.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


 ديوارهاي كاه‏گلي دلك نحيفم را
در اين كارزار مدام
بدل كرده‏ام
به "سنگ خارا"
آتش‏زنه‏اي كه هر ذره‏اش
براي سوختن قبيله‏اي كافي است!
و قبيله‏ها سوخته‏ام
بدين نبرد مدام
آنچنان كه
نه دوستي مانده است و
نه رفيقي
كه شفيقي كند به وقت خودسوزي!
و تنها مانده‏ام،
تنهاترين مرد قبيله مجنون
كه هر بزغاله‏اي را
ليلي مي‏بيند!

شاعر علیرضا کریمی

28/6/1386

۱۳۸٦/٦/۳۱ | ۱:٥٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC