.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

رتمام لحظات تنهایی ام که گویی پایان نخواهد یافت

تنها به تو می اندیشم

به تو که احساس مرا نادیده نخواهی گرفت

و مرا قبل از آنکه در مرداب اندوه غرق شوم نجات خواهی داد

عشق مرا خواهی ستود و در باغ کوچک قلبم ؛گل امید خواهی کاشت.

تنها چیزی که برایم ارزشمند است تو هستی.

تویی که نمی توانم حتی در خیالم به بی تو بودن حتی برای یک لحظه ی کوتاه فکر کنم.

نمی دانم تاکی باید صبر کنم

اما دوباره صبر میکنم چون عادت کرده ام
یاد بگیرم غیر از صبر کردن و تسلی یافتن با خاطرات زیبایت چاره ای ندارم .

نیامدنت قلبم را سخت می فشارد

اما به امید آمدنت تا لحظه ی مرگ می مانم

یا تو خواهی آمد یا در آغوش مرگ تا ابد خواهم خوابید

عزيزم نميدونم آخر قصه ئ من و تو چي ميشه اما اينو بدون
من تا ابد و براي هميشه به انتظار تو مي مانم و عاشقانه دوستت ميدارم ...

به غرورت احترام خواهم گذاشت

برایت آرزوی خوشبختی خواهم کرد

و ترا از رفتن پشیمان نخواهم ساخت ولي

به غرور خود نیز احترام خواهم گذاشت

هنگام رفتنت...

به چشم هایت نگاه نخواهم کرد
تا اشک را در چشمانم نبینی...

تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم ،
تعجب نکن که چرا گريه نميکنم ،

بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم

اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است...

ارسال از حامد نوری

نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/۳٠ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com