.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


و امروز آغاز روز وحشت من است
در دل اضطراب و نگرانی غل غله می کند
قلبم از ترس طبق خود را آهسته تر می کوبد
که ناگاه صدایش را به گوش باد خمشگین نرساند
بی جان و خسته در روبروی پنجره ای نشسته و
با چشمان نیمه باز به آسمان تیره و مه آلود نگاه می کنم
آه خداوندا! به دنبال عشق تو
از کدامین در باید بگریزم تا به آرامش برسم
مرا از عذاب این شهر غریب نجات ده
مرا با خود به عالم سکوت و آرامشت رهنمون کن
خسته ام از این همه تاریکی و درد
خسته...........


دیوار سکوت
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:٥٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC