.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


تا در ميان شب چشمی به دلداريست
تا با سرود اشک آهنگ غم جاريست
تا می تپد دل
تا می وزد باد
تا محو می شود در کوچه ها فرياد
تا سينه ها پر از حرف نگفته است
تا نرگسان مست در خاک خفته است
تا ابر زندگی در آسمان رهاست
تا دست سبز عشق همراه لحظه هاست
تا چشمه می دود بر کوهسار سخت
تا برگ تازه ای می رويد از درخت
تا قاب پنجره خيس محبت است
تا ساغر غروب لبريز غربت است
تا در دل نسيم حس وزيدن است
تا در نگاه باغ رؤيای چيدن است ...
شوق پريدن هست
شوق پريدن هست ...

شعر از محمد رضا زارع ( فریاد )
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:٢٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC