.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


روبرويم فقط ديوار است
و سايه ميله هايي كه برويش نقش بسته ، مثل يك زندان
و آينده اي كه مثل اين ميله هاي خيالي خيالي است
هيچ چيز نيست در آن سوي ديوارهاي خاكستري
و فقط من ، وجودي كه به موجوديت خود شك دارد ،
غوطه ور در بودن و نيست شدن ،
به صداي پاي دختركي تنها فكرمي كند ،
كه اين چنين سكوتش را،
با صداي خشك و خشن پاهاي خستش در هم شكسته
و ديگر هيچ
هيچ چيز، هيچ كس نيست
كه شايد با گرمي وجودش وجودم گرم گردد
هيچ صدايي نيست
جز صداي پاي آدمي چون من
و چشمان خسته ديوار
كه به چشمانم دوخته ،
نگاه عطشناك اين باور را
كه هيچ چيز نيست در آن سوي ديواهاي خاكستري

30 شهريور 84


شاعر فرشته سعیدی
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC