.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


نمي دانم چرا ماندم ، چرا بي تو غزل خواندم
چرا بر آه چشمانت قسم خوردم ، نمي دانم
ميان ما نمي دانم چرا ، واژه كمرنگ عشق كمرنگ تر شد
چرا در كوچه هاي آبي احساس،
حس لطيف دوست داشن ، بي حس شد
نمي دانم چرا چشمان من
در غروب چشم هايت ، مثل يك درياي نا آرام ، پر هياهو شد
نمي دانم چرا ماندم
چرا بي تو غزل خواندم
تو كه تنها تر از ماهي بگو :
چرا بين من و عشقت به قد نغمه باران غم سنگين بي مهري نشسته شد ؟
بگو آهت براي چيست كه هر دم مثل يك زنداني بي كس ،
از سياهچال دلت پر مي كشد
ميان ما به جز آينه پاك صداقت ، نبود چيز ديگر
ولي اكنون دست هاي بي رحم فراقت
زد و آينه پاك صداقت را
بسان شيشه ناقابلي بشكست
نمي دانم چرا اين كار را با من تو كردي
و بعد تو نمي دانم چرا ماندم
نمي دانم چرا هنوز چشمانم به دنبال نور چشم هاي توست
چرا دلم ياد با تو بودن را براي خود تكرار مي كند هردم
نمي دانم چرا بعد اين بي رحمي دست هاي تو با دست هاي سرد من ، هنوز ماندم
نمي دانم
نمي دانم چرا ماندم

5 مهر 80

شاعر فرشته سعیدی
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC