.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


ه... در بهاران جنگل بي سبز من - پاييز مي گردد
پر نگار - بادي به برگش نيست
چشم شور انگيز ياران پر شدست ازغم
چشمه اي را -باور کس نيست

در نهفت ِ خشک پيما - شهر بي شرمان
دردم از بي تابش خورشيد- افزون تر
در جوار دشمنان تازه بي تدبير -
بر نمي آيد صدايي از رقاقت هاي ديرينه ي من اکنون

در خراب آهنگ اين ساحل
در وراي اين شب بي چشم بندرگاه
که ديده هول افکن کرده اين دريا
کسي - آواز مي بندد به تنهايي
کور سويي -حسرتش بودست
روشنايي -حيله اي ديگر به شبهايش

من وراي باد غيرت شکل ِ تو خالي
منزلي هستم به فکر خود

بهاران سال بد آغاز ماست- -پاييز

اين - بي نصيبي دهر کم انسان
در اين آشوب دم روزان پر کابوس
که کسي در فکر فردا نيست
جامه ي پر از نقاب دارد به تن هر کس
من به دنبال کسي آواره- چون مجنون -مي گردم
*** **** *****

آنکه گفته ست شعر من را دوست مي دارد
من همان را مي شناسم خوب
-دور جايي دور
شوق ديگر دارد او بر چشم
حال ديگر دارد او بر سر

- در اجاق بي بخارم - سرد وبي تشويش
که شعله بي دمادم - هر نفس- محکوم خاموشي ست
آتشي کردم به پاي هر نفر آري
وليکن خود نمي دانند...

من به سهم خود دگر بار
خشکم اما -
تر نمي سوزانم آنها را
غربتي -دلتنگ در باغم گرفته - سخت-
کسي از من چه مي داند
دلم در اوج مي ماند
***من صداي مردگان بي تحرک را
بسي برتر از اين نازندگان دارم به ذهنم دوست***
کويران لانه بردند در کران شهر بي آجين
در فضاي جنگل بي سوزناک من -
اين صداي بي حيا را- مي شناسم من
تبر از دست آن نامرد کشم امشب
اگر خواهد شکست يک پر بهايي- نوهالي را

از اين مخروبه بايد رفت
که کس پابند اين جا نيست
از اين مخروبه بايد کند -
بساط مهرباني را....
سادگي را
بي ريايي را
کسي را مي شناسم من
صدايش آشناست آري...


رشت - شهريور 2۰
1386

ارسال از  م - آرمان ( میرزا نژاد )

۱۳۸٦/٦/۳٠ | ۱:٢۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC