.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


 جرعه‏جرعه نوشد
خونم را
تب افتاده به جانم اينك
مي‏برد تا لب گورم هردم
مي‏كشد باز
تنم را به سرايي ديگر!
وسط ميكده افتاد
دلي كاو
هوسش دايم بود
خون او گشت حلال و
نفسش قطع نمود!
صاف افتاد
بلايي
به سر اهل فراز
از نشيبش اثري ماند و
دگر هيچ نبود!
لطف مرگ است
كه اينك
زنده مانده است كسي
ورنه هر باد
كه آمد
عده‏اي را بربود!
لاجرم شكر ببايد،
كه شبي ديگر نيز
مي‏زند دشنه به چشمم
نفس چرخ كبود!
كور خواهند تو را
تا كه نبيني كه زمين
غرقه ظلم شده است و
به دل هر مردي،
بد خليده است غمي
نيزه‏وشي سخت عمود!

30/6/1386
شاعر علیرضا کریمی
۱۳۸٦/٦/۳۱ | ۱:٥٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC