ابر ها میکنم پرواز

((چه خوشبختم))

حدیث

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٦:٢۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


كاش خدا اين چشم ها را مي گرفت از من
هديه مي دادش به تو
تا ببيني آسمان عشقمان ابري است
تا ببيني خود ، اگر گفتم : دگر نه نور يك ستاره هست
نه مهتابي است
نه اميدي
كاش مي ديدي
كاش خدا اين چشم ها را مي گرفت از من
تا كه مثل تو
فارغ از ديدن
نه مي ديدم كه عشقم مرده و نه جدايي باورم مي شد
باور نمي كنم كور است چشم عشق
يا دل تپيدنش تكرار و تكرار است ، جز يك بهانه نيست
يا آسمان عشق يك رنگي اش كذب است
باور نمي كنم
ورد لبان من ، جز كاش و صد اي كاش ،حرفي دگر هم نيست
اي كاش مي ديدي
صد ساله شد دردم
پيرم دگر، پيرم
خستم از اين صد چهره ،
اين تقدير
اي كاش مي ديدي
چيزي به نام عشق
اسمي به نام تو
حرفي به نام من
ديگر گم است در دل
اي كاش مي ديدي

فرشته سعیدی

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٦:٢٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دنیا به کام من
گر همرهم شوی
در جام دیده ام
زیبا مه ام شوی

سبز بهاری ام
تنها کنار تو
بذرم جوانه زد
در انتظار تو

گفتم که سر بنه
بر شانه های من
تا بر شمارمت
افسانه های من

در کنج خلوتم
با تو نشسته ام
ديدی که از خودم
بی تو چه خسته ام

با من بمان مرو
ای اوج آرزو
طوفان کنی به من
ای موج آرزو

مرداب خسته را
نيلوفری نما
من يک مسافرم
جادوگری نما

عاکف-م

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٦:٢٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


اندیشه ی من
همه اش تنهاییست
در دلم
بغض سنگینی هست
هرنفس بی تابم
شعله ی شمع
دوری ام از تو
قصه ی تلخ من است
روزها از پی هم می آیند
اشک چشمانم
هر زمان جاریست
این نوشته ها
بهر گور من
قصه یه فانی است

حمید رضا.ظ

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٦:۱٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


یک بار هم برگرد

پشت سرت انگار...

چیزی نبود و نیست؟؟؟

باشد بکن انکار

این چوبه ی دار است

بین نفس هامان؟؟؟

گویند آزادیم

بعد قفس هامان

یک جا همین نزدیک...

باید نگاهی کرد

اسمش دل من بود

آیا گناهی کرد؟؟؟

شعرم کمی گیج است

ذهنم ولی خسته

هر بار می پرسم

دست مرا بسته؟؟؟

رزا افروزیان ( صدفی)

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٦:۱۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


مرا نیک بپندار در غیاب هیچ

لاله گون تو را می بویم ژرف

دنیا بوی گند می دهد سیاه

تمامی ندارد داستان عشق

ما در آغاز می مانیم تهی گاه

رضا آشفته

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٤:۱۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


جانم به لبم می آید در نبودن تو

روزگار را سیاه می بینم هم نفسم

لحظه ای بی من سر نکن غمگین

هم اینک با یادت اوج می گیرم

هفت آسمان مرا در آغوش می گیرد

رضا آشفته

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٤:۱٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دیروز باور کردم تغییر ها را
پشت نقاب دوستی تزویرها را
.
مثل برگ های ِخشک ِپاییز
در زیر پای عابران تحقیر ها را
.
امروز شبیه صبح هستم تا ببینم
در چهره ی آیینه ها تکثیر ها را
.
قسمت اگر شد با مدادی آفتابی
هاشور زنم شب ِتصویرها را
.
دیروز چون ساعتی خوابیده بودم
امروز جبران کنم همه تاخیرها را
.
در این جهان چو آدم های مجرم
تا به کی گردن بگیرم تقصیرها را؟!
.
مجنونم اما ... هیچ آزاری ندارم
از دست و پایم بازکن زنجیرها را

ر.الف(رهگذر)

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٤:٠۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ساختیم
ساختیم
ویران کردی.

توانی در دستانمان بود.

عاطفه را دوباره رج کردیم،
به اندازه ی قد نرسیده
ویرانش کردی.

واین سالها

گلهای درونمان راسوزاندی
که
برای هم
پرورش داده بودیم.

شاید
رهگذری از جنسمان
در باغچه ی دلش
آرزوهایمان را بکارد،
و ما دوباره زنده شویم.

بهمن کاظمی کردستانی

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٤:٠٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


فرسودن
و جريان مداوم رود را
بر سينه
هموار كردن
اتفاقي ساده نبود
سنگ مي انديشيد
ذره ذره وجود من
اكنون دريايي است
مواج
و شايد روزي
بر كناره بنشينم
و گونه هايم آرام
از شوق تر شود

مهرداد مولایی

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٤:٠٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


به بستان تيرباران تگرگ است
براي غنچه و گل روز مرگ است
درخت از جور طوفان ناله دارد
بلور اشك بر مژگان برگ است

شاعر مهدی سهیلی دفتر شعر هزار خوشه عقیق

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٤:٠٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


پيکر صاعقه رعشه گون شد
از نگاه دل عارفانه
نم نم اشک باران فرو ريخت
خلوت مهرو آغوش دانه
لحظه سبز وصلی بيايد
حلقه ی ضربه ها شد فشرده
گرچه غم زد مرا تازیانه
قلب رویای شیرین نمرده
خشم نقطه به شعرم مه آورد
ای دریغا به ابهام گفتار
خشم پوچ و فریب شراره
شد دگر مایه ی ننگ پندار
گونه شرم احساس جنگل
خورده سیلی زسرمای بختش
آسمان غزل تیره می شد
از صدای تپش های سختش
دانی آن عمق شیشه چه بودش
عکس روییدن سایه غم
حیرت یک ترانه فنا شد
ماجرایی شد این اشک شبنم

زهرا طهماسبی(پریشان)بلداچی

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٤:٠٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


لبریز از نگاهت نمی شوم در کنج پنجره

می پایم رهگذران عاشق را با نگاه بلند

دورها را نزدیک می بینم جار مرغان دریایی

می رود کشتی به دریایی با حوصله ی عاشقان

مبهوت حضورت می ایستم تا یک نگاه دیگر

رضا آشفته

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٤:٠۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شعر من زاده احساس غريب
ميشود منظره صحنه ی غم
رخنه ها کرده در افکار کسی
روی نجوای سخنهای فريب
ميشود جمله ای از مشق سياه
شانه در موی زمان کرده نهان
شعر من حادثه را مي بلعد
داده او قطره به این دیده نشان
نیمه شب پای قلم گم شده بود
دست افسانه میان آمده بود
شعر من آه قلم را که شنید
روی پیمان شراب خم شده بود
صورت آینه را قطره برید
شعر من چهره ی مردانه ندید
قامت دلهره را می شکند
شعر من شاعر فرزانه ندین

زهرا طهماسبی(پریشان)بلداچی

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٤:٠٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


امشب می خواهم غزلسرای نگاه تو شوم / ای معصوم محض .. / امشب می خواهم شروع گناه تو شوم / غم غربتت را ، ستاره ی من ..، خوب می دانم و می خواهم امشب چون اسمان عشق ، پناهگاه تو شوم / من شعری صميميم که واژه هايم زبان توست / ميخواهم امشب با لبان عشق ، گواه تو شوم / شهزاده ی نجيب ترکيب بند شوق من ..، می خواهم امشب معنی بند بند تن ماه تو شوم / از جاده های تيره ی تنهاييت نترس / بخواه .. تا من چلچراغ روشن راه تو شوم / خورشيد من ..، بخند که بی مهربانيت ناچارم ويران و بی قرار و تباه تو شوم ...

بابک رحمتی

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ۳:٥٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


يک نگه پشت در خانه راز
او کجا می نگرد مات وخموش
او که قر بانی این ثانیه هاست
شده از داغ زمان حلقه به گوش
رنگ اين خنده پريداز سخنی
روی محراب صدا ياس دويد
نعره زد برگ افق در پس باد
وسخن ساده به تفسير کشيد
آخرين لحظه شب شانه شعر
موی هر سايه پريشان می کرد
شد تهی دفترم از وزن کلام
اسب ديوانگ جولان ميکرد

زهرا طهماسبی (پریشان)بلداچی

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ۳:٥۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


در خواب نگاه تو بديدم به شبی
ناگه همه عمر خويش دادم به شبی

ای ليلی من نگاه تو کشت مرا
شادم که چنين مهر تو دادم به شبی

ارسطو کروبی ( وصال خوانساری)

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ۳:٥٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


اینها حرفهایی دلتنگی است که مینویسم. می دانم که دیگر نیستی و این مرا و تو را بهتر است. مرا که دوستت داشتم و تو را که دوستم داشتی شاید...
مرا نداشتن تو بهتر است چرا که در داشتنت شوقی بود که ویرانم می کرد و تو را نداشتن من بهتر است چرا که در داشتنم گویی که برایت هیچ بودم.
نمی دانی چه حالی دارم و هرگز نخواهی فهمید آتشی که خواستن تو در من شعله ور کرد، تمام زندگیم را خواهد سوزاند. می خواهم بدانی که اشتیاق من برای داشتن تو تمام ناشدنی است و من دراین شوق شعفناک تا همیشه باقی خواهم ماند.
آه ... توانم را می گیرد هربار که می خواهم از تو بنویسم. آن نگاه ... که بی تفاوت به هر چه هست و نیست بر من خیره می شود و مرا هزار بار بیشتر از پیش دربرابر تو کوچک میکند آنچنانکه آرزو می کنم تو مرا فقط برای یک بار در قاب کوچک چشمانت جای دهی..
نمی دانی چه حالی دارم و هرگز نخواهی فهمید چگونه به ویرانی خواهم رسید وقتی میروی و چگونه در نداشتن تو در خود گم خواهم شد.
چشمهایم را می بندم و شانه به شانه خیالت می ایستم و تو را زنده کنار خودم احساس میکنم. رویای بودنت بر اندام من چیره می شود و حالا می توانم بوی نفسهایی که می کشی را احساس کنم. چقدر نزدیکی و چقدردور.چقدر شیرینی و چقدر تلخ... و من تو را همیشه اینگونه می خواهم دست نایافتنی و دور...
دنیا بازیهایی غریبی دارد و می دانم که هر دوی ما، خسته ایم از مهره بودن و دوست تر می دارم که تو مرا برای حقیقت زندگی ات بخواهی. نمی خواهم در سایه بمانم که سایه بودن مرا کافی نیست. می خواهم وقتی که آفتاب نیست مرا در تاریکی اتاقت هم ببینی . وقتی از اندوه آدمها دلت میگیرد و گیتار تنهایی ات را برمیداری تا حرفهایت را بنوازی، وقتی اشکهایت را پشت طنین صدایت پنهان میکنی و وقتی دلت از همه چیز و همه کس می گیرد شانه هایم را ببینی که مشتاق اشکهای تو است ، مشتاق تکیه گاه شدن. و تو بی هراس از لرزش شانه هایم آرام مرا بر خویش بخوانی و اندوهت را بر من فرود آری ...
میدانم که شگفت زده شده ای که من چگونه این همه غم را درخویش داشتم و تو دغدغه مرا نمی شناختی. پس در خود بیشتر بنگر که من چگونه تو را شناختم و تو چگونه مرا نشناختی..

از طرف مینو فراهانی

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:٥٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بی بهانه می نويسم
تا صدايم
در اوج پاييز
با تو بودن را بهانه کند
کاش می دانستی
که گردشم
در دايره دوار زندگی
بی معنا نيست
کاش باور می کردی
که ذهنم
از تلالو آفتاب رنگ گرفته
نه
از حضور
سرد و بی رنگ تو...

شبنم سادات کشفی

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:٥٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


صدایی از گلوی گل برآمد
که وقت زرد رنگیها سرآمد
من اینجا غنچه اما دلبر من
پرستو گشت واز کابل برآمد


دو آتش هرسو برجنگم نشسته
دوغم درسینه تنگم نشسته
کبوترهای دریایی چشمش
به بام قلب بی رنگم نشسته

صلاح الدین جویا

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:٥۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


جهان

به شعری می ماند

در وزن هجوم

مانده به غارت

زير پای خودخواهی انسان

م.نهانی

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:٥٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تلخی های زندگی،

مرگ را

برایم،

شیرین کرده اند.

بهروز ذبیح الله

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:٤٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دیر شد افسوس
دیر شد!
شعر، ما را نا تمام انداخت
رفت!
آینه ها ناگهان زنگار بست
قصه شعر ما ناتمام افتاد
رفت!

با صدای نام عشق
صد بهار
بی بال پریدم من
هم چو همزاد عاشقان جهان
تا صد،
طرح صلح را باز آفریدم

از قصه کودکی هایت
تا آرام شب ساحل
نی نامه تو اینک
منشور انسانیت

و خبرهای داغ
بسیار!
از باغ شنیدم من
در سایه دار شب
دیوار را آتش کشیدم

دستور زبان عشق
باصد زبان نوشتم
بر برگ سبز گل زرد
اشک تو را کشیدم

با کودکان کربلا
فریاد شعرت کردم
در کوچه های کوفه باز
در یاد ، یادت کردم

همچو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات تر ک خورده
اینجا

تنها دراین غروب بی خواب وبی نگار
افسوس
چقدر زود
دیر می شود

سید محمد رضا متقی

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:٤٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ترا صدا همی زنم
که دست خود به من دهی
رها شوی ز غصه ها
نظر به حس من نهی

غم تو و سکوت من
عجب زمانه ای شده
«به من چه» گفتنم ولی
چه بد بهانه ای شده

تو گریه میکنی و من
فقط نگاه می کنم
سفیدی سپیده را
چو شب سیاه می کنم

عاکف-م

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:٤٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دل شکسته ی مرا
به خنده بند میزنی
تو طرح سبز زندگی
بگو به چند میزنی

ز غم فسرده میشوم
اگر نبینمت دمی
ز رود چشم سبز تو
مرا بس است شبنمی

چنان پر از تو میشوم
که خود رها ز خود کنم
برای لمس حس تو
چاره هر آنچه شد کنم

عاکف-م

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:٤۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


آوار آرزوها
سفینه ی وجودش را
به تلاطم انداخته
تردید ندارم
در نگاهش
اقیانوس هم غرق میشود
اما نگاه دیگران
وحشی تر از بادهای سرکش
قلمروش را طی میکند
در بوته ی حقیر بسیاری از نگاه ها
مرغ آرزو آشیان نمیسازد
و هیچ پرستویی
به لانه های غرضی کلاغان
دلخوش نمیشود
نام دریا کافیست
تا رنگ آبی را حس کنی
و عمق را لمس نمایی
یادمان باشد
سفینه ی انسان
پر است از ریز و درشت آرزوها

عاکف-م

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:٤٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


در سوگ چراغ آرزوها
شیون زدل غروب برخاست
با فاصله ها سروده شبنم
شعری که به وزن سادگی هاست
تکرار کلام ناتمای
از دفتر جان من فرو ریخت
برچیدو تمام نقطه ها را
بر گونه ی شب نمایش آویخت
در موج نگاهت عاقبت مرد
مضمون ترانه های حسرت
مرگ از من بی نشانه ترسید
مگذارم از این دوباره رجعت
خاکی تر از این زمان -ندیدم
بس ظلمت آدمیبه خود دید
مظلوم قرون زمانه ی ماست
دانم که نمانده جای تردید!!

زهرا طهماسبی(پریشان)بلداچی

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:٤۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


کوچه ها را بادانه های برف
آذین می بندد
زمستانی سرد سرد
حجم سرما!
ضربان قلب هوا را میشمارد
ومن به دری تکیه داده ام
که زنگوله های یخ
آنرا پوششی دوباره داده اند
آیا برای دوباره روییدن
بهار می آید؟؟؟

زهرا طهماسبی( پریشان)بلداچی

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:٤٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


گفتم:
"پشتم خمیده
زمین را به بوسه رفته ام".

گفتی:
"روزگار هر چه بارش بود، بر دوشی گذاردش.
هر کس باری به مقصد کورِ روزگار..."

فریادِ واخواهی از ابر هر سینه
باریدن گرفت
آنگاه که باران
از پیِ سیلِ دو چشمانم دیگر نبارید.

گفتی:
"این بار
اشقی تر از پیش
روزگار
شیوه ای نو کرده است.
هر کسی را
با دردی
باری خاموش داده است.
که اکنون سُتوارترینِ کسان
سر به زیرِ برف دارند
تا تیره ی پشت را
آرزو
در استواری بماند.

86.8.15

نازلی

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:۳٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


در ره عشق آمدم گفتی پشیمانت کنم
کار ما ویرانگری بر درد و هجرانت کنم

گفتمش راضی مشو زار و پریشانم کنی
گفت خود می خواستی با درد درمانت کنم

گفتمش من عاشقم عاشق کشی شد رسم تو
گفت ای عاشق بدان در عشق قربانت کنم

شیوه ی ما شیوه ی دیگر بود گر عاشقی
آتشم بر جسم و جانت جمله سوزانت کنم

تا نسوزی زآتش ما کی تو خاکستر شوی
تا ز بند تن رها با باد پیچانت کنم

گفتمش بر آتشم کن بی سر و سامان شدم
گفت چون وقتش رسد آنجا به سامانت کنم

گفتمش من بی نشانم راه را گم کرده ام
گفت من ماه منیرم راه آسانت کنم

اردکان 15/8/86

شمس الدین عراقی

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:۳۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ذهن معماپاپيچ دستان قلم بود
آبی فرو ريخت بر گونه درد
با اهل کوچه بايد بگويم :
امشب هوای کوچه ها ابريست -ابريست
فصل ترنم در باغ رقصيد
مردی دويد از کوی غربت
گم می شود با هر صدايی
پای وصالش سنگ ميزد
برگرد ای همسايه ی خورشيد کجايی ؟

زهرا طهماسبی (پریشان)بلدا چی

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:۳٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


قلبم می تپد با نام عشق

اگر مرا از خود برانی در برپایی عشق

هیچت عاید نمی شود در دلتنگی های بی مورد

با منت باش تا یکرنگی عشق

از تو آموخته ام نرگس گلی عاشق است

رضا آشفته

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:۳٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شب نشسته رویه قلبم
یکی اشک تویه چشاشه
میونه غربت دستام
یکی دستاش بی پناهه
دل من خسته و غمگین
یکی هست که بی قراره
تو غروبه عمر چشمام
یکی امید، تو صدامه
زخم و فریاده شکستن
یکی شب با من می خوابه
شاعر بارون و عشقه
یکی که مثله بهاره....

حمید رضا .ظ

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:۳٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


باور کن
بگذار غروب های کلافه بروند ،
سفره بی نان باشد
و جاده بی تاب
عادت زیبای جهان که هنوز هست..
توپشت انتظار مانده ای
و هر روز جاده ها را دنبال خودت می کشی
و هنوز من مانده ام
_ من بی خودم
و سفره ای که دلتنگ نیامدن توست ...
با این بادی که می وزد
حساب سالها از چشمم می رود
هیچ جا آرام نیست
برای دلم ،
اما همیشه
کمی آن سوتر
تو هستی
همان دریچه ای که مرا به دریا نسبت می دهد
دریایی که موج لبخندش
سینه کویر را می شکافد ...
باور کن
دیگر این غروب های کلافه آرام نیستند
باید در صبحی دیگر
دنبال دست هایت بگردم
همان دوپرنده بی تاب
که خبر از دانه می دهند.
من ، دریا
و تمام پرنده ها به سرمان زده است
کاش ...

ر.الف (رهگذر)

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:۳۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شکوه پاییز را از نرگس بپرس

تا برایت از دلداگی هایش بگوید

خش خش برگها التهاب قلبش بوده

به گاه لبریزی از دیدار معشوق

یک لحظه سکوت در شنیدن فردا می بینمت

رضا آشفته

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:۳٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


غروب هرگز به ارتعاش عشق پاسخ نمی دهمت

خواب قيلوله بر خود حرام کرده ام

به تماشای قوهای عاشق

کم آورده ام در درک عاجزانه ی عشق

اگر رسوایم کنی تنهایی اسارت را معنا می کند

رضا آشفته

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:۳۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بی خبر از همه دنیا بودم

دل تو دست به دامانم شد

چشم من آب نخورد...

یاد من بود

که باید جنگید

شده با یک خنجر

از ته دل گفتم...

مرگ بر آیینه ها

عمر من حاشا شد

هیچ کس درد مرا درک نکرد!!!

من که پنهان بودم

پشت هر شاخه ی سبز...

شانه ام می لرزید

دست تو گرم نبود

من کمی ترسیدم

غم عجین با دل من می گردید

همه خاموش شدند

شک من بی جا بود...

که فراموش شدم؟؟؟

سهم من ناله نبود

حق من شادی فردا بودش

من مدام از دل تو می گفتم

قول تو یادت رفت

به همین زودی ها...

چشم من آب نخورد

رزا افروزیان (صدفی)

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:۳٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


هميشه قطار از روبرو نمی آيد
به پشت بر گردی يا نه
سوزنبان عقيم
خط عوض نمی کند !..

وحید پور زارع

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:٢٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


من نميدانم چرا، دلم امشب آتش به پا دارد نميدانم چرا، قلبم چون و چرا دارد
نميشد باورم اينك زمان گريه كردن نيست
دلم تنگ است ،دلم تنگ است نميدانم دلم در سر چه ها دارد

وحید پهلوان

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:٢۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


سازی بد آهنگم کنون دورم ز یار بی وفا
گر چه شده فارغ ز ما زنجیر او دارم به پا

با صد هزاران آرزو کنجی نشسته دور از او
تا شام هجران بگذرد بازش بخوانم نغمه ها

ساز خوش آهنگی بودم از زخمه های دست او
صد«شور» می کردم به پا از پرده های خوش نوا

«سوز و گداز» «دلکشم» شد «مجلس افروز» شب اش
از ناز او «شهناز» شدای «داد» و ای «بیداد» ما

اینک «شکسته» آمدم پیش «حصار» عشق او
بر زیر و بالا می شوم با یک «کرشمه» بی صدا

آیا پشیمان شد زما کین سان به دور افتناده ام
اینک به جای زخمه اش زخمان به دل شد ناروا

ای بی نشان خارج مشو ترسم پشیمان بینم ات
در پرده گو حرف و سخن زان دلبر شیرین ادا

شمس الدین عراقی

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:٢٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ماه
هنگام سحر
مانده ز تکرار زمان
گردش جبر زمین
می زند بانگ که بیدار شوید
مردم شب

اندکی صبر
نگاهی به افق
و سپس در پی خورشید روید

آه!
ای مردم شب
بسپریدم به فراموشی صبح و به ابد روز شوید
اختیاری به شما هدیه شده است
هدیه را قدر نهید

آه!
ای مردم شب
مردم شب
گوش دهید...

علی مزاری

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


صحبت از عشق حريم دل ديوانه شکست
نرگس مست،سکوت شب اين خانه شکست

طرح افروختن شمع رخش حاصل داد
شيشيه عمر گل از هجرت پروانه شکست

کوه عشق تو در اين حجره دل ميبينم
حرمت ظرف و سبو و همه پيمانه شکست

جرعه خورديم چو از باده عشقش نفسي
آنچه نشکسته بديديم چه مستانه شکست

عقل فرزانه ی ما ديد به درويشي دل
شوکتِ جاه و جلال و همه، شاهانه شکست

جمله کج، راست ببيني گذرا گر نگري
خَم تزوير و ريا در خُم ميخانه شکست

دل و اين عشق بديدند به حسرت که صدف
در تماشاگه اين اين صنعت دردانه شکست

پرتو فيض ببايد به کسان حاجت نيست
هر چه افسانه شنيديم ز بيگانه شکست

عاکفاصحبت پرواز پرستو چه خوش است
اين مبادا که تماشاي تو آن خانه شکست

عاکف-م

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


می نویسم باران ابر هم میبارد تا به کی از در و دیوار بلند دل من غم دارد
می نویسم خورشید آسمان میسوزد تا به کی از همه سرسبزی ها سهم من مرداب است
می نویسم شبنم برگ ها میرقصند تا به کی از همه رقصیدن ها سهم من این ساز است
می نویسم گوش کن می روی تا سر خط تا به کی از قلم و خط و سخن سهم من خودکار است
می نشینم با گل می زنم با او پل تا به کی از گل و گلدان و گلاب سهم من صد خار است
می نشینم پیشت با من از پنجره باز بگو تا به کی از همه ی پنجره ها سهم من دیوار است

مرجان زارع

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


برای کسی که کسی نبود

همیشه 2 خط شعر کافی بود

دلت گرم باشد و بدرود

کجا عشق زنگ بازی بود

رزا افروزیان ( صدفی)

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تو غم هاي پرستوي مهاجر را نميداني
ز چشم عاشقم درد دل من را نميخواني
تو در پس کوچه هاي سرد تنهايي
رهايم کرده اي و پيش من هرگز نميماني
خداحافظ ز پيشت ميروم اي نازنينم
و ميدانم که بعد از من توهم تنها نميماني

رضا قبادی مقدم

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


اینک این منم که سخن میگویم!

من، بانوی آبی!

بانوی تمام رنگها...

بر فرازشهر سوخته ی آرزوهایم!!!

اینک این تویی که سکوت میکنی!

تو، ...

فاتح! اما غنمیتت، جز دود و نفرینی نیست!

بانو

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


فانوسی همه شب به درگاه خانه می آويزم
و می نویسم بر سرای اين کلبه مطرود:
« اگر به فتح قلعه عظيم غرور من می آيی
با بوسه ای بيا !
نه با ارابه و تيغ و منجنيق های کوه افکن !»
افسوس !
سالهايی ست بس دراز
که اين قلعه همچنان استوار پابرجاست .
و بر گرد شعله زرد فانوس من هر شب
اجتماع
عظيم
جيرجيرک هاست.............!

مهدی ملک علایی

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


در درگاه گودالی
ژرف
تا ابدیت

بر دوش پیکران
هیاهو

جانم میرود
خموش

بهمن کاظم کردستانی

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


غروري ست در من
 كه هر صبح
 عقابان پروازشان سينه آسمانها
 درودي شگفتانه گويند بر من
 غروري ست در من
كه آن كوه ستوار سر
سوده بر آسمان را
كه سيل سيه مست ويران كن خانمان را
 كند غرق حيراني و بهت بسيار
غروري ست در من
 پديدار
 كه از شوكتش چشم شاهين به وحشت درافتد
 كه هر شير شرزه
 به هر بيشه از شوكت خشم من مضطر افتد
غروري ست در من
 نه
 ديوي ست اينجا
درون دل من
نه
 گويي كه آميخته ست آخشيج خبائث به آب و گل من
 غروري ست در من
 مرا عاقبت اين غرورم به خاك سيه مي نشاند
 مرا چون پلنگان مغرور
 شبي از فراز يكي قله كوه
به رفاترين ژرفي دره اي مي كشاند
غروري ست در من
 كه يك شب به من شربت مرگ را مي
چشاند
 غروري ست در من

شاعر حمید مصدق دفتر شعر اشارات

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تا سر از خاک برآوردم تو نبودی که مرا از خود سیراب کنی

پس در فاضلاب های شهر سقا ماندم

تو را در سینه ملتهب شمع ها دیدم

در تنفس خش دار ایوبان

و در شبنم های معصومانه دخترکان

و ...

ز شهر تو را پرسیدم

عطر غربت جوابم بود

بزرگراه همت بدون همت

و شاه نام هایی که تنها برای گم نشدن در کوچه و خیابان ها در ذهنمان مانده اند

ز شهر تو را کاویدم

مدل های روز ز کار من ریسه رفتند

و به من وصله سنت گرا بستند

غربت را از کجا به ارث برده ای ؟

هر جشنواره و همایشی با شکوه و جلال بر پا می شود

و آنگاه جشنواره فیلم تو. ..

نمی دانم می گویند پولی نبود

عذاب نامرامی های ما چه وقت نازل خواهد شد ؟

خدا خود میداند که میان پهلوان تا قهرمان چند فرسنگ تعریف است

شاید در عذاب خداوند گرفتاریم

ولیکن خود خبر نداریم

شاعر : سکوت بی پایان

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


لبری نمی کند از من جنگ
و بی رحمانه به سنگ گورم می اندیشد

در یک صبح نمناک با تمثالی شاد از چهره ام و گذر آدم های ماتم زده و غمگین

شاید سهم من از هستی فرود یک بمب بزرگ بوده است بر بام خانه ام

و حالا گریه ی مادرم که تمامی ندارد در باور نبودنم

مرا به خاک می سپارند در کنار مردگان هم قطارم در کشاکش دود و فریاد

شاید دقیقه ای دیگر یک هم قطار دیگر در راه باشد

و جنگ از او هم دلبری نکرده باشد

رضا آشفته

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


غروب از وقتی که رفتی واسه من خيلی دلگير تره
کناره پنجره آسمون به چشام خيلی زشت تره

ستاره از وقتی که رفتی ديگه چشمک نداره
ديدن ستاره از زمين ديگه سخته بی اثره

آره درست از وقتی که رفتی آسمون ساکته
اين چرخه فلک انگار ديگه جونی نداره

بيا دوباره دستی بکش تو که انقدر بد نبودی
بيا که اشک آسمون اين جوری ديدن نداره

ماه و نگاه چه طور داره ذره ذره آب ميشه
کجايی تو يعنی دلت انقدر عقده داره؟

به خدا چيزی که من از تو می شناختم اين نبود
اون دل ساده چی شده اين همه بی رحمی داره؟

به من بگو دنيا به تو بد کرده بود يا من؟
راست بگو به من رفتنت ارزش گريه داره؟

می دونی از وقتی که رفتی کيا پشتت دارن زار می زنن؟
ای همه زار برای توی دل سنگ ارزش داره؟

برو به فکر خودت باش ما با دل يه جور می سازيم
يه جوری که آسمون از دل من رازی باشه

يه جوری که توی دنيا هم زنده باشم هم مرده
يه جوری که پرواز کنم تو آسمون آکنده

آیدین حیدریان مهتر ( غزل و مثنوی)

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تشنه گفتارم در این دنیای کینه
یک کلام ژنده دارم در این محفل سینه

کلامی که نشد آرام دل پر درد و نا آرام
کلامی که نشد ساده در این دامن کینه

چنان آتش گرفت حالم که سخت گرفتارم
چه ها دیده این دیده تارم در خواب سینه

شده است بی قرار از قرار ما فرار
دنبال یک شب است در تاریکی و تیره

حرفی که از ما نشد دل بی قرارتر از خود
پاهای سست بی جان دنبال راه در سینه

رفتن سفر و گذر و گذشتن از گفتار
به یاد یک خاطر است گذشتن از سینه

گذشت عمر اما هنوز گفتار خاطرم
در خودم مثل غرور گمشده در سینه

حال بدی دارم دلم غوغایی دارد
هزار حرف نگفته دلم شوریده در سینه

بیان کردن از گفتار هزار بار بدتر
سکوت باشد اما دلم خون و شبم کینه

چه حالی پیش رو دارم خدایا چه حالی؟
چرا حرفم نمی آید دلم سخت چکیده

چرا زبانم این گونه می نالد اما نمی نامد
که کلام ژنده دارم در این محفل سینه

آییدین حیدریان مهتر (غزل و مثنوی)

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


امشب از آسمان خسته ام
ماه ٍزیبا میرود
امشب از ذهن خیال باطلم
آشنایی چه آسان میرود

در نگاهش جمله ای پنهان شده
در صدایش آهی از من گم شده
از صدایش لرزد دلم اما چه سود
در کلامش نام من هم گم شده

در تمام طول این بیراهه راه
گم شدن ها، پیدا شدن از دست ماه
لحظه های پر تنش هامان چه بود؟
این جدایی، این ندیدن از چه بود؟

لحظه های عاشقی چون باد بود
آشیان زندگی بر آب بود
از صدای لای و لای رهروان
بیگمان این زندگی در خواب بود

شهوت یک لحظه بیشتر زیستن
بر طناب سرنوشت آویختن
لحظه ها را با زنی آمیختن
در نهایت آبرو را ریختن

سردی کام عمیق بوسه ها
گرمی عطر نفس در سینه ها
من به دنبال چه میگشتم در او
در میان غصه ها و گریه ها

ای دریغا کین همه بیهوده بود
بس عبث بود و می گندیده بود
این سراب زندگی این جای تنگ
تحفه ای از جانب بیگانه بود

مهرداد صالحی مجد

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


کاسه ای فیروزه ای
در دستانم
_ تکانش می دهم
و به رقص یخ در آب
نگاه می کنم ...
چشمم آب نمی خورد
این خلوت پاپیچ رهایم کند.
ناگهان می بینمت
که میان چهارچوب در
ایستاده ای،
- با لباس فیروزه ای
-
به یاد روزهای دلچسبی
که کفش های کهنه
و پیش پا افتاده ام
همیشه
روبه راهت بود

ر.الف(رهگذر)

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


" کامیاری "
اگر کوه اعتمادت را
نسیم فریبی
ویران نگرداند
و ابر دروغی
آسمان آرزوهایت را
تیره و تار نگرداند.

می توانی اندوهت را
در پاره پاره های دلت
پنهان سازی
می توانی صبوریت را
بی واهمه ای
از حنجره های بد گوی حسادت
همچنان تداوم بخشی,
می توانی روزی
" مسیح " باورهایت را
با جرم سادگی
بردار کنی ...

رضا آل علی

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دست من خالی بود

دل من می ترسید

من گمان می کردم

تا همین جا کافی است

همه از عشق سخن می گفتند

زمزمه می کردم

پل که پشت سر من می ریزد...

پس چرا باید رفت؟؟؟

روز و شب غصه ی من ابر بارانی فردا بودش

چتر من باز نشد ...

لطف باران که نذاشت

گریه ی تلخ مرا گوش کنند

همه ی دلخوشی ام

چند خطی شعر است

من کمی دلگیرم

همه ی آدم ها به دلم می خندند

همه سنگی دارند

که نشان می گیرند

قلب یکدیگر را

غیبت من شاید از سر دلتنگی است

چند سالی است که من منتظرم

پشت در جای دو کفشی مانده

زمزمه می کردم

پل که پشت سر من می ریزد...

پس چرا باید رفت؟؟؟

رزا افروزیان ( صدفی)

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دوست دارم همه جا سرد و ساکت باشد

کز کنم کنج اتاق

دفتر شعرم را

و ورق هایش را

همه را پاره کنم

شاید این آرامش...

یک دروغ مصلحت آمیز است

که دلم با دل تو می گوید

جای لبخند میان لب من خالی بود

و به دنبال کسی می گشتم...

من نمی دانستم

خود من گم شده بود

و همه مردم شهر با دلم جنگیدند

به غنیمت بردند آرزوهایم را

من که ایمان دارم ...

به صداقت قسمم می دادی

من به روح عدلی که هزاران سال است

زیر رگبار ریا جان داده

به دلی دلمرده

قسمی خواهم خورد...

قبل آن یک پرسش

عشق من را که به خورشید فروخت؟؟؟

رزا  افروزیان ( صدفی)

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


گل قاصدک چه غمگین چشمه را درود می گویی ؟!

مرا ببین با زانوی در بغل به انتظارت بوده ام

حالا نمی خواهی دست نوازشی بر غم هایمان باشی

اگر از عشق نافرجام نامه ای آورده ای بگو بی محابا

چشمه از من هیچ ابایی ندارد برای گریستن

رضا آشفته

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


می ری اما نمی بينی
دلم اينجا خيلی تنهاست
می گی قصمون تمومه
قصه مون قصه درداست

تو رو می خوام و می دونم
زندگی با تو تمومه
هر نفس که بی تو باشم
بعد تو برام حرومه

نمی دونی که چه کردی
با دلم وقتی که رفتی
کسی باورش نمی شه
سايه ای شبيه دردی

اشکامو نديدی و مُرد
لحظه های با تو بودن
میگی فاید ای نداره
توی رویایی تو موندن

توی پاییزی که ریختی
تو بهار خاطراتم
نمی دونستی که حتی
وقتی نیستی من باهاتم

به خدا خیلی عذابه
که نبینمت تو شبهام
گرمی اسم کسی رو
نمی خوام بخونه لبهام

وقتی نیستی هم تو رویام
با تو بیدارم و خوابم
تو یه دریایی و انگار
من حباب روی آبم

دستامو بگیر که اینجا
همه با دلم غریب ان
هرچی عشقه توی چشما
همه نفرت و فریب ان

آخر ترانه بازم
می زنم اسمتو فریاد
بدون اینو که محاله
ببرم عشقتو از یاد

مینو فراهانی

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


باز شب است و مهتاب و کوچه های تنهایی!
باز من و شعر و خاطرات رویایی!
باز دیوانه گی،
باز پروانه گی،
باز پریدن به هوای تو و آشفته گی!

مجید (کوچه گرد)

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


چقدر تحمل بکنم/ آهای خدای مهربون

نگو باید صبر کنم/ هرچی بگی به غیر ازون

تو که منو خوب می شناسی/صبوری مرگه واسه من

نگو یه روز خوشی میاد/ منتظرش حالا بمون

همیشه توی خیالمی/ میگی نشی تو نا امید

یه روزی نوبتت می شه/ این قصه رو دیگه نخون

صد بار بهت گفتم عزیز/ مال ومنالی نمی خوام

مژده ی فردا رو نده /من نمی شم راضی بدون

چقدر همش دعا کنم/ به آسمون نگا کنم

ستاره ها رو بشمرم/ بگم میام، بگی بمون

دیگه صبرم تموم شده/ اشکام همش حروم شده

امشب می خوام بیدار نشم/ بیام پیشت توو آسمون

مریم اسکندری ( گنجشک)

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


عاشق

من اینجا پر ز تنهاییم

و چشمانم پر از یاری

دلم آهنگ بیداری

من امروزم چو دیروز و پریروزم

من امروزم چو فردایم

ناصر زاره  زهی

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ۳:۳٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ترانه ات چه غمگین است در جشن پروانه ها

مراد دل می ستانی از اندوه مفروش بر نگاهها

ستیز می کنی به رغم میل باطنی ات با من

اگر مرگ من تو را شاد می کند همیشه

من از خود می گذرم اما دیگران را شاد گردان

رضا آشفته

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ۳:۳٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


غمت بی ریشه بادا نازنینم
دو چشمت همچو دریا نازنینم
صدف مانند آن لبهای زیبا
قیامت کرده بر پا نازنینم

به شوق ماه رويت بی قرارم
بیا شیرین تر از جانم کنارم
چرا سهمم جدایی گشته از عشق
جدايی را دگر طاقت ندارم

عاکف-م

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ۳:٢۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شهر را شهره ی آفاق کرده ای افسونگر

راز هستی را بر باد ننویسی به آسانی

دلت را سیمای جان ها کرده ای به روشنی

آفتاب هم نمی داند در خلسه ات سر فرود آورد

همه در تو رسوایی عالم را دیده اند لحظه ای

رضا آشفته

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ۳:٢٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


من حاضرم !
هرچه ميخواهي از ازل تا ابد ....
از فيزيک نوين تا فرضيه سقوط مريخي ها ...
به زمين .
از اينکه اول مرغ بود يا تخم مرغ تا
اول شاعر بود يا ذوق‌؟
از فلسفه بافي هاي فلاسفه يونان ...
تا علت مرگ همسايه تان !
از دغدغه نان ...
از فوتبال از سيروس قايقران!
هرچه ميخواهي بپرس!
من گوش ميدهم ...
حتي از خستگي سر نميخارانم.
ولي فقط جوابم به اينها يک چيز است ...
نمي دانم!
نميدانم بهترين جواب دنياست...
و راحت ترين ..
يه اندازه همان روز که به بهترين شکل ...
و چه راحت گفتي:
نمي مانم ....
و هميشه جوابم به خودم براي حل سخت ترين مساله تمام عمرم
اين بود:
نميدانم!

فواد ذکایی

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ۳:٢۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بر روی خا ر راه میروم ...

آسمان بلند را لمس میکنم ...

جرم نیستم ...

در این تراز که من ایستاده ام

تمام دیوارها کوتاهند ...

سرود می خوانند ...کرکسان...

برای حجمی که برای تشریح خویش

یک روز از تراز دیوارها گذشت

حامد

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ۳:۱٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تمامی شهر می شناسند اورا.
خورشيدی ست مهبوط به اين سياره خاکی.
قرق شبکوچه های شهر
می شکند با صدای گامهای استوار و نستوهش .
تمامی شهر می شناسند اورا.
او راز باران به اقاقی ها را
تفسير می کند
در نوازشهای بی دريغ سرانگشتهای پرعطوفت خود
در جغرافيای ادراک کودکان مدرسه ای
صلابت سرخ البرز و آبی بی کران خزر را
ترسيم می کند
به زيباترين شکل در غرور و مهربانی خود.
تمامی شهر می شناسند اورا
بی شک او اسفنديار اسطوره های تاريخ است.
قلعه استوار چشمان را
نيست هراسی زتيرهای زهرآگين شهوت و نان.
او را تير شکست ديگری ست
از کمان گيری که با او آشناست .
آه که اسفنديار کوچه کوچه های ساکت اين شهر
از يک نگاه سرد می شکند
از يک کلام تلخ می شود نابود
و تبلوری دوباره می يابد
تنها به يک بوسه کوچک !!

مهدی ملک علایی

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ۳:۱۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


اعتماد كن!

به دستانم

چشمانم

لبانم

و قلبي كه

در سينه دارم

و آهي كه

از عمق ناپيدايش

بر مي آيد

اعتماد كن!

به طنين بي پژواك صدايم

كه در حيرت زمان هاي خاموشي

سكوت شده است

سكوت در مرزي چون هبوط

اعتماد كن!

به آبي اعتمادمان

اعتماد كن!

به سبزي اعتقادمان

اعتماد كن!

به سرخي ارتباطمان

اعتماد كن!

م. نهانی

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ۳:۱٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دلم از دست خودم سير شد و ساده شکست
در همان پيچ وخم اول اين جاده شکست
پرم از حس نفس های مسيحايی تو
روح سر سبز غزل های مرا باده شکست
آمد از راه پر از غربت و تنهايی من
و چه ساده پر پرواز پری زاده شکست
دو دهه ميگذرد از غل زنجير تنم
که دلم سنگ شد و با دل دلداده شکست
تو برو جاده و تنهايی و من همسفريم
دلم از دست خودم سير شد و ساده شکست

اگرین

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ۳:۱۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


چشمانش را که باز کرد
او را  دید

خواست با او دست بدهد
زخميد... رنجيد... ناليد...
غنچه نمی دانست
بايد تمام عمرش را با خار همنشين باشد...

ه.ش

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ۳:۱۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


من بسی پندارم

عشق مانند گلی است

- یک گل یاس کبود

رنگ و بویی دارد

اگرش دیواری ز بتون تا فرا سوی خدا نیز کنند

و اگر بر سر آن خار بریزند که دیده نشود

یا اگر هستی و بودش را

انکار به مطلق بکنند

یا که نامش را

علف هرزه و جلبک بکنند ...

باز هم یاسی است کبود

نه ز رنگش کم شود نه زبویش چیزی

باز هم میبدرخشد در روز

همه شب عطر فشاند در باغ...

عباس هوشمند

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ۳:٠٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


یکی داره از دلم زجر میکشه
یکی دیگه از دلم حرف میکشه
یکی میخواد بدون دردم چیه
یکی میخواد بدون مرهم کیه
می دونم هر چی که من بخوام تویی
می دونم عین رسیدن به خدا برام تویی
من واذیتم نکن فرشته ها بغض می کنن
من وتو تنها نذار،گربه هاحمله به دل حوض می کنن
من می خوام برا خدا باشم فقط
من وتو ترکم نکن ، من ونزن دوباره خط
می دونم صدای تو صدای دل همیشه هست
می دونم دعوام که کردی مثل گل توی یه دست
می دونم ته دلت بعد از خدا جای منه
می دونم همیشه دوستم داری و لحظه کمه
یکی میخواد بدونه درددلم تموم میشه
یکی میخواد بدونه شادی کی مهربون میشه
ای خدا کاری بکن این دردو غم تموم بشه
ای خدا بهش بگو با من که مهربون بشه !

الف.ح

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ۳:٠٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شامگاهان بهار
بازتاب افق مغرب شهر
ز رواق در آرامگهء « پیر هرات »
به شبستان شهیدان تابید .

ماهتاب از افق مشرق شهر
قد بر افراشت به انداز عروسان جوان
دامن سرخ حریر
نرم و آهسته بیفشاند به امواج طلایی نسیم
سودهء زر به سر قبر شهیدان پاشید
کاش این نور فرا تربت من می تابید !

از دل دره به آهنگ نوازشگر جان
همچو پیغام سروش
آمد آهسته به گوش :
نالهء سحرگری از نی چوپان جوان
کاش این نی به مزار دل من می نالید !

حمل ١٣٦٠
هرات

بارق شفیعی

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ٢:٥۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


زمان در چهره ات بر گِل نشیند
چو سرکش موج بر ساحل نشیند

بکوش از لحظه ها طرفی ببندی
مباد اندیِشه ات غافل نشیند

شبیه رعد و در یک طُرفةالعین
چنان فواره ای عاجل نشیند

درخت عمر با دانش بیارا
به دانش عمر بر حاصل نشیند

به غفلت گر بمانی از فضایل
جبین را مهرها باطل نشیند

صدف،عمر است و بینش گوهر آن
و بینش بر صدف نازل نشیند

نه بر هر گوش ماهی دُر نشیند
صدف، باشد اگر قابل نشیند...

عاکف-م

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ٢:٥٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ز پيش رويم بردند يارم را
بردند ز کاشانه تا به بند تا به دار
بسته بودند چشمهای دريچه های دريا را
بردند يارم را يارم را يارم را

قصورش چيزی نبود جز
بانگ سفيد سازش و عدالت
آزادگی
يکرنگی
و جهانی به دور از عداوت

انديشه اش با يک چرا آغاز گشت
بی ترديد
بی وحشت
و با سماجت و بی پروائی
بر آن شد که چرا؟و چرا؟و چرا؟...

خود خواسته ای بود دلير
بر حصار اين شبهای موذی
بر دروازه های بسته ی اين شهر
در قلمرو حکومت نخوت انگيز
فرومايه و پست
که مرده می زدايند و ديگر هيچ...

دلارام نژاد

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ٢:٥٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


رفتی ز بـــرم ای گل نو روز
با چشم اشک و آهء پر از سوز

وحید حیدر

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ٢:٤۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


یه قاب بود
یه من – یه تو !
قاب شکست
عکسها جدا نشدن
یه من بود – یه تو
هنوز می خندیدیم!!

امید صباغ نو

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ٢:٤٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


زائري باراني ام ، آقا به دادم مي رسي؟

بي پناهم خسته ام، تنها، به دادم مي رسي؟

گر چه آهو نيستم اما پر از دلتنگي ام

ضامن چشمان آهوها، به دادم مي رسي؟

از کبوترها که مي پرسم نشانم مي دهند

گنبد و گلدسته هايت را، به دادم مي رسي؟

ماهي افتاده بر خاکم لبالب تشنگي

پهنه آبي ترين دريا، به دادم مي رسي؟

ماه نوراني شب هاي سياه عمر من

ماه من ، اي ماه من، آيا به دادم مي رسي؟

من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمين دردانه زهرا، به دادم مي رسي؟

باز هم مشهد ، مسافرها، هياهوي حرم

يک نفر فرياد زد: آقا به دادم مي رسي؟

مجتبی صحی

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ٢:٤٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


چرا ديگر نمي تابد،
بلند اندام زيبايم ،
كه شمع پر فروغ و زيور ابيات من بود .

چرا اينگونه ساكت شد ،
پري قصه هاي من ،
گل سرخ خيال لحظه هاي غربت و محنت .

چرا تسليم محض سرنوشت نابرابر شد،

مگو، بـــــا تــــو،!
كه شايد دلبرت ،
دلبسته قصر طلايي شد.

نمي دانم .....

نمي دانم كه بعد زندگي عشق است يا تزوير ؟
نمي دانم كه عصر ما ،
و آن افسانه شيرين و كهنه قصه ليلي،

همه خواب و خيال است يا همه نسيان ؟

نمي دانــــــــم ....

ولي ، آونگ لحظه هاي شب خيزم ،
و قطره قطره باران ،
به روي شاخه گل ها ،
و بغض در گلو مانده ،
سرود سبز دوستي را ،
و آفتاب صداقت را ،
بشارت مي دهد روزي .

به امــــــــيد چنان روزي
شب من ، روز و ، روزم شب شود آخر.

محمد رضا خاکباز نیا

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ٢:٤٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


پسرك
 با دستاني نحيف
جهان را نقاشي مي كند
 بر صفحه اي كوچك
و آن را با گلي
 مي گذارد كنار عكس پدر
 كه در متن جنگ
بر پايان خويش
 مردانه خم شده بود

شاعر ناهید عباسی از دفتر شعر  در قصلهای سفر

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ٢:٤۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


آيينه يک روی توای عشق منم

طوطی سخنگوی توای عشق منم

چون باد که شانه ميزندکاکل شمع

مشاطه گیسوی تو ای عشق منم

سید رضا اورنگ

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ٢:٤۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


باراني كه مي بارد
يادآور كدام چشمه اشك هاي توست
تا سبز در تمام لحظه هاي من
جاري شوي
يادآورد كدام خاطره
كه هنوز هم
بر شعر هاي من خط مي شوي
تا امضايي بر بي پناهي ام باشد
شايد
اين شعر
ريشه در نجابت تو دارد
كه اين گونه بي هيچ غباري
بر سپيده كاغذ مي شكفد
ياد آور بوسه هاي بيدريغ تو
تا آهنگ تمام ترانه هايم ،
آن هنگام كه از سكوت لبريزم
در ترنمي مكرر
تكثير شود
باران وحشي و سركش
مي بارد
مثل تمام ديوانگي ات
و تمام واژه هايي كه
سرشار ازهذيان هاي تب آلود عشقي ست
كه در تكراري نامكرر
جوانه مي زند
تا دوباره شكوفه دهي
در طراوت ترانه اي ديگر
با آن موسيقي دلنوازي
كه تنها آشناي لبهاي توست
وقتي بر لبانم شكوفه مي دهي
همين است
كه هميشه بهار ميخواهمت
باران
بهانه است

مهرداد مولایی

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ٢:۳٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


و پشت شيشه های شب
دل شکسته ام هنوز
به انتظار ديدنت
چرا ز شهر عاشقان رخت سفر ببسته ای؟
به من بگو بگو چرا به اين سفر برفته ای؟
 دل  از دلم بکنده ای؟
و قلب بی قرار من
هنوز غرق اشتياق
که شعله ی محبتت
ز پشت  شيشه های شب
دوباره سر برآورد.

حدیث
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:۳٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


جز نگاه تو کدوم راه
منو تا ستاره می برد
جز غم نداشتن تو
چه غمی روحمو می خورد
مگه می شد تو شب عشق
از غم هوس بخونم
مگه می شد از سقوطم
تو گم غمام بخونم
وقتی با سحر نگاهت
منو پر ترانه کردی
با تموم خستگی هام
با همه شکستگی هام
گفتی از عشقه یه عاشق
گفتی از رنگ شقایق
سهم قلب خوب من باش
حالا که پر از جنونم
حالا که یه ذره تا تو
مونده از اون همه سختی
برس از اوج رسیدن
که واسه سرودن تن
واسه من نمونده وقتی

بهنام حبیبی راد ( طلوع)
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:۳٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


نازنين بار سفر بستی
يکباره کجا رستی
...............
تنها و غمگينم
عشقم نمی‌بينم
.............
بی يار و بی ياور
می هست و نيست ساغر
................
روزم همه ظلمانی
ديوانه مرا خوانی
.................
آخر چه کنم، مستم
ديوانه تو هستم
...............
رفتی زپيشم زود
گفتی که او هم بود؟
محتاج بويم بود؟
ديوانه رويم بود؟
.................
حالا شده‌ام خسته
چشمها، بر عشق بسته
...............
تلخ شد همه کامم
خالی شده اين جامم
.................
بايد چه کنم جانم
تا کی تو را خوانم؟

دریا مهربان ( مریم)
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:۳٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


براي شنيدن ات بهانه ام  درين غروب بي كسي تو يادگار عطر گل
عسل عسل ترانه ام   حزين ترين فسانه ام
به يادمان چشم تو   كبوترم در آسمان
ميان بام دلخوشي  به سر كشان رسيده ام
تو عيب من نديده اي  تو باز هم پريده اي
براي هم شدن بيا  كه من تورا رسيده ام
غروب من غروب ياد  غروب سردي نفس
ميان شعله هاي دور  براي فاصله ز يار
توحشي كشيده ام  غم غروب دل شده
رهيده اي از آسمان  درين شفق كشان مي
دلم تورا نديده است  تمام پنجره تويي
توروزني به سوي ماه  تو وهم خوش خوشان دل
به زير طعم لعل يار  لبت عسل ، دلت شكر
دوچشم تو شقايق است  مديحه ات فسانه است
بگو به من زخويش خويش بگو از آن دل پريش
بگو كه در وراي من بزن خروش بيدلي
بگونه ي تنفسم به اوج هاي و هاي دل
براي هم شدن بيا بيا كه با تو هم شوم
جداي از خودم شوم بيا كه در تو غرقه ام
فداي بوسه ات شوم تو حس آفتاب من
تو ماه آسمان من تو رفعتي براي ّهر ّ
تو واژه ّ ترين ّ من شبم ترانه گوي تو است
وجود من فناي تو است  تبسمي نما دلا
منم غريب كوچه ها!! 8/8/86

جمشیدی
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:۳٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


روزگاری است ندیدم رخ یار
اندر آن طارم سبز،لب آن رود بزرگ
مردمانی همه از جنس خدا
حال او نیست ببیند...
در کنج اتاق خلوت خویش به هر دودودمی آغشته ام من
چشم ها می بندم
می نشینم بر تخت
در و دیوار اتاقی که به من می خندند
روزها در به در درس و کتاب
روزها باور یک حس خراب
باز هم می مانم
نه شکوه ای نمی کنم
گناه او نبودو نیست
به حال روزهای قبل دوباره غبطه می خورم
سپرده ام به قاصدک اگر رهش به اشتباه
به آسمان من رسید
خورشید را خبر کند،شب مرا سحر کند
که این شبان سردو تار گناه او نبودو نیست

مهدی جهان
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:۳٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ای همه ديوانگی های من از تو
کي می شود با تو شوم آرام، از تو؟
اين دخترک ديوانه وار، می خواهد از باران
تنها ترنم های گرم بودنش، با تو
يک ابر در ذهن من است تا انتهای دور
اينگونه حک کردم بر آن يا هيچ کس يا تو
يا از همه دل می کنم آسان تر از آسان
يا می پذيرم اين جهان را- منتها با تو-
من شعر می گويم که از حال دلم گويم
آنقدر می گويم که تا آخر، رسم، تا تو
وقتی که باران يک نمی بر صورتم می زد
ای کاش من بودم و قلبم لحظه ای با تو

الهام ایمانی
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:۳۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


وجودت و ازم نگير
بي خود نشو بهانه گير
.................
عشق من و از تو خودت جدا نكن
براي رفتن از پيشت
همش خدا خدا نكن
.................
يه وقت ديدي جدا شدم
راهي جاده ها شدم
رفتم و موندم تو غروب
تو گوشه‌اي كردم سكوت
...................
اونوقت نگو مريم كجاست؟
مي‌گن مگه ازت جداست؟
مريم همه جان تو بود
زنده به قربان تو بود
حالا چه شد او رفته است؟
از شهر تو او رسته است؟
...................
ديگر نداري بنده‌اي ؟
محتاج مهر و خنده‌اي؟
...................
مريم رود اينها شود
دل با غمش تنها شود
...................
من با غم و با بي كسي
در خاك بخفتم يك شبي
تو ماني و عشق و هوس
براي ما، شوق تو بس

دریا مهربان ( مریم)
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:۳٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بوی دود
عطر عود
هست و بود
در وجودم معنایی ندارد
رنگی از حسرت
بی تو
در شعرم پا می گذارد
تنم تمام حسرت هایش را
یکجا جمع می کند و
با حسرت فریاد می کشد
مرا ببخش و بیا
ولی نفرینی که در آن
ظهر داغ تابستان
بر جانم روا داشتی
انگار.....
هر روز
تازه تر می شود
انگار هرچه تلاش می کنم
بیشتر در منجلاب گناهانم فرو می روم
آه.................
تف بر من که رفتنت را باور نداشتم
که در تنهاییت تنهایت گذاشتم
لعنت بر آن کابوسهای غم افزا
انگار هیچ وقت قرار نیست
لحظاتم مال خودم شوند
خستگی....
ترس....
فرار....
حسرت و آه....
همین
فقط همین برایم باقی مانده است
فقط همین.

بهنام حبیبی راد ( طلوع)
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:٢٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


روزی دلم با چشم سبزت نسبتی داشت
در سرنوشت دست گرمت قسمتی داشت
دور از نگاه ديگران در دامن صبح
پنهان تورادرکوچه ديدن لذتی داشت
دست دعايم در ضريح دست هايت
حرف دلم پيش دل تو حرمتی داشت
بااين که دستت دور بود ازدستهايم
اما لبت بر بوسه هايم رغبتی داشت
پرواز را در خاطرت بسپار پرواز
درعمق چشمانی که روزی وسعتی داشت
ديگر برای با تو بودن فرصتی نيست
ای کاش دل بهر وداعت فرصتی داشت

رضا محمدی
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:٢٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


مثل اون موج سفيدی که با ساحل مونده گاره
تو همون شعری که هميشه تو کتابا برقراره

پر حسی واسه چشمات پر حرفی واسه لبهات
تو دقيقا خود عشقی که تو خاطر یادگاره

تو مثل شبنم و شقايق کوکب و رازقی هستی
تو همون بنده خوبی که به هر چيز راضی هستی

تو خودت ساده و پاکی مثل ياسهای تو باغچه
تو بزرگی مثل ديوان که نشسته لب طاقچه

مثل يک زندگی هستی مثل دنيا مثل تقدير
مثل زيبائی جنت که کسی نديده تصوير

ديدن تو مثل ديدن ستارست
رفتن تو مثل داشتن يه بهانست

بيا با من همنشين باش
که موندنت يه ترانست

۱/آگوست/۲۰۰۶

دلارام نژاد
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:٢۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


چشمهای تو بهونه عاشقيه
تو اون نگات پر از گل سادگيه

حصر صدات مثل گلهای شبنمه
تو واژه هات پر از غباقب و غمه

نصيحتت تو دل هر کس ميشينه
حرف نزنی روز و شب هم تو ماتمه

شکوفه ها به اسم تو گل می کنن
درختها هم به حرمتت هميشه تعظيم می کنن

اشکهای تو ريختن بارون رو شبه
تو هق هقت راز گل سرخ منه

نازی خنده های تو ياد همه اقاقياست
به ياد ما يه کمی باش فردا روز شقاقياست

۳۰/آگوست/۱۹۹۹

دلارام نژاد
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:٢٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شکستم را باور نخواهی کرد
تويی که مرا هميشه در اوج می خواهی
می دانی با کدامين تير
اينگونه به زمين خوردم؟...
***
ديگر اوجی نمی بينم
«ديگر» برای ....
فرصت «ديگر» هم برای من تمام شده
بگذار برای لحظه ای
در خود بشکنم.......

الهام ایمانی
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:٢٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


سایه شیطانی من در عمق بی تو بودن چه بی ترانه مانده است
چه تهی شده ام از عشق
آه.....................................
دیگر برای از تو گفتن رمقی نیست
نشانی از عشق نمی بینم
دراین دوران هوس زده
هرکه می گوید عاشق است
دروغ است
صادق است
دروغ است
ولی من حاضر نیستم تو را فریب دهم
صادقانه می گویم عاشقت نیستم
لیاقتت را ندارم
مهم این نیست که در شعرم
قافیه های زیبا ولی پوچ را
کنار یکدیگر بگذارم و لاف بزنم که عاشقم
فریبت نمی دهم
جوابت نمی کنم
خرابت نمی کنم
دیگر بس است فریب
تا کی قسم هایی از جنس دروغ
تا کی شراری زین چراغ بی فروغ
خدا حافظ برای همیشه

بهنام حبیبی راد ( طالوع)
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:٢٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ای شکسته
ای همه سبزی سبز عاطفه
ای بهترين در ياد
به بزرگی نام صداقت قسم
هنوز می توان پروانه را با شمع آشتی داد
و برای روز ميلادشان از گل معنا گرفت

هنوز می توان برای تولد نرگس
از صداقت باران هديه گرفت

هنوز می توان پنجره را باز کرد
و از لای مژگان نسيم به صبح صادق گفت:سلام

هنوز می شود کنار حوض رفاقت نشست
و برای دلتنگی ماهی ترانه ی دريا را خواند

هنوز می شود در غربی ترين نقطه ی دنيا
عاشق عشق شد بی آنکه عشق را ديده باشی

و هنوز می توان تا بلندای مرز شقايق
محبت کرد محبت ديد

خالصانه
صميمانه.

۲۹/نوامبر/۲۰۶۶

دلارام نژاد
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:٢٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


امروز برايت روز ديگر است
روز آغاز تمام احساس
روز ميلاد صداقت در عشق

امروز نسيم مهمان توست
امروز نسيم عطر شکوفه های دوستی را می پاشد
بر سنگ فرش خانه ات
بر برگ برگ نگاهت

امروز به کوچه خيال برو
و با دستهای پر از مهرت
برگهای زرد پائيز را از بستر سرد کوچه ها جمع کن
و برايشان از تولد بهار بگو
از صداقت کلامت

امروز زير نگاه باران به حياط خانه برو
و برای ياس آبستن از فردا بگو

امروز عاشق شو و در خلوت عشقت
تصويری از روزهای سبز زندگی بساز
و وفا را ميهمان اين خلوت کن.

۱۹/نوامبر/۲۰۰۶

دلارام نژاد
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:٢٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


صدا صداي باران است
صداي نازنين يارم
چه بدبختم
از او دورم
به زنداني گرفتارم
من از او هيچ نمي‌ خواهم
نه گرماي وجودش را
نه آن شور حضورش را
همي دانم
همي دانم
به عشق او گرفتارم
چه شبهايي كه بيدارم
صدا صداي باران است
صداي مهربان يارم
صدا را مي‌ شناسم من
صداي آشناييست
..............
صداي آشناييست
نواي آن
چو آهنگ رهاييست

دریا مهربان ( مریم)
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:٢۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


آه اي ياران
چشمتان روشن نفس ها گرم
حالتان خوش باد
روزها تان گرم شيرين است
شام هاي بي کسي تان دور
حيف اما آه
کهنه رسم زندگي اين است
هان به چشم فتنه برمن منگريد آري
روزگاري چون شما بودم
در ميان حلقه ياران روزگاري من نگين بودم
روزهايم گرم و شيرين بود
عشق با من سخت بازي کرد
گر کنون اينم
راه و رسم بازي ديوانگي اين بود
کوله بار خالي و
راه درازي پيش رو دارم
و ز کرم هاتان
خرده ناني نه
همتي !
دست دعايي آرزو دارم
آخر اين راه چيزي نيست خوب ميدانم
گرگ هاي پست مادر مرده در راهم کمين کردند
لاشخور ها آرزوي مردنم دارند
باير و سخت است تشنه ميمانم
راه دیگر نیست باید رفت
آرزو دارم گر پس از من يادتان آمد
لحظه اي از من
نگوييد آه روزگاري بود!
آرزو دارم بگوييد آه
آه آري بود...

رضا محمدی
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:٢۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


واژه را گم کرده ام از عشق گفتن سهل نیست
چون نباشی درکنارم زندگی بی درد نیست
رفتن تو از کنارم مثل یک افسانه بود
گفتن افسانه ها بی غصه و بی درد نیست
روز و شب در فکر پرواز توام ای نازنین
ای که با یادت برایم پر کشیدن سخت نیست
کاش آن دستی که از روی زمین برده تو را
بر من مسکین دهد بالی بر او که سخت نیست

الهام ایمانی
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:۱٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


به روي شط وحشت برگي لرزانم
 ريشه ات را بياويز
من از صدا ها گذشتم
روشني را رها كردم
روياي كليد از دستم افتاد
كنار راه زمان دراز كشيدم
ستاره ها
در سردي رگ هايم لرزيدند
خاك تپيد
هوا موجي زد
 علف ها ريزش رويا ها رادر چشمانم شنيدند
ميان دو دوست تمنايم روييدي
 در من تراويدي
 آهنگ تاريك اندامت را شنيدم
نه صدايم و نه روشني
طنين تنهاي تو هستم
 طنين تاريكي تو
سكوتم را شنيدي
 بسان نسيمي از روي خودم برخواهم خاست
 درها را خواهم گشود
 در شب جاويدان خواهم وزيد
چشمانت را گشودي
شب در من فرود آمد

سهراب سپهری - از دفتر شعر آوار آفتاب
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:۱٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


کاش می شد تنهایی و غربت
نگیرد صبر تو را از وفای من
کاش می شد زیبایی مهتاب
نگیرد روشنی افتابم را از سرای من
کاش می شد فاصله و فاصله ها
نگیرد از فراق تو امید من
کاش می شد دلتنگی و احساس
نگیرد از سراغ من وفای تو
کاش می شد روزهای افتابی
نگیرد از پناه من نگاه تو
کاش می شد خدای احساس
نگیرد از شکوه ی من کینه به دل
کاش می شد راز دلم
نگیرد از گریه تو قرار من
کاش می شدآسمان و زمین
نگیرد از قسمت من وجود تو
کاش می شد رنگ شب های دراز
نگیرد از سهم دل من صدای تو
کاش می شد... کاش می شد...

غریبه
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:۱٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بگذار تا بمانم در واژه های نابت
بگذار تا بخوانم از مرگ اظطرابت
بگذار تا بخوابم بر پرسه نگاهت
در این سکوت سنگین یاور شوم به راهت

من بی تو شد سرابی
نور عجیب آبی
راهی به بستر ماه
بی من شبی نیابی

بی تو زمین غریبه با لحظه های دردم
تنپوش چار فصلم غم مویه های سردم
بگذار در ترانه شب باتو پر بگیرم
در بامداد احساس درمان زتو پذیرم

من بی تو شد سرابی
نور عجیب آبی
راهی به بستر ماه
بی من شبی نیابی

فانوس در دل تو بامن اسیر بازیست
اگر گله ندارم از روی چاره سازیست
شاید که نور چهرت بهانه را ربودست
ورنه غرور آبیت مانده همان که بودست

بیست وهشتم ژوئن دوهزار و دو میلادی
بلژیک ، بروکسل

از حسام فریاد
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:۱٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


در بیشه ی شب ستاره لبخندزنان
بشکسته دلان را به صفا بندزنان
یک خوشه ز ماه می رسد آخر کار
تا حس تو را به خویش پیوندزنان

به روياييم تبسم لانه ميکرد
مرا گرد خودش پروانه ميکرد
هزاران آرزو با مهربانی
پریشانی من را شانه میکرد

عاکف-م
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:۱٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


غزلنویس ساده ام
پر از بهانه ام ولی
نهال خرد و کوچکم
پر از جوانه ام ولی

امید سبز رستنم
تو با منی و نشکنم
ز عشق پرتوان تو
چه محکمم چه آهنم...

عاکف-م
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:۱٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بیابادلم امشب به آسمان برویم
به پای بوسی آن یارمهربان برویم
به گریه دردل شب باخودم چنین گفتم
بیابه همره مجنون به بیکران برویم
بیابه همره یاران به فصل جوشش باران
به جویبارنگاه پری رخان برویم

دانیال رحمانیان از جهرم
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:۱٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


نگو !
نگو که دروغ بود ودام
هرکلامی که از عشق شنیدیم
نگو!
نگو که سراب بود
فریب بود
آن خلوت کوچه اقاقی که
هزاران بار
پیاده یا سواره پیمودیم
نگو !
نگو که مهمان مهمانی مهتاب
نبودم و این خاطره
زائیده مستی و خماری پنجشنبه شبم بود
نگو که باور نخواهم کرد
رود به دریا نمی اندیشد و
خورشید معنای گرمی دستان مرا نجوا نمی کند
از من مخواه باور کنم
شاعر آن اندیشه های عرفانی
و آن غزلهای عاشقانه
و آن نغمه های آتشین
هرگز هیچ الفبائی را در ذهن خود نشخوار نکرده است
باور نخواهم کرد
باران نتیجه رابطه نامشروع ابرهاست
نمی خواهم بگوئی
خمار آن نگاه تو
خمار هوس و مستی بود
و بوسه هایت طنین التهاب عبودیت نه
که فرونشانده لبخند شیطان بود
من به آیات
صحیفه شریف وجودت
سالهای سال طواف کرده ام واهرام بسته ام
نیک می دانی
که بارها دخیل به ضریح نگاهت بسته ام
اینک چگونه باور کنم
تو از اندیشه های پلید شیطان محراب ساخته ای
نه نگو!
نگو که باور نخواهم کرد دروغ ودام وسراب را

رضا محمد زاده
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:۱۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


وقتي اميد روز جديدي نمي رود

شب مانده است رو به سپيدي نمي رود

خاکستري ترين غزلم را سروده ام

ديگر به چشم سبزت اميدي نمي رود

رضا محمدی

۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


واژه را گم کرده ام از عشق گفتن سهل نیست
چون نباشی درکنارم زندگی بی درد نیست
رفتن تو از کنارم مثل یک افسانه بود
گفتن افسانه ها بی غصه و بی درد نیست
روز و شب در فکر پرواز توام ای نازنین
ای که با یادت برایم پر کشیدن سخت نیست
کاش آن دستی که از روی زمین برده تو را
بر من مسکین دهد بالی بر او که سخت نیست

الهام ایمانی
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


نمی دونم که مستم یا که هشیارم
نمی دونم که خوابم یا که بیدارم
نی دونی تواین بی درمونی انسان
چه بی یارم، چه بی یارم، چه بی یارم

قصه های غصه هام رو هیچکی تو دنیا نخونده
زندگی مون زندون حرفای ناب دنیا بوده
مرگ این حنجره های خسته رو هیچکی تو قصه ها نگفته
هیچکی داد ما رو به سپیدی نرسونده

خسته ام، خسته از این تکرارای بی اعتقاد
خسته ام، خسته از این دیوارای بی انتها
خسته ام، خسته از این صدای ممتد دروغ
خسته ام، خسته از این نگاهای بی اعتبار

نمی دونم که مستم یا که هشیارم
نمی دونم که خوابم یاکه بیدارم
نی دونی تو این بی درمونی انسان
چه بی یارم، چه بی یارم، چه بی یارم
سید محمد رضا متقی
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بی تو مردابم
غوکهای خسته در ماوای نيلوفر
بر سرم آواز ميخوانند...
مردمان خسته ی عاشق
با قدمهايی تهی از شوق
دست هايی خالی از حاجت
دیگر از رفتن
در تن من باز می مانند...
انعکاس آسمان
در سينه ام چون رود چشمان تو آبی نيست
رفته ای ميدانم اما آه
گوشه ی خشکيده ی دريای اندوهم
بالش سرد غمت اینجا فراهم آه! چشم خوابی نیست
سينه ام ماوای مجنون های پير آسمانگرد است
با هم از شعر و غم و از عشق ميگوييم
با هم از آن روزهای رفته ميخوانيم
با هم از هر گوشه میگوییم
شب بيدار ميمانيم...
سينه هامان جای رازی نيست
مهربان و خوب و نزديکیم
شب برای روزهای چشمتان تا صبح ميسوزيم
صبح اما سرد و تاریکیم
...
صبح شد
بی تو مردابم
چشمتان ای مردمان زندگی بیدار
من دگر خوابم...

رضا محمدی
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


دل ِ ديــوانـه که تـنـگ است! مـراقـب باشيد
بی جهت در پـی ِجـنگ است مـراقـب باشيد

از كـــــنارش كه گذشـتيد چرا خـــــندیدید؟
دم ِ دستش پُر ِ سنگ است مراقب باشيد!

بـه شـما خــيره اگــر مـانـد نتـرسيد اما
چشمتان گفت:قشنگ است مراقب باشيد

جمله ي مبهم اگر گفت به عمقش نـرويد
توي تنگی که نهنگ است...مراقب باشيد

كـار ِ بيـهــوده اگـر كـرد مـلامـت نکنيـد
پیش او فــايده نـنگ است ، مراقب باشيد

اگــر از جانب معـشـوق خـــبــر آوردید
دست ِعاشق كه كلنگ است مراقب باشید*


*اشاره به داستان تیشه بر سر زدن فرهاد

کاظم بهمنی

۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


من

چشمان خيس

دلهره وتشويش

غم

سکوت

تباهی

من

شکايت

درد

انتظار

بی حوصلگی

سیاهی.


من
تنهایی
من
تنهایی
من
تنهایی
من
تا ابد
تنهایی...........

حدیث
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


بيا به وسوسه يک شب که من خراب توام
اگر چه شب به درازا کشیده خواب توام

پری ز چشم سوال و سوال میکشدم
که تو جواب منی یا که من جواب توام
رضا محمدی
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


مرا نران از خانه ات
آخر منم افسانه ات
تكيه گه غمهاي من
چرا رها شد شانه ات
چرا چنين شد كار من
كوآن در و آستانه‌ ات
دانم غميني جان من
مانم شوم من خادمت
گويي نمان در پيش من
گويم شدم ديوانه ات
آري دلم در بدو راه
شد عاشق و فرزانه ات
روزي شوي تو آگاه
از چرخش پروانه ات

دریا مهربان ( مریم)
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


اي آسمان بر من ببار
من مجرمم از سوي يار
رانده شدم از شهر او
با آنكه دارم عهد او
...................
در دشت غم پنهان شدم
به جنگ دل مهمان شدم
رفتم به اعماق جنون
حتي نمانده ياد اون
..................
از گونه‌ها اشكي روان
بر سرنوشت يك جوان
جواني در اوج وفا
به جرم خوبي شد رها
...................
او مرده است اي مردمان
رفت كه نباشد در ميان
او رفت به آرامي شبي
يادش گرامي هر زمان

دریا مهربان ( مریم)

۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


ميان دشت شب نشسته ام
و پهنه ی سياه آسمان
برای دیدگان من
از آن دل سياه تو سپيد تر.
شب سياه بی ستاره ها
شب مخوف بی حضور ماه
مثال قلب تو
کنون منم
چه بی هدف
نشسته در ميان ظلمت و سکوت
شکسته از تمام حرف های تو.
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تا بر الف قامت يار مهر ببستم
چون دال خميد اين کمرم از غم دوری
هر لحظه به لطف و کرمش چشم نمودم
تا اينکه زکف رفت مرازود صبوری
با ناوک مژگان سیاهش چه کنم من
بر راه من این بار نماندست عبوری
راز من رسواهمه جا گشت معین
با این همه تنهاست مرا عشق و صبوری
جز عشق تو با خویش ندارم برو باری
می خواه مرا ای همه امیّد حضوری
گر بر من بیچاره کنی یک نظری تو
دنیاست مرا با همه شادی و سروری
حدیث
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


خسته نباشی دلکم                   چه صبری داری دلکم
آدما روت لگد کنن                              قضاوت غلط کنن
خورشید ازت رو بگیره                    بارون رو چترت بمیره
خسته نباشی دلکم                   چه صبری داری دلکم
همه تو رو جا بذارن                            تنهای تنها بذارن
داد بزنی کمک می خوام        من یار بی کلک می خوام
خسته نباشی دلکم                    چه صبری داری دلکم
قدر تو رو نمی دونن                 حتی تو رو بد می خونن
کاری ندارن به چشات                    به قطره قطره نگات
خسته نباشی دلکم                   چه صبری داری دلکم
صدا ازت در نمیاد                    هیچ کی دلت نمی خواد
این جوری که کم میاری                  فقط برام غم میاری
خسته نباشی دلکم                   چه صبری داری دلکم
بسه بشو مثل همه                  هی بدی کن بگو کمه
آخه مگه حق نداری                        چرا باید خون بباری

                     رزا افروزیان ( صدفی)
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


راستي راستي سواد خوندن بلدي
راستي راستي نامه سوزوندن بلدي
راستي راستي دلارو تو گول مي‌زني
با يك دروغ عشقتو روندن بلدي
............................................
چه جور خرابت من شدم
عاشق زارت من شدم
شدم اسير و رام تو
گل بودي، خارت من شدم
......................................
بيا منو از خود نرون
بهم نگو پيشم نمون
به عشق تو من شعر مي گم
ناممو با سردي نخون

دریا مهربان ( مریم)

۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شبنم ز اين الماس
با ياد تو خواهم ريخت
سكوت اين فضا گويد كه عشقت نيست
چنديست كه تنهايم
خانه ز مهر خاليست
با ياد تو ام اكنون
تو گو كه حرفت چيست؟
آري وفايت مرد
مشك با خون دلم آميخت
تنهاتر از تنها
بي هيچ كسم اينجا
كس نيست به من گويد
آخر تو دردت چيست؟

دریا مهربان ( مریم)

۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


به"خویش"میرسم اگر گذر کنم ز دام خود
کُشنده زهر"ما و من"،شَکر کنم به کام خود

منیّتم کِشد مرا به سمت سرنگونی ام
به دست او چرا دهد خردمند لگام خود

ببایدم گذشتن از کمین سخت زندگی
به غفلت این گرانبها چرا کنم حرام خود...
عاکف-م
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شب است و سکوت است و درد
ولی نه
شب است و فقط درد و درد
صدايی به گوشم رسد دم به دم
نوای دل انگيز باد
خروش سبک بار موج
صدای شعف بار غوکان رود.
همين جا
کمی آن طرف تر از اين خانه ی سرد من
از اين خوابگاه کدر
اين فضای غمين
کمی آن طرف تر
حيات است و شور است و شادی.
چه دور...
دلم پر زند در هوای وطن!
فضايی سياه و کدر
حاکم قلب من.
در اين خوابگاه افسرده ی بی رمق
بی اميد
شبانگاه
به جز ناله و شکوه و آه و سوز
ندارم پناهی.
صدای شعف بار غوکان رود
شده لای لای دم خفتنم
فقط نيم سالی تحمل!
تمام...

حدیث
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


از تو بهت شب چشمات
به ستاره ها رسیدم
از تو شهد داغ لبهات
گل بارون زده چیدم
تو مثل شکل بهاری
تو صدای آبشاری
توی رود خشک رگهام
تو یه شط بی قراری
اگه چشمای عجیبت
واسه من مهرو نوشته
حرم دستای نجیبت
واسه من حریم عشقه
واسه این تشنه ترین لب
واسه این داغ ترین تب
چه خوبه چشمای مستت
واسه من شرابه هر شب
بهنام حبیبی راد ( طالوع)
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


گر به دلت ناله ی دلدادگيست

گر به لبت شور هم آوازگيست

گر به رخت چهره ی آوارگيست

گر به سرت نطفه ی آزادگيست

در ره اين راه پر از سادگی

همره تو اين منه بی مدعيست

۳/مارچ/۲۰۰۰

دلارام نژاد
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


آه عزیزم.............
سیرابم از سراب سربی و سرد سایه ی بودنت
پرم از شب گریه های نبودنت
دستان بسته ام در حسرت ربودنت
چشمان خسته ام در غربت رسیدنت
زیارت کن مرا در اوج این افسردگی
طهارت کن مرا از اوج این بیهودگی
مرا در اوج موج نابودی تنها مگذار
بی من نمان
هر لحظه بفهم مرا
در تابوت گناهانم محبوسم
مرا بیرون بیار
بیرون بیار
این تن خسته را به میعادگاه همیشگی عشق ببر
جامه گناه را از تنم بدر
ای برای عشق لایق
ای همیشگی ترین عاشق

بهنام حبیبی راد ( طالوع)
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


از عشق گفتم خواندم
خود را ميان شراره هايش سوزاندم
ولی او
ندانست نتوانست
نخواست که از دل بی قرارم بداند
گريستم نشستم
در به روی خوشبختی و سعادت بستم
ولی او
نفهميد نرنجيد
حتی به عشق پاکم خنديد.
حالا ديگر
بر بادم دلشادم
از هرچه بند و عشق آزادم.
حدیث
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


حجم سرد عشق مرا به خود فرا می خواند
تا مرا از گناهان برهاند
اما عشق نیز گم شده است در این راه پر پیچ و خم ترسناک
حوا گناه را گرفته در دامان
آدم فریب می خورد چه آسان
گویا در این آوار بی پایان
عشق نیز ترسیده از شیطان
لبان وهم در گوش انسان نجوایی پر درد می کند
که عشق دیر زمانیست مرده است.............
چه زیباست اگر بتوانیم اسیر شیطان نشویم

بهنام حبیبی راد ( طلوع )
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


چیزی شبیه شیطان مرا فراگرفته است
دیگربرای به تو رسیدن امیدی نیست
برای لمس حرمت عشقت چیزی شبیه طاقت را کم می آورم
ای پاک بی گناه
ای یار بی پناه
مرا ببخش که برای حذف کوه شیطان ذره ای بیش نیستم
مرا ببخش که در عمق تنهاییت همواره رهایت کردم
مرا ببخش که همواره بد بودم و هستم..................
اما بد نخواهم بود
شکسته گی هایت را نادیده بگیر و به من اعتماد کن
می دانم
من برای رسیدن به شیطان هفت خوان گناه را گذرانده ام
آن هم با نمره بیست
ودر امتحان عشق تو رد شدم
آن هم با نمره صفر
فرصت دیگری به من بده..................................
اه دیگر بس است سرت را درد آوردم ببخشید
طلوع

بهنام حبیبی راد ( طلوع )

۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


در انتظار تو بودم
حتی در بدترین لحظاتم
حتی وقتی که دراوج هوسهای شیطانی
غلط می خوردم
چشمانت را با خود به عمق عاشقترین لحظاتم
....می بردم
تا مرا نبینند آن الماس های پاک
تا اگر نتوانستم به تو برسم
تن آلوده ام رابسپارم به دست خاک
همیشه می خواستم ببویمت
چون بوی عشق می دادی و می دهی
همیشه می خواستم بگویمت
چون دم ازعشق می زدی ومی زنی
اما به نرسیدن و نبوسیدن
تهدید شده بودم
به عمق ابدی ترین حبس ابد
طولانی ترین لحظه بد
دور ترین راه غلط
تبعید شده بودم

بهنام حبیبی راد ( طلوع )

۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


قسم به آب دريا
قسم به ماه شبها
قسم به هر چی خوبی
تو زندگيم تو بودی

قسم به نام مريم
به پاکی يه شبنم
می‌خوام بگم بمونی
از عشق برام بخونی

قسم به نام زهرا
گل سرخی تو صحرا
نگو می‌ری زپيشم
بهم نگو که کيشم

بهم نگو شکستم
پنجره‌ها رو بستم
بهم نگو غمينم
بخوای نخوای همينم

يه روز دل به تو بستم
هميشه باهات هستم
اما عهدو شکوندی
خوشبختيم و تو روندی

رفتی و رفتی با يکی
با خود گفتی پس اون چی؟

از اون پس من بمردم
از بس که غصه خوردم
گدای عاشقی شدم
مرده ناطقی شدم
..............
گذشتی از کنار من
یادت نیومد نام من

دریا مهربان ( مریم )
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


سيب خوردن حرام است
براي تو براي من
چون گنهكاريم
آخر يكدگر را مي‌خواهيم
توي شهر با هم بودن
نابخشوده گناهيست
كه مجازاتش مرگ است
و من و تو براي با هم بودن
خلوتگهي يافته‌ايم
اما چرا
آيا گناه با هم بودن در شهر بيش از خلوتگه تنهاييست
بي شك اينگونه نيست
اما چرا
كسي به من گويد كه چرا
چرا اين گونست
چه كسي مي‌داند
من، تو، پدر، مادر
يا آنها كه عشق را هيچ مي‌انگارند
واقعا چه كس

دریا مهربان ( مریم)

۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شب است و ماه
همچنان در زیر ابر پنهان
و من
تنها در چهار دیواری دلم محزون
دلم تنگ است
از گناه بی تو بودن
با تو بودن
آخرین آرزوی من
شب است و
ملائک شاید در خواب
و من
بیدارم تا فردا
تا باران دیگر نبارد
تا شاید ماه بیرون بیاید
و من
دیگر در چهار گوشه اطاق دلم
تنها نباشم
تا شاید
در سپیده دم فردا
تو هم باشی با من !

بهروز محمدی
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


کاش شب باز به ديدار تو فردا ميشد
باز دست غمت از فرق دلم پا ميشد
هر چه شب در گذر خاطره گم می کردم
صبح در مشرق چشمان تو پيدا می شد
اشک و اميد چه پيوند قشنگی بودند
شعله در آينه آب تماشا ميشد
همه متن دلم مشق شب دست تو بود
ليک در حاشيه چشم تو حاشا ميشد
کاش بغضی که در آن لحظه آخر کرديم
باز می آمدی و از دلمان وا ميشد

رضا محمدی
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


مرا ببخش ای غزل که نا اميد ميشوم
ميان اين گلايه ها کمی سپيد ميشوم
....
ای آسمان
به زير اشکهای تو
بدون چتر رفته ام
وبار غصه ات هنوز روی پيکرم
تو بيوفا شدی و من
ز دست تو کجا روم
وبار غصه تو را!!
کجا برم؟ کجا برم؟
به هر کجا که ميروم
غمت شبيه آسمان
نهاده سر بر اين سرم
و گوش میکنم ترا
و دردهای کهنه و حضور داغ سرکشت
ولی به من که میرسد
تو نیستی...
آفتاب میزند
و چشمهای خسته تو خواب میشود
و غصه های من اسیر دست آفتاب میشود
ولی هنوز با توام
هنوز مثل مرد ها
بدون چتر میروم
به زیر سیل دردها
...
غزل تمام شد بیا بیا تو آسمان نشو
برای گریه های من شبیه دیگران نشو
ز گریه ها تهی کنم پرم کن از ترانه ها
بیا بگو که مانده اند هنوز عاشقانه ها
بیا خراب کن مرا به بوسه های سرکشم
بیا که شمع مرده ای در اشتیاق آتشم
بیا رها نکن مرا شبیه دیگران نشو
برای غصه های من غزل تو آسمان نشو.
رضا محمدی
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


کاش شب باز به ديدار تو فردا ميشد
باز دست غمت از فرق دلم پا ميشد
هر چه شب در گذر خاطره گم می کردم
صبح در مشرق چشمان تو پيدا می شد
اشک و اميد چه پيوند قشنگی بودند
شعله در آينه آب تماشا ميشد
همه متن دلم مشق شب دست تو بود
ليک در حاشيه چشم تو حاشا ميشد
کاش بغضی که در آن لحظه آخر کرديم
باز می آمدی و از دلمان وا ميشد

رضا محمدی
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


تو ای رفیق مهربان!
دمی نشین کنار من
غزل بخوان یکی دو تا
ز فصل انتظار من

خزان دریده پیرهن
ز شاخه های سیب ما
چه سرخ میشویم اگر
تبسمی نصیب ما

غمم غروب می کند
اگر توام نظر کنی
مس عیار اندکم
بدست خود تو زر کنی

قصیده ی نگاه تو
پر از ردیف کشتن است
بکش که راحتم کنی!
که کار کار دشمن است!

به نام نامی تو من
عجب بنام می شوم
تهی مکن ز لطف خود
که من تمام می شوم
عاکف-م
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:٤٢ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


نمی دانم چه ديدم در پيام تو
که قلب نازکم ناگه
گرفتار و اسير دام عشقت شد.
چه شب هايی به ياد تو
تمام بسترم را غرق گل کردم
چه ساعت ها که از رنج و فراق روی زيبايت
زديده اشک باريدم
دگر این چشم بیمارم
دگر این قلب تب دارم
تحمل ناورد آن سردی چشمان زیبایت.
نگاه من که در قلب چو سنگ تو ندارد هیچ اثر
مبهوت مبهوتم
اگر این عشق سوزان را
به یاری نگاه گرم و گیرایم
نثار هرکه می کردم
چو مجنون در پی من
زار و خسته راه می پیمود
ولی تو...
نمی دانم چه گویم؟
مگر تو قلب شاعر نداری؟
مگر تو شعر دل انگیز حافظ نمی خوانی؟
چرا دوری زمن ای آهوی غافل
چرا دوری؟
به یاری کدامین حس و شوری بگویم راز دل با تو
نه حتی قاصدک ها شاپرک ها
عطر لاله بوی ژاله ترا آگه نکردند
نمی دانم دگر از که کمک خواهم
خدا یاری دهد بر قلب بیمارم
امیدی را دهد هدیه.
خدایا!
یاد اورا زدل بردار
و یا این که وصالش را به من بگذار.

حدیث
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:٤٢ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


دروغ نگو عشق قشنگ
دلت نشه مثل يه سنگ
يه وقت نری تو قعر شب
اونوقت يعنی اعلام جنگ
....................
برای من فرشته‌ای
باناز و با کرشمه‌ای
مهربون گيسو بلند
نامه زعشق نوشته‌ای
....................
پرنده کوچک شب
داغ تنم ز سوز تب
چرا به من دروغ می‌گی
آخه بگو به چه سبب؟
....................
بخوای نخوای ماه منی
تو شهر دل، شاه منی
من مرد تنهای شبم
در دل بی تاب منی
....................
گفتی می‌ری از اين ديار
گفتی نداری یادگار
گفتم بگیر قلب من و
منتظرم تا که بياي

دریا مهربان ( مریم )
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:٤۱ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


امروز مي‌خوام ناله كنم
اشك بريزم، لابه كنم
بگم كه مرده اين دلم
بايد تو خاك خانه كنم
....................
مي‌خوام كه تنها بخونم
ديگه اسيرت نمونم
برم برم تا خود شب
شايد كه زنده بمونم
.................
مي خوام بازم شادي كنم
با كلمات بازي كنم
مي خوام بازم عاشق بشم
يه عاشق و راضي كنم
....................
ببر ز ياد نام منو
ديگه برام غريبه‌اي
دوست داشتنم تمام شده
قهر مرا نديده‌اي

دریا مهربان ( مریم )

۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:٤٠ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


عمریست زان که بی تو نفس میکشم هنوز

بس طعنه ها که از همه کس میکشم هنوز

مشتاق پر گشودنم اما به دست خویش

بر بال خسته نقش قفس میکشم هنوز

چون موج تا به ساحل دیدار میرسم

در آخرین قدم ز تو پس میکشم هنوز

دیوانه ام که زنده ام اینجا بدون تو

شرمنده ام که بی تو نفس میکشم هنوز

رضا محمدی
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:٤٠ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


به تابوت ساز بگویید
روی تابوتم
درست جلوی چشمانم
روزنه ای باز کند!
تا چشمان باز همیشه به راهم
پس از مرگ هم
نگاهش را به انتهای جاده بدوزد
هر چند دیر .....
ولی او می آید
بين ما قراری هست...
الهام ایمانی
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:۳٩ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


تو چشات یه راه دوره
حریم امن و صبوره
رنگی از اوج ترانه
تو چشات مثل بهانه
می کشه منو همیشه
با خودش تا یه شبانه
اما بی امنیت تو
دوباره تنها می مونم
وقتی نیستی گل شبهام
چه جوری آخه بخونم
تو باید شبای من رو
دوباره بهش بتازی
تو عمق ناز نگاهت
باید به چشات بنازی
دوباره یه شعر تازه
برام از نگات بسازی
تو چشات مثل تمنا
منو باز می کنه تنها
انگاری از اوج ابرا
منو باز می کشی بالا
توی اوج موج غمها
منو باز نذاری تنها
چشم زیبای تو رو من
میشکنم تنگشو یک شب
آخه دل می خواد بنوشه
شراب نگاتو بر لب
آخه دل می خواد بپوشه
رنگ اون چشاتو هر شب

بهنام حبیبی راد ( طلوع )
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:۳۸ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


من دعا مي‌كنم لحظه‌ي ديدنش زودتر برسه
من به فكر فرداهام
من به اميد زيبايي‌هام
من مي‌ترسم از بدي‌هام
من به ياد لحظه‌هام
من به دنبال عشق‌هام
من گرفتار رسيدن به خوبي‌هام

شايد خستگي رفتن و رفتن
در تنم تبلور يافته، ولي
ياد لحظه‌ي رسيدن مرا مست مي‌كند
مرا به فراموشي خستگي‌ها دچار مي‌كند
چاره چيست براي تو
براي من
مي‌رسيم آخر
من و تو
به پايان

۲۱/۱۱/۸۳

بياييد هميشه حق زيبايی ها را نگه داريم و به ترانه سرا احترام بگذاريم.
 محمد
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:۳۸ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


من اينجا با تو ام يارا
اگرچه از تو دورم من
در اينجا هست دلم آرام
خبر نيست ازشبای غم!
...................
تو و چشمان زیبایت
من و دلهای بی تابت
تو ای افسون تر از افسون
برو دنبال رویایت!

دریا مهربان ( مریم )
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:۳٧ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


بنال ای نی که یار با وفا رفت
نمی دانم چرا رفت و کجا رفت
بنال ای نی که روزم بی فروغ است
هوای دل شبیه چشم خون است
بنال ای نی که گریه در گلو ماند
بگو از دل که او هم بی صدا ماند
بنال ای نی که سوزت پر گداز است
بگو با یار من قلبم چه حال است
بنال ای نی بجای من تو امشب
که در من نای نالیدن نمانده است
بنال ای نی بگو از پای خسته
بگو از قلبی که بی او شکسته
بنال ای نی، بیا با هم بنالیم
که هر دو آشنای درد و آهیم

الهام ایمانی

۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:۳٦ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


مرا سالهاست رها كردي
به عشق خود جفا كردي
شكستي دل غمگين من را
خودت بنگر عجب ظلمي روا كردي
چه شبهايي كه تنهايي شريكم شد
دلم خون شد
بببين با من چه ها كردي
در آن ايام دهشتناك
تو اوج فصل سرد سال
قدم بر دل نهادي جان
تو دردم را دوا كردي
مگر شورم حبابي بود
كه اينگونه دل لرزان عشقم را
فنا كردي

دریا مهربان ( مریم)
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:۳٥ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


ببار ای مهربان
بر دشت خشکیده تنم ببار
ببارو گناهانم را بشوی
ابرهای آسمان نیز گناهکار شده اند و نمی بارند
تو ببار
غم را از لحظاتم بدزد
بی رنگی لحظاتم را نقاشی کن
مثل همیشه بنفش و صورتی کن
این دشت سوخته از آتش شیطان
کز هر لحظه اش می تراود حس باران
می نالد از عدم عشق انسان
در انتظار باران است
تمام اشکهایت را
که برای گناهانم ریختی
بر دشت خشکیده تنم ببار
ببار ای یار
ببار
در این بی حسی محض
ذره ای عشق ناب برایم بیار
ببار ای مهربان
بر وجود تلخم ببار
ببار ای یار
ببار...................
طلوع

بهنام  حبیبی راد ( طلوع )

۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:۳٤ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


بازم ميگی اجازه هست
برم يا که دلت شکست
برو ولی اين و بدون
تنها دلم به پات نشست
...
برو ولی اینو بدون
نفس نفس ترانه ام
برای زنده بود نم
خالیه از بهانه ام
...
من به جز ترانه هام
چيز ديگه ای ندارم
ميدونم پيش تو کم کم
ديگه دارم کم ميارم

حالاديگه شک برم داشت
نکنه عا شق نبودم
اين همه حرفی که گفتم
با خودم صادق نبودم

من نميخواستم از عشقم
واسه تو قفس بسازم
از تو يه عروسک خواب
واسه اين هوس بسازم

ميدونی خيلی عزيزی
باز اجازه هم ميگيری
بروهرجايی که ميخوای
نکنه به پام بميری

من به تو چيزی ندادم
که بخوام ازت بگيرم
عکسمم که پس آوردی
کاشکی ميشد که نگيرم

ميدونم دلت نميخواد
که دل منو ببينه
واسه من حرف دل تو
اون کلام آخرينه

تو بمون . بعد من اما
شعراموپاره کن ازخشم
نکنه ياد ت بمو نم
خب بابادارم ميرم چشم

راستی خواستی که سبک شی
نفر ينم کن ناز نينم
واسه من مثل دعا ته
منی که عا شق تر ينم

کاشکی باز نبودن من
نکنه دلواپست
باز به هق هق نشينه
هرم داغ نفست

يادمه گفتی به من
نرو پيش من بمون
واسه خاطر تو بود
اگه رفتم مهربون

نميخواستم که با من
تو اسير غم بشی
توی اين بی نفسی
نازکم تو کم بشی

ميدونستم عشق من
کافی نيس واسه چشات
کاشکی می شد که بگم
هنوز مي ميرم برات

ديگه ياد من نباش
نفسا ی آخره
بزار اون دلبرکم
هر جايی ميخواد بره

رضا محمدی
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:۳۳ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


به کی بگم ديوونشم
گدای در خونشم
غم نبينم تو چشماش
با اينکه من بهونشم
اما اگه دلش گرفت
خوب بدونه
اشکای روی گونشم

دریا مهربان ( مریم)
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:۳٢ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


باز شب شد...

سینه ای خسته و چاک...
دلی افسرده و پاک...
ناله ای برپا کرد حنجره ای...
دستهایی که کشیدند بر خاک...

باز شب شد...

چشمانی که که زغم تر شده اند...
پاهایی که ز تاریکی شب سایه شدند...
دلی افتاده به خاک...
شانه هایی که زغم خم شده اند...

باز شب شد...

میگزارم سر بر بسترم...
شاید آید خواب بر چشم ترم...
دیده ام با چشم بسته روی توست...
لحظه ای یاد تو آمد در برم...
علیرضا فکری
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


نگو باورم نمی شه
اومدی واسه همیشه
بمونی کنار قلبم
نگو که،اینجور نمی شه

نگو باورم نمی شه
قلب تو عاشق من شد
تویی که می گفتی با من
عشق تو که جور نمی شه

نگو باورم نمی شه
تو همونی که یه روزی
می گفتی تو قلب خسته ات
جا واسم پیدا نمی شه
***
حالا میگی عاشقی تو
میگی تو عشق، صادقی تو
تویی که به وقت رفتن
غصه هات دیده نمی شه
***
خسته ام خسته ز بیداد
ز تو و عشق تو فریاد
نمی دونم که چرا باز
از تو دل جدا نمی شه

تو رو دوست داره و انگار
نمی یاد به یادش کارات
نمی خواد ازت جدا شه
آخه این دل که دل نمی شه

باورش شده که بی تو
بدون همه بدیات
نمی شه اینجا بمونه
باورت می شه ؟؟؟ نمی شه

الهام ایمانی
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:۳٠ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


دلم برای تو تنگ است بر نمی گردی
زبان در دهان نمی چرخد،تو برنمی گردی؟؟؟!!!
غروب شد به شب چیزی نمانده است
چرا تو از میانه راه بر نمی گردی؟
میان بغض گلویم تو گشته ای فرياد
چرا همانجا نشسته ای و بر نمی گردی؟
دلم گرفت از این خانه های بی روزن
بدون پنجره است خانه ام، تو بر نمی گردی؟
چگونه شعر بگویم، برای دل از آمدنت
که (قلب قافیه تنگ است) و تو بر نمی گردی
الهام ایمانی
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:۳٠ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


با او که رفت، رفت دلم مال من که نیست
این قصه عشق قصه امسال من که نیست
من بی دلم، این دل که مال توست
دل دل نکن، بزن زمین، مال من که نیست
ای ابر به هر چه قسم خوردنی است قسم
حال تو سیاه تر از حال من که نیست
آری خلاصه بگویم که روی شاد
با هرکه هست، با من و امثال من که نیست

الهام ایمانی
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:٢٩ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


ديگر غزل به زمزمه خوابم نميکنی
جامی تهی شدم که پر آبم نمی کنی
دیگر مرا که تشنه برای شنیدنم
با پاسخ نداده مجابم نمی کنی
من خسته رسیدن خوابم ولی تو نیز
کاری برای حال خرابم نمی کنی
یخ کرده درهجوم غمت طبع شعرمن
از شعله های بوسه مذابم نمی کنی
یکدم لبی به روی لبانم نمي نهی
مدهوش از آن لب چو شرابم نميکني
جز تا کنار بستر خوابم نمي بری
ديگر غزل به زمزمه خوابم نميکني
رضا محمدی
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:٢۸ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


دلش اسير جاده‌هاست
از همه شهرها رهاست
مي‌رونه با همه وجود
مي خواد بدونه عشق كجاست
.....................
مي‌گفت كه عاشق منه
دشمن كينه و غمه
مي‌گفت كه با من مي‌مونه
نداره هيچي واهمه
.....................
اما يه روز به جاده زد
گفت كه شده يه مرد بد
گفت نمي‌خواد عشق من و
خسته شده از اين وضع
.....................
خدا خداي مهربون
محبتي بده نشون
ازت فقط مي‌خوام يه چيز
مرد من باز بشه همون

دریا مهربان ( مریم )
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:٢٧ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


باز همدرد پريشانی شدم
خانه ای محتاج ويرانی شدم
خسته نه خاموش نه مخمور نه
باز آنطوری که ميدانی شدم
رضا محمدی
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


لحظه دیدن یار...
پشت یک صفحه خالی ، مثل دیوار...
مثل پیچیدن یک عطر عزیز...
یک رایحه نرم...
که مرا مست و خراب...
در طلب بازگشایی دو دست...
که در آن جای بگیرد یک یار...
و به هم گیره شود دستانم...
و گره بر لب یار...

لحظه دیدن یار...

پشت یک صفحه خالی ، مثل دیوار...
علیرضا فکری
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:٢٥ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


به روی گونه هايم آخرين اشکم شده لرزان
چه گرم و شور و بی تاب است
به پايت آخرين اشکم شده ريزان
گلی در پای مرداب است
همه دست و دلم با تو
همه سردی شده سهمم
همه قهر و همه کينه
محبت هم برای تو
ببين نقش حبابی در دل آب است
چرا رفتی؟
نمی دانم.
ولی در دل گمان ناور
وجودت پاک و ناياب است.
حدیث
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ۱:٠٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


تو رفتي تا شود دل منزل غم
به موج عاشقي دل ساحل غم

تو رفتي تا نماند لحظه اي نور
در اين سينه كه گشته محمل غم

دگر بعد تو شادي پر كشيده
نشسته جاي قلبم در دل غم

تو رفتي تا دل غم شاد گردد
كه بودي مثل خنده قاتل غم

تمام زندگي در غم نشستم
بخوابم بعد مرگم در گل غم

نمي شد لحظه اي با من بخندي
كه حل گردد دگر اين مشكل غم

احمد حسینی

۱۳۸٦/۸/۱٠ | ٩:٤٥ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


من از خیال آسمان

هزار تکه می شدم

درین عبور ساده من

غزال برکه می شدم

من از تمامی خودم

همین که دور می شدم

عجیب بود برای من

پر از غرور می شدم

من از غمی که داشتم

فقط سقوط می شدم

به یمن بی وفاییش

غرق سکوت می شدم

من از دلی که داشتم

محو دروغ می شدم

اگرچه بد نبوده ام

شر و شلوغ می شدم

رزا افروزیان ( صدفی)

۱۳۸٦/۸/۱٠ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


و مرد در پی یک کوه سنگ می میرد
مدار آتش وسیگار، رنگ می گیرد
دوباره از پس اعداد ،دوازده، شش ، پنج
کسی برای زنی بوی ننگ می گیرد
و میرود به کناری دوباره مرد نحیف
که هرچه رنگ خدا بوی بنگ می گیرد
چه بچه گانه،برای رسیدنش به تو هم
میان مردن و بودن درنگ می گیرد

سید محمد صدرا طباطبایی

۱۳۸٦/۸/۱٠ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


باز شب شد…
دلم از قصه تنهایی خود خسته…
با دو پایم لب حوض بنشسته…
دست بر پهلوی آب میکشیدم…
ولی آب بی حرکت…!
شده انگار از این شوخی تکراری خسته…
علیرضا فکری
۱۳۸٦/۸/۱٠ | ٩:٤٢ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


بعد ِ تو ای نگاهت بهار ِ جاودانی
من هستم و پاییز ِ جانسوز ، دانی ؟
.
بغض خط گلویم را می نویسد
در حجمه ای از لحظه های بی نشانی
.
بر درخت هستی ام برگی نمانده
بیهوده دیگر شاخه ها را می تکانی
.
این لاله ی پوسیده از ناباوری را
تا چند در گلدان ِ خالی می نشانی؟
.
شبی از راه چشم دریا رنگت
این سینه خاکی به دریا می رسانی؟
.
دیوان ِ چشمت را هزارن بار خواندم
افسوس ، ندیدم شعر ِ سبز ِ مهربانی
.
من ساقی بزم هزار و یک شب ِ درد
تو شهرزاد قصه گوی دیگرانی!؟
.
تنها نشستن ، گریه کردن ، تا کی ؟
من " دوستت دارم " نمی خواهی بدانی؟
....................
آبان ۸۶

ر.الف ( رهگذر)

۱۳۸٦/۸/۱٠ | ٩:٤٠ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


نيمي از سنگها ، صخره ها ، کوهستان را گذاشته ام
با دره هايش ، پياله هاي شير
به خاطر پسرم
نيم دگر کوهستان ، وقف باران است .
دريائي آبي و آرام را با فانوس روشن دريائي
مي بخشم به همسرم .
شب ها ي دريا را
بي آرام ، بي آبي
با دلشوره هاي فانوس دريائي
به دوستان دوران سربازي که حالا پير شده اند .
رودخانه که مي گذرد زير پل
مال تو
دختر پوست کشيده من بر استخوان بلور
که آب ، پيراهنت شود تمام تابستان .
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کوير بدهيد ، ششدانگ
به دانه هاي شن ، زير آفتاب .
از صداي سه تار من
سبز سبز پاره هاي موسيقي
که ريخته ام در شيشه هاي گلاب و گذاشته ام
روي رف
يک سهم به مثنوي مولانا
دو سهم به " ني " بدهيد .
و مي بخشم به پرندگان
رنگها ، کاشي ها ، گنبدها
به يوزپلنگاني که با من دويده اند
غار و قنديل هاي آهک و تنهائي
و بوي باغچه را
به فصل هايي که مي آيند
بعد از من

 2

کدام ساعت شني بهار را زاييد؟
کدام فصل پيرهني دارد گرم‌تر از تابستاني
که من عاشق دختر همسايه‌ام
بودم؟
همان سال چه گريه‌هايي ريخت از تن پاييز
و چه ارقام خسته‌اي افتاد
از صفحه‌ي غروب ساعت ديواري؟
انگار زمستان بود که عقربه‌هاي همان ساعت
لغزيدند تا کنار هم
افتادند درست در جاي خالي شش و نيم
و حالا من پير شده‌ام
همچنان که دختر همسايه
بي هيچ خاطره از شش و نيم. 
 
3
کسي مي‌داند
شماره شناسنامه‌ي گندم چيست؟
کدامين شنبه
آن اولين بهار را زاييد؟
يک تقويم بي پاييز را
کسي مي‌داند از کجا بايد بخرم؟
هيچ‌کس باور نمي‌کند که من پسرعموي سپيدارم
باور نمي‌کنند
که از موهايم صداي کمانچه مي‌ريزد
کسي مي‌داند؟
گروه خون جمعه‌اي که افتاده روي پل امروز
پل حالا
پل همين لحظه
O منفي‌ست؟
A يا B؟
يا AB؟ 
 
4
ديروز که مي‌آمدم از نيمه‌ي دوم قرن بعد
ديدم که نور آهسته مي‌ريزد
صدا آهسته مي‌گذرد
آهسته‌تر بسيار
از گريه‌ي تنهايان
حتا ديدم که ريش و سبيل زمين
موهاي منظومه‌ي شمسي سفيد شده است
و خورشيد با چشمانش پر از آب مرواريد
به آفتاب‌گرداني مي‌نگرد
که پلاستيکي‌ست. 
 
5
 
بسيار پيش‌تر از امروز
دوستت داشتم در گذشته‌هاي دور
آن قدر دور
که هر وقت به ياد مي‌آورم
پارچ‌بلور کنار سفره‌ي من
ابريق مي‌شود
کلاه کپي من، دستار
کت و شلوارم، رداي سفيد
کراواتم، زنار
اتاق، همين اتاق زير شيرواني ما
غار
غاري پر از تاريک و صداي بوسه‌هاي ما
و قرن‌هاي بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت
آن‌قدر که در خيال‌بافي آن همه عشق
تو در سفينه‌اي نزديک من
من در سفينه‌اي ديگر، بسيار نزديک‌تر از خودم با تو
دست مي‌کشيم به گونه‌هاي هم
بر صفحه‌ي تلويزيون

۱۳۸٦/۸/۱٠ | ۱:٢٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست

                                حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

   ديگر دلم هواي پريدن نميکند

                                  تنها بهانه ي ما در گلو شکست

  سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

                                 آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست

  اي داد کس به داغ دل باغ دل نداد

                             اي واي هاي هاي عزا در گلو شکست

    آن روزهاي خوب که ديديم خواب بود

                            خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست

    تا آمدم که با تو خداحافظي کنم

                            بغضم امان نداد و خدا....در گلو شکست

۱۳۸٦/۸/۱٠ | ۱:٠۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


شكستن من
شكستن تو...!!؟
نه هرگز نمي‌شود
من دفتر خاطراتم، نام تورا تمنا مي‌كند
لحظه به لحظه‌ چشمانم، تورا در ديده خود خواهش مي کنند
ترنم چشمانم براي توست

من دلم از مردم اينجا خيلي زخم دارد
و تنم از نامردمي‌ها خسته است
من بازي زندگي‌ام از اين‌ها جداست
من شكست در ميان هجوم بدي‌ها خوردم

من زخم دلبستگي ندارم
من درد دوري از اين‌ها را ندارم
من تمناي رفتن دارم
من پي سفر مي‌گردم

این شعر برای حفظ حق ترانه سرا ناقص میباشد

بياييد هميشه حق زيبايی ها را نگه داريم و به ترانه سرا احترام بگذاريم.
محمد
۱۳۸٦/۸/٩ | ٢:٠٩ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


باراني ات شده ام ، در تنهايي سرودهً خويش
باراني ات شده ام ، شايد تا انتهاي ظلمت شب
وباز آسمان بارانيست
دروغ نمي گويم ، قلبم دروغ بلد نيست
تو ، لحظه لحظه هاي سبزت ، هميشه سرشار بوده است
چگونه خزان شدي
شكوه نگاهت ، عطر آرامش را هديه مي داد
هميشه...
چه شد كه اينك من...
بايد بيايم... و دستهايت را
پرواز بدهم
اگر نبود غروب مبهم عشق
رسيدن ، معني نداشت
بدون فاصله ، عشق بي رنگ است
حالا تو بگو فرشته ً شهرعشق
آيا تو نيز بارانيم مي شوي؟
گاهي؟

نگار داستان پور

۱۳۸٦/۸/٩ | ٢:٠۸ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


چشمانم دیگر فقط به یک رنگ بسنده شده است !!! چونکه در این شهر عجیب فقط خاک است و خاک است و خاک!!!!!! آدم های مرده ، دل های شکسته ، اشکهای خشک نشده ،اری این شهر من است !!!!!!
هیچ تکاپویی در آن نمی یابم ، من نیز همچون آن ها شده ام . دوست دارم جنبشی بکنم، اما در این شهر هیاهویی نیست . درشهر من هیچ آرزویی برآورده نمی شود ، مردمانش همه خاکی !!!! و رنگ و بوی خستگی بر چهره شان ماندگار شده است !!!!!!!!
از طرف سارا.ج
۱۳۸٦/۸/٩ | ٢:٠٦ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


اینجا میکشن صدا رو
حتی نقش سایه ها رو
اینجا مونده بی ستاره
چیدن اون ستاره ها رو
هنوزم بغض قدیمی
مونده توی نفسامون
هنوزم شکفتن از نو
مثل یک خوابه برامون
خاطره ها همه مردن
توی پاییز دلامون
کوچه ها به غم نشستن
توی عزای بی تو بودن
قلب آسمون شکسته
روزای خوب دیگه رفتن

محسن شکری

۱۳۸٦/۸/٩ | ٢:٠٥ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


خستگی ام را به باد میسپارم
وقتیکه سرشارم از یاد تو
و یاد تو را
در هستی ام قاب میگیرم
وقتیکه بی تابم از عشق تو،
مچاله ی این عشق را
به کجا می افکنی!
چون خوابی در هسته ی بذر
سبز خواهم شد
و دوباره
رستن را خواهم سرود
و باز
خستگی ام را
به باد خواهم سپرد

عاکف-م

۱۳۸٦/۸/٩ | ٢:٠٤ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


در گذشت قیصر امین پور این شاعر انقلاب را به تمامی خانواده های اهل شعر و ادب از جمله خانواده محترمشان  تسلیت عرض میکنم

۱۳۸٦/۸/٩ | ٢:٠٠ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


پرواز
..
از سنگ پاره های سياه
که بر صفحه های سفيد رنگ گرفتند
..
از من ...از همين اول راه ...
از من ...از همين سکوت
تا پرواز

آرزوها ما را بردند
قاف ...تا قاف
...
ببين

پرواز آنچنان هم سخت نبود
هنوز باور نکرده ایی میدانم
...

وقتی که روحم
تن خفته ام را میبوسید .
...
به تو گفتم
تو آخر شاهد بودی
...
از قاف تا قاف ...پی تو آمده بودیم
.
وقتی که جز تو
هیچ چیز برای خواستن ، خواستنی نبود

ساره احمدی  س.سکوت

۱۳۸٦/۸/٩ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


رعــشه در تن دارم از درد و تـعب
آی مگــــذارم به تنهـــایی و شــب
گرچه می بینــم که آیــی با شتاب
لیک جـان از مـن ستاند اضـطراب
خـوشــه عشــقی جنــون آمیــز را
سینــه دارد بــر من بستـه خیز را
ای تـــو آب شعلـــه های اضطراب
ای تو بخشاینده در تب تاب نـاب
در هـــــــوای جویبـــــاران تنـــت
ســوختــــم در سبــزه زار دامنــت
ای تنــت چون جنگلی پر راز ناک
ای سـرشتـــه در اوانی پـاک پاک
کـــاشف راز صـــدفهای تنــم
آشنـــای ناشنــاس تــو منــم
سينه بگشوده چو دريا آشنا
موجــها را کــن هـویــدا باشنا
آب شـــد در تب تــن مــن آب شـو
این تــن بیمــار مــا را تــاب شـو
لحظـــه ای در جویبــار لحظه هـا
با مــن گــم کـرده ره چنــدی بیـا
جـرعه ای این تشنه لب ده جام را
آشنــا کــن سرزمیــن کــام را
رعشـــه دارم در تـن از درد و تـعب
آشنــا کـن آشنــا جـامی به لـب

سوران حوسینی  soran

۱۳۸٦/۸/٩ | ۱:٥۱ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


از کرانه های دلم می گذری
بی آنکه تشویش تماشای مرا داشته باشی
یا آنکه برای بودن
بهانه ای بتراشی.

از آمدن صبح زمانی گذشته است
کسی نمی داند چرا
آسمان نگاهم بارانی ست ؟
یا آنکه چرا اینقدر بی تابم ؟

برای آنکه بدانم بگو
چگونه بی همراه عزم سفر کردی ؟!
به چه دل آمدنی تنها ؟!!!
و چه بی هنگام
برای آنکه بدانم بگو.....


-{آیینه ها با آه آغاز می شوند...}
-استاد قیصر امین پور در گذشت
-{و درد هنوز دامنه دارد...}

رضا آل علی

۱۳۸٦/۸/٩ | ۱:٤٩ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


روز ِ روشن
شب در چشمانت
آرام گرفته است
و من بیقرارم از این قرار
در کجای این گردش گم میشوم
وقتی که ثباتم
تنها با یک نگاه
بر سرم آوار میشود
هسته ی عشق
در هستی ام ریشه انداخته
و روزی شکوفا خواهم شد اگر
تشنگی رویاهایم
از برکه ی نگاهت
سیراب گردد
عاکف-م
۱۳۸٦/۸/٩ | ۱:٤۸ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


خلوتکده ام بیا و ببین چه سوت و کور است

نشانیش همین دو سه کوچه نزدیک یا دور است

در ضمیر دل این خلوتکده زیبا رویایی

مصالحش از جنس شیشه نه از الماس و بلور است

اما چه کنم که بی تو کم فروغ بی نور است
ارسال از محسن نارونی
۱۳۸٦/۸/٩ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


کاش امروز

بميرم

کاش فردای جهان باز

نبينم

کاش این حمله ی ای کاش

نبینم

کاش در صحنه ی انکار

بمیرم

کاش در اوج سخن باز

در جمله ی ای کاش

نميرم.
وفا سراج مهدی زاده
۱۳۸٦/۸/۱ | ۸:۳٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


چتر به دست
زیر باران احساسات
زیر ضربه های احساسات
و
مسیر
در انتظار احساسات
چه زود به پایان مسیر می رسیم
چه زود ضربه می خوریم
در اوج احساسات
این منم در این مسیر
این منم در این مسیر
وفا سراج مهدی زاده
۱۳۸٦/۸/۱ | ۸:۳۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


انباشته از حس سوالم به جوابی
در حد ورق نیست که در حد کتابی

میپرسم اگر،واهمه ام نیست بدورم
از طعنه ی اهریمن بر چهره نقابی

بر چشمه نشستیم ولی سیر نخوردیم
تا سیر شویم از گذر رود سرابی

ما چشم ببستیم ولی گوش گشودیم
بر قار بدآهنگ ز دزدان غرابی

بر «جغد»ارادت،چو بورزیم یقین است
از چاله به چاهیم به پوسیده طنابی

اندک خوشی خویش به تاراج چو دادیم
از سم سواران چه رسد جز که عذابی...
عاکف-م
۱۳۸٦/۸/۱ | ۸:۳٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


چنان سرد

سرد وانجمادی تر از بادهای

شمالی ترین نقطه قلبت

بر من می وزی

که گویی

یک دنیا دلت گرفته است

یک آسمان غصه را با خود بغض کردی

وگلویت را می فشارد

تمام دردهای این روزگار
پویا
۱۳۸٦/۸/۱ | ۸:۳٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC