.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


پلکهایی بر هم، فشرده بر هم
جای پای سالهای جوانی
با گرد و غباری از شن های رنج و بی قراری
گویا سالهاست که خشکسالی بر چهره اش رخنه کرده
گویا هیچ نشاطی از جوانی درونش یافت نمی شود
گویا تمام سرنوشتش را در دفتر خود به یادگار سپرده
و خود از آن وادی گریخته تا به اوج رهایی برسد
پیر و سالخورده ، بی حرکت و بی صدا
صدای از پس دروازه های گشوده اش نمی آید
آیا زمان مرگ او فرا رسیده است؟

دیوار سکوت
۱۳۸٦/٦/۳٠ | ٢:٥۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC