.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


بسان يك مسافر آمدي، رفتي ز پيشم زود
بسان يك نسيمي سرد
تو را وقتي كه رفتي
در صداي غرش ابرهاي تنهايي
در تنگناي يك سكوتي سرد
تو را در باد حس كردم

زماني كه دو چشمت در عطش مي سوخت
چشم هايم نا توان از ديدنت بودند
و قلبم سرد و سنگي ، بي تفاوت ، بي بهانه مي تپيد ، اما؛
زماني كه دلت خسته از بي مهري چشمان من گشت و؛
چون عابر از كنارم رفت ؛
من ؛ تو را اين بارحس كردم

زماني كه درون قلب من ،يادت ،
بسان يك اقاقي روي ديوار دلم پر شد
زماني كه وجودم عشق را حس كرد
تو ، رفته بودي از كنار من
و من اكنون، گر چه مي دانم كمي دير است
تو را حس مي كنم، هر لحظه با هر باد
بسان يك نسيمي سرد
25 ارديبهشت 84
شاعر فرشته سعیدی
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC