.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


 در این ثانیه های مرگ اشک و زوزه ی بغض های ترسو/
از چه باید نوشت وقتی که جوهر مغز در این هوا می خشکد/
نمی دانم چرا دستانم ورق را عاشق می کنند در حالی که خون هم رنگی ندارد /
نمی دانم چه لذتی دارد فریب این سینه
برای یک جرعه نفس در این یک ۴دیواری به نام قفس/

شعر از میثم همرنگ

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ۱:٤٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC