.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

درمیان خلأ حوض زمان
تپش قلب دو ماهی گم بود
پیرمردی لب حوض
درس وضو را به جوانی می گفت
و جوان -بی خبر از واژهءآب -
زیر سنگینی احساس گناه خم شده بود
و به تنهایی خود می نگریست ...
خواست آهی بکشد
استخوانهای کف حوض پیشدستی کردند
و جوان از لب حوض
پائین جست ...

توی باغ
دست شب راز طراوت را
در شعلهء آتش می سوخت
و زمین از هوس رویش گل عاجز بود
قلب هر لحظه
تهی از تپش خاطره ها می لرزید
و نسیم
یک بغل شعر نو و کهنه به دریاچهءحسرت می برد
و جوان
رو به سیاهی می رفت ...
شعر از محمد رضا زارع ( فریاد)
نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/۳٠ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com