.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

از حال دل چه پرسی؟ دل در برم نباشد
دیوانه گشته ام من ، هوشم سرم نباشد

از چشم من بپرسید او با دلم چه ها کرد
دلبر مرا بگفتش او عاشقم نباشد

من در پی دل خویش آواره ای حزینم
اما نصیب من جز آن آتشم نباشد

غارتگری گناه است؟ یا دل به یار دادن؟
آن یار بی وفایم جرمش که کم نباشد

آرامش مرا او با خود ببرد اما
شایسته ی دل من جز دلبرم نباشد

گرچه دلم ببرد او ، لیکن غمی به من داد
بی دلبرم جز این غم ، کس همدمم نباشد

درد آشنای عشقم ، در این خراب آباد
بی نام و بی نشانم ، روز و شبم نباشد

شاعر ابراهیم کشاورز صفری
نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۱ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com