.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


چشمان بد از چارچوب چشم مان دور!


هستم، وَ هستی! دشمنان چشمان شان کور!

 

گاهی نباید هم درخشش داشت اینقدر


گاهی نباید چشم ها را تابش نور ...

 

اینجا مسیر دست های صاف بسته ست


نفرین به احساس بد و دستان مغرور

 

وقتی سیاهی هست و چیزی غیر از این نیست


دیگر به این ماندن نباید بود مجبور

 

هی سنگ می ریزند اینجا سمت خورشید


گاهی نباید هم درخشش داشت اینجور!

 یک غزل مشترک ( حسین ظهرابی  به همراه خانم مونا.ر  )

۱۳۸۸/٦/۱٦ | ٤:٤٠ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |



عشقم کشیده قافیه ها را رها کنم
یک ساختار تازه خودم "اخترا" کنم!

آری، همین! درست شنیدید! اخترا!
عین اش پرید تا غلط نابجا کنم!

من خسته ام، غزل ترکید از گلایه هام
وقتی که قالبم ترکیده چرا کنم...

خود را اسیر وزن و نگهبان قافیه؟
اصلا چرا به صفِ ردیف ، اقتدا کنم؟

باید برای اینکه بفهمند خسته ام
امشب تمام سابقه ام را رها کنم!

از تیر و بهمن و غم ِ خرداد، خسته ام
در جمع شاعران ز چه فکر بقا کنم؟!

...

فردا همینکه این غزلم پخش می شود
باید تمام قافیه ها را سوا کنم!

اینجا کسی به فکر من و خلوتم که نیست!
شاعر شدم که قافیه را جا بجا کنم!

در ساختار و قالب و سبک و ردیف و وزن
تا آخرین دقیقه ی شعرم شنا کنم!

...

بیخود به نقد بنده نپرداز منتقد!
تصمیم دارم از همه خود را جدا کنم!!!

شاعر محمد حسین ملکیان(فراز)

۱۳۸۸/٦/۸ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC