.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


حکایت

زاهدی مهمان پادشاهی بود . چون بطعام بنشستند کمتر آن خورد که ارادت او بود و چون بنماز بر خاستند پیش از آن کرد که عادات او ، تاظن صلاحیت در حق او زیادت کنند .

ترسم نرسی بکعبه ای اعرابی   کاین ره که تو میروی بترکستانست

چون بمقام خویش آمد ، سفره خواست تا تناولی کند . پسری صاحب فراست داشت . گفت ای پدر : باری بمجلس سلطان در طعام نخوردی ؟ گفت : در نظر ایشان چیزی نخوردم که بکار آید . گفت : نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که بکار آید .

۱۳۸٦/٦/٢٩ | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC