.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


نچنان نگذشته است كه
در خاطرم نيايد!
اما گويي
سال هاي بسيار دوري بود.
سال ها پيش بود
و آفتابي سرد مي تابيد.
دهمين روز
دهمين ماه سال.
تو به من تبريك مي گويي،
براي آمدنم.
برای تنها آمدنم.
روزهاي كودكي
روزهاي شادتري بودند.
روزهايي كه از تمام دنيا
فقط بازي
و نقاشي
و قصه
و خواب برايم معنا داشت.
روزهايي كه شايد با آنكه
ديگران اشك در چشم داشتند
يا غمي در دل،
من مي خنديدم.
روزها مي گذرد.
من هم مي گذرم.
از كنار تمام بازي هايم،
نقاشي هايم،
قصه هايم و خواب هايم.
من با ثانيه ها مي دويدم.
با دقايق آرام مي گرفتم
و با ساعت ها مي خوابيدم.
بيست و سه سال
از كودكي ام مي گذرد.
من هنوز
كودك بيست و سه سال پيشم!
هنوز دوست دارم
قبل از خواب قصه بشنوم.
حالا كه قصه گوي شب هايم
خودم شده ام.
حالا كه همبازي كودكانه ام
چيزي جز قلم و دفتر نيست.
من فقط می نویسم
می نویسم
می نویسم
ارسال از پریا آرین

۱۳۸٦/٧/۱ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC