.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


فكر پرواز آمد وآرامش از قلبم ربود گر چه يك لحظه ولي ،دنيا زقلب من زدود
روزگارم طي شد و پرواز از خاطر نرفت زآن زمان بازار دل، گه گرم گه هم در ركود
در تمناي وصال آسمان و شوق يار روز وشب شد خواهشم،هم اين وهم آن از ودود
يك شبي در خلوتم جستم گره در كار خود بوي بد ديدم ميان بوي خوب عطر و عود
اين همه در پنج وعده راست وخم مي شدم از سر اخلاص اما نيست حتي يك سجود
اين همه عمرم گذشت وباز حيران مانده ام پس چه فرقي اي خدا بين من و قوم ثمود
اي خدا(( احمد)) به اميدت به سويت رو كند تا مگر او را رها سازي ز زندان جمود

شعر از  احمد تمیمی
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:۱٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC