.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !




اين خانوم كوچولو درد دل قشنگي داره با، بابا جونش

خون مي چكد به دوشم از چشمهاي نيزه

من هم عــــزا گرفتم با هاي هاي نيزه

يا شهر تيره گشته يا تار گشته چشمم

تنها تو را شــناسم اي روشـــناي نيزه

با خـــارها دويدم با تازيانه رفتم

آخــــر به تو رسـيدم از رد پاي نيزه

ديدي مـــرا گرفتند آخــر ز دامن تو

اي واي واي دشمن اي واي واي نيزه

دشمن ز هردوسو بست زنجير گردنم را

يكسو به دست زينب يكسو به پاي نيزه

هم پاره پاره معجرهم رشته رشته گيسو

از بس كه ســنگ خوردم از لابلاي نيزه

اينم زبون گرفتن خانوم رقيه اس با قاصدك كه سراغ باباشو از قاصدك ميگيره.

قاصدك باباي من گم شده اونو نديدي؟

كاش ميشد مي رفتي و تو قتلگاه ميگرديدي

يا كريم بگو چرا بال و پر تو خونيه؟

مگه تو اونجا بودي شايد كه بابامو ديدي

شاپرك نشين رو شونم شو نه هام درد ميكنه

خبر از بابام بيار اگه رو نيزه پريدي

پروانه يه بوسه من بهت ميدم امانتي

بده به بابام اگه به چاك لبهاش رسيدي

۱۳۸٥/۱۱/۱۳ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC