.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


 

نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، 

نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم، نه زمینم، 

نه به زنجیرِ کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

نه سرابم، نه برای دل تنهاییِ تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستادۀ پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم، نه بهشتم که چُنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلمِ نور نوشتم ...

حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هوی

نه به این است و نه او، نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم

تا کسی نشنود این رازِ گهربارِ جهان را :

آنچه گفتند و سُرودند، تو آنی

خودِ تو جان جهانیگر نهانی و عیانی تو همانی 

که همه عمر به دنبالِ خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

تو خود اسرارِ نهانی

در همه افلاک بزرگی نه که جُزئی 

نه که چون آب در اندام سَبوئی

تو خود اویی، به خود آی 

تا درِ خانه متروکۀ هر کس ننشینی

و به جز روشنی شعشعۀ پرتو خود 

هیچ نبینی و گلِ وصل بچینی .....هرروزتون عید

۱۳٩۳/٥/۸ | ٦:۳٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


 

من از پایان می ترسم و میخواهم که آغاز کنم...

 

کوله بار سفر را که می بندی، سفر چونان مسیری بی انتها دلهره بر دل مشتاقت می کوبد... 

دنیا خلاف تو میراند

خلاف تو می خواهد

خلاف تو را "درست" می شناسد

و تـــــــــــــــــــــــــو خلاف همه این خلاف ها پا به مسیری گنگ می گذاری... 

کاش هر چه زود تر آغاز کنیم سفر را 

اما 

چه زیباست اگر تو همسفر این سفر گنگ و بی انتها  باشی...

چه شیرین است اگر  تو همراه این قدمهای کوچک و بزرگ باشی...

و چه خستگی ناپذیر است مسیر این سفر با تو با وجود همه ناملایمتی هایش...

۱۳٩۳/٥/٦ | ٤:٥٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


یک حس هایی هست که فقط خودت تجربش کردی... لحظاتی که فقط تو طعم تلخشونو چشیدی... کسی کنارت نبوده... کسی همراهت نبوده... کسی حتی تو رو تو اون لحظه ندیده...

خاطراتی که تو یادت اینقدر تار و نامفهومن که حتی نمی تونی بشینی درست بهشون فکر کنی 

خاطراتی که دوست نداری به خاطرت بیان 

 شاید حتی یادت رفته که تجربشون کردی...

ولی وای به وقتی که یک قطعه کاملاً مشابه از یک فیلم تو رو ناخودآگاه به اون لحظه برگردونه...

اونوقته که درست برمیگردی به جایی که نباید.

 وایمیستی یک گوشه و خودت رو تو اون خاطره نگاه می کنی... می بینی که چقدر مستاصل بودی.. می بینی که چقدر سخت بوده که اون لحظه کسی همراهت نبوده تا حست رو بهش بگی... 

یا چقدر سخت بوده که حتی کسی تو رو بعنوان "یک آدم" تو اون لحظه ندیده... 

خودت رو میبینی که ساعت ها رو یک صندلی توی پارک نشستی و به ندانسته ها خیره شدی... 

به رفت و آمد آدمها... به نگاه های پر از ترحم آدمهای اطراف... به خودت که داری اشک می ریزی و کاری جز انتظار ازت بر نمیاد... 

اونوقته که اینقدر بهت فشار عصبی میاد که نمی دونی چطوری باید حست رو بروز بدی... 

میری تو فیس بوک یا وبلاگت می نویسی براش شعر یا دلنوشته مینویسی و بعد منتظر میشی و نظرات بقیه رو می خونی... و چقدر غریبانه که باز تو و حست اصلا دیده نمی شی.... و یا اونی که حداقل انتظارش داشتی که بخونه و نشونه ای از خودش بزاره که بگه هست حواسش به تو هست اما همیشه اینجوریه که اون هیچ وقت یادداشت ندیده 

۱۳٩۳/٥/٦ | ٤:٤٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC