.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !



این شب تاریک بی ماه
راه را گم کرده است،
می نداند روزن فردا کجاست،
می زند خودرا به بام و پنجره
تا سراغ راه فردارا بگیرد.

در درون خانه جمعی،
گرد شمعی،
گوی انجم کرده اند،
نیز راه راست را گم کرده اند.

این شب تاریک با تیغ شفق
طعمه ی نور درخشان می شود،
نورباران می شود.
لیک حیفا!
این گروه راه بسته،
در گِل غفلت نشسته،
گول شمع نیمه جان را می خورند،
شعله ی لرزان این شمع
رهنمای کور این جمع.

و-این شب تاریک سیه پوش،
در عزای این گروه راه بسته
در غم و ماتم نشسته.

۱۳۸۸/۱۱/۱۱ | ٢:۱٥ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC