.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


 اعتراض دارم ...

به خوابی که مرا ربود

به جسمم که روح مرا

سالها

به هر سیاه چاله که جذب میشود

همراه می برد

به چشمم که سالها

فقط نگاه کرد و ندید

به همسرم که هم بندم بود

اما....

همراز من نبود

با دوزخیان هر روز رازمرا

به کوچه ها می برد

جار میزد ....

اشک میریخت تا باورش کنند

تنها دلتنگیش آن بود

که من بیشتر از او

شاید ....

بیراهه رفته ام

اعتراض دارم به دستهایم

که تاکنون انگشتان دستی

شکاف های خالی احساسش را پر نکرده است

به روحم که تحقیر شد...

دریده شد...

زخمی و خون الود آواره اش کرداند

و هیچ نگفت

من اعتراض دارم

سهم من از زندگی کم بود

شاعر  حامد

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ۱:٤۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC