.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


در شهر و دیار عشق ورزان
بادی نوزید و موج برنیامد

گویی همگان به خواب رفتند
گویی دگر آن سحر نیامد

شب گشت و تباهی و سیاهی
نور از هلل قمر نیامد

مهتاب سکوت چون طلوع کرد
خورشید زمانه در نیامد

دریاچه ی عشق یخ ببسته
این فصل خزان به سر نیامد

زآن روز که گل به باغ پژمرد
از مرغ سحر خبز نیامد

از بودن زندگی پیامی
زآن قاصد خوش حبر نیامد

ابراهیم کشاورز صفری
۱۳۸٦/٧/۱ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC