.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


پرستوی مهاجر
برو بار دگر، از یاد و خاطر
پرستوی دلم ، آه ای مهاجر
خزان عشق ما از نو رسیده
سفر کن قلب من آه ای مسافر
برو بار دگر ، از آشیانت
اگرچه با مشقت گشته حاضر
همیشه کوچ واز خانه گذشتن
بگو تا کی توای دنیای جابر
به سختی آشیان کردم ، مهیا
کنون باید روم ، زینجا چو عابر
نمیدانی پرستو را چه دردیست
ترا معنا بّود ، تنها به ظاهر!
نیآید بر زبان ، درد پرستو
نگفته شعر دردش هیچ شاعر
غم هجرت ، نشد ترسیم نقاش
ادیبی ، نانوشته در دفاتر
تودرد مرغ سرگردان چه دانی؟!
تو با آواره کی بود ی معاشر
توآن نقطه به پرگار جهانی
پرستو هم بود همچون دوائر!
شنیدی تو، صدای قلب اورا؟!
طچشهایش شده در سینه وافر
بخود گوئی: پرستو هم سفر کرد
رسیده نوبهار من به آِخر!
توگوئی میرود اوسوی ییلاق
ولی طفلی، پرستوی مهاجر!!!
به جبری میرود از لانه ی خویش
چو یک آواره در صحرای بایر
دوباره در پی یک آشیانه
دوباره جبر این دنیای ساحر!!
پرستو این دل آواره ی ماست
که تقدیرش بّود با تو مغایر
بصدها باره کوچش را رضا شد
؛؛ دگر نتوان شدن همواره صابر؛؛!!!
هزاران باره رفته بی شکایت
ولی گریان شده در این اواخر
ز قلب او، که بوده آشیانم
روم با غصه واندوه وافر
به اشک دیده براین کوچ غمگین
بدور آشیان گردم چو زائر
خدایا...خدایا مرغکی بی آشیانم
که هردم میشود از لانه صادر
بدین آواره گی ها چُون بسازم؟!
منم تنها بدرد سینه ، ناظر!!!
بگو تا کی جدائی و جدائی
چرا آخر چرا ؟! دنیای جابر!!!
زسرمای محبت رهسپارم
چو نتوان شد به سرمائی معاشر!
پرستویم! مرا سرما توان نیست
که میمیرد دلم در این مخاطر
بدلداری قلب بیگناهم
زبانم گشته از هر گفته قاصر
چو تقدیر دلم هجر وجدائی ست
خدا را کی توانم بود شاکر؟!
بخود گویم به اشکی : ای مسافر
برو باردگر از یاد وخاطر
خزان عشق ما دیگر رسیده
سفر کن ای پرستوی مهاجر


سروده فــرزانه شـــیدا

۱۳۸٧/۱/٢۸ | ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC