.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


مثل شبهای زمستانی و سرد
چشم در چشم افق دوخته ام
تا کدامین خورشید
برف مرا آب کند
مثل یک کولی آواره پرم از هوس دلکش خواب
تا کدامین بستر
چشم مرا خواب کند
مثل یک مانده ز کوچ
شوق هجرت دارم
به کدامین فصل پرواز کنم
مثل یک آه عمیق
کوله بارم نفس گرم غم است
از کدامین درد آغاز کنم
مثل پروانه و شمع
قاصد پاکترین راز شبم
با کدامین دل افروخته دمساز شوم
مثل یک پنجرهء بسته به دیوار زمین کوفته ام
کو نسیمی
که به شوق نفسش
باز شوم ...
شعر از محمد رضا زارع ( فریاد)
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:٢٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC