.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


 دیشب تمام خاطره ها را گریستم

دیشب در سرزمین سرد

نگاه تازه خودرا با زهرالوده ساختم

پیش از آنکه کسی پیش دستی کند .

عشق را مثله کردم با دستهای خویش

دیگر دستهایم برای گرفتن دستی گشاده نیست

دیگر چشماهایم با آرزوی خام در چهره ها فرو نمی رود و کسی سنگسارش نمیکند

باد می وزید .واز لای پنجره نیم گشوده تلخی با زیرکی به زیر لحافم خزیده بود

من ازخویش پرسیدم

"راحت شدی عزیز؟"

تنها

صدای شکستن بود

بی وقفه

سکوت مرا بی رحم می درید.

من مرده بودم

تنها

به یک دلیل

شاعر حامد

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ۱:٥٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC