.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


می روم هرچند گاهی تا فراموشت کنم

بی تمنا می روم تا ترک آغوشت کنم


خسته از بازیچه بودن ، خسته از تحقیرها

دلخوشی های دروغی ، از بد ِ تفسیرها


از جنون بیزار و از وابستگی بیزارتر

می روم تا رخت رسوایی کنم از تن به در


می روم جبران کنم این اشتباه ساده را

شوکتی بخشم دل ِ در زیر پا افتاده را


عاشق خود می شوم ، بیزار از آشوبِ جنون

گام های من ولی سستند و تردیدم فزون


می روم ... نارفته اما شاعر دلتنگی ام

ادعایم را چه شد؟ آن باور دلسنگی ام !


رفتن و از دل بریدن ، قصه ای بیهوده است

دامن تقدیر ِ من بر عشق تو آلوده است


از قفس بیزارم و پرواز می خواهد دلم

گو نمی داند که عمری بر مدار باطلم


عمر و ایام جوانی با غم ِ دل پیر شد

لاف می گویم دلم از این تمنا سیر شد


خسته از این چرخه ی تکرار زانو می زنم

از غرور از داد از وارستگی دل می کنم


می روم. . . نارفته اما غرقه در دلواپسی

بی دلم هرگز مرا باور نمی دارد کسی !

۱۳۸٩/٦/۳ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC