.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


کرانه خیال تهی
و تاریکی بر پشت شب سوار است
لب هایم را به اندازه
یک تلخند می گشایم
و به اندازه
یک زیستن نفس می کشم
زندگی نمی تپد
تو نیستی, روزها خسته از رفتن
و چشمها خسته از گشتن
هستی نیست
سایه زمین هم سنگین شده است
خورشید دلسرد از طلوع
غروب را دوست دارد
تو نیستی,
هستی با مرگ همنشین شده
و انتها جاده دلتنگی است
و پرواز جز سقوط نیست...
کاش بیایی!
شاعر  رامین . الف ( رهگذر )
۱۳۸٦/٦/۳۱ | ٦:٢٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC