.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


۱۳٩٤/۱/٢٤ | ٧:٤۸ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


۱۳٩٤/۱/٢٤ | ٧:۳٩ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


۱۳٩٤/۱/٢٤ | ٧:٢٩ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


«بیا بنشین و با مردم مدارا کن

گره از کار این افتادگان وا کن

بترس از شعله‌های زیر خاکستر

بیا اندیشه اندوه فردا کن

هزاران تاج سلطانی، دو صد تخت سلیمانی

فلک بستاند از دستت به آسانی

که این تخت بلند جم، نه بر شاهان سامانی

وفا کرد و نه بر پرویز ساسانی

که این رسم فلک باشد

نه شاهنشاه بشناسد نه روحانی

مباد آن دم که چنگیزی بپا خیزد

کشاند آشیانت را به ویرانی

همای از خواندن این فتنه پروا کن

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی»

۱۳٩٤/۱/۱٦ | ٧:٢٩ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


درست است من آتشم

گرم و مهربان , بخشنده گرما

و در عین این مهربانی و بخشندگی

می سوزانم اگر ....

درست مثل زره های آتش زیر خاکستر غر میگیرم و می سوزانم

پس بگذار مهربان باشم و بخشنده 

۱۳٩٤/۱/۱٦ | ٧:٢۳ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


خاطرات مشابه , خاطره هستند چه تو بنویسیش چه یکی دیگه  من حرفم اینه , تو یک خاطره داری از یک روز و اون رو نوشتی حالا از یک اتفاق که برای دو نفره رخ داده

چون من این اتفاق رو تجربه کردم  مطلب رو چون تو قبلا نوشتیش من نباید بزارم داخل وبلاگم ؟ خیلی حسادت داری به این موضوع الان ؟  شما  زیادی وبلاگ نوشتنت رو جدی گرفتی بهتره برید کتاب بنویسید با اسم و فامیلتون اگر انقد  م . ب بودنوتن براتون مهمه ! هر مطلبی که دوست داشتمش کپی میکنم صرفا چون احساستم برام مهمه و با جملات و این روزمرگی ها خاطره دارم کسی هم نمیتونه به من بگه کارم درست نیست که مطلبی رو داخل وبلاگ نوشتم  حالا مثلا فکر میکنه چی نوشته !!!

| ||| 

گول هوای آفتابی صبح را خوردم و غروب بدون لباس گرم بیرون آمدم.یخ زدم.

هوا تاریک شده بود و در پیاده رو ها همهمۀ خرید و رفت آمد مردم بود.

نیم ساعتی می شد که دیگر حوصله خرید نداشتم.

از کنار بساط فروش هفت سین جلوی گل فروشی رد شدم

گلدان های گل، من را به سمت خود جذب کرد؛

گلدان های گل ستاره ای در چند رنگ مختلف به من چشمک می زد.

با گوشی ام از آن ها عکس گرفتم و با حسرت از کنارش عبور کردم.کاش برای من
بود.

دوست دارم فقط من باشم و یک کتاب و تنهایی ام و نگاهی رو به پنجره.

||||||

انگار فقط تو شهر ایشون صبح افتابی و عصر ابری و سرد

انگار فقط تو شهر ایشون گل فروشی هست و امکان نداره یکی از گل ها با موبایل عکس بگیره !!!

یا فقط ایشون کتاب میخونن و یک جا خیره میشن !

 این یک وبلاگ یاداشته میخواد از شعر حافظ و سعدی باشه یا هر نویسنده دیگه یا شاعر دیگه این دنیا پر از کپی اگه اینجوره کلا ادم باید هیچی ننویسه چون یکی دیگه نوشتتش !

حرفا میزنید چیزی و نسازیم چون یکی دیگه ساختتش !

کاملا بچه گانه است شما که مادر یک بچه اید بهتره  گذشت رو اول یاد بگیرید تا به بچه ات هم یاد بدید !

من بیشتر از 10 ساله دارم مینویسم کلی از دل نوشته هام تو  اینترنت پخش اما

بی نام و نشون و خیلی هاش هم دیگران به اسم خودشون ثبت کردن

خوب که چی من برم یقشون و بگیرم بگم چرا این کارو کردید

نه خانم محترم من حسم و احساسم و اثری که مطلب به ببینده تقدیم میکنه رو بیشتر میپسندم تا مطلبی نوشته بشه اما اثری نداشته باشه و بخوام بگم این نوشته من است !!!

شما که یک سال هم نشده برای نوشتن وقت گذاشتید اگه برات خیلی مهمه برو با اسم و فامیل خودت کتاب بزن  خاطراتت م . ب !!!!!!!!!!

فکر کردی خیلی مهم هستی و بقیه  بیان خاطرات زندگی شخصی تو رو دنبال کنن

خانم م. ب امید وارم واسه خاطراتت شخصی زندگیت بهت جایزه نوبل تقدیمت کنن !

 

۱۳٩٤/۱/۱٦ | ٦:٥۸ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


کاش عکاس بودی

عکس میگرفتی از من

آن وقت به یادگار می ماندم پیشت Z.z

 

 

 

۱۳٩٤/۱/۱٦ | ٢:٤٦ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


هنوز یک سال از نوشتن اش نمی گذرد 

تیتر گذاشته و حرف از عشق و گذشت میزند !

اما برای یک کپی ساده  چه گرد و خاکی به پا میکند !

 

۱۳٩٤/۱/۱٦ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


تمام نا گفته های ما از کجا شروع شد ؟

از کجا شروع شد این نگفتن ها

میدانی ولی هیچ نمی گویی

میفهمی معنی نگاه هایم را اما ...

با خودم میگویم نکند نمی داند عشق چیست ؟

یا  نمی فهمد  !

مگر میشود عاشق نشد ؟ مگر میشود نفهمد نگاه چه میگوید ؟

 

۱۳٩٤/۱/۱٦ | ۱:٥٠ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |


من اینجا هر مطلبی رو کپی خواهم کرد

هر شعری را کپی خواهم کرد

هر نوشته را کپی خواهم کرد

حتی اگر اسم نویسنده , شاعر اش را ننویسم

صرفا چون احساس من است  یا مثل خاطرات من است

پس اگر از کپی کردن مطالبت ناراحتی ننویس و انها در یادت نگه دار !

و تو حق نداری در احساسات من قدم بگذاری و در ثبتش در وبلاگم دخالت کنی

خاطرات و احساسات  نوشته شده تنها واژه های قابل اشتراک هستند

که تمام ما انسان ها ان را تجربه کرده ایم

اگر خاطره نوسته شده ماشبه رو دیدم که هم خاطره ما بود

نمی شود از ان گذشت و ثبتش نکرد چون صرفا توسط تو نوشته شده است

کمی نه خیلی بی انصافیست !!!

نوشتن از احساسات و درک نکردن احساسات

 

۱۳٩٤/۱/۱٦ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


۱۳٩٤/۱/۱ | ٥:٠٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |


غنچه از خواب پرید ...
و گلی تازه به دنیا آمد ...
خار خندید و به گل گفت :سلام !
و جوابی نشنید ......
خار رنجید ولی هیچ نگفت ،
ساعتی چند گذشت ...

گل چه زیبا شده بود ...
دست بی رحمی نزدیک آمد ،
گل سراسیمه ز وحشت افسرد ،
لیک آن خار در آن دست خلید ،
و گل از مرگ رهید ...

صبح فردا که رسید ...
خار با شبنمی از خواب پرید ،
گل صمیمانه به او گفت : سلام ... !

۱۳٩٤/۱/۱ | ٤:۱۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC