.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


من از ماندن در اين دنيا
از اينجايي كه حتي ذره اي از عشق هم در آن نيست
از اينجايي كه من بي تو ، تو بي من، ظاهراً شاديم
من از اينجا بيزارم
نمي دانم كه نقشم چيست در اين بازي پر نيرنگ
نمي دانم كه حرفم چيست، در اين صحنه ، در اين تقدير
نمي دانم چرا من هم بسان تو، نقش بازي مي كنم هر دم
من از اين بازي تقدير بيزارم
در اينجايي كه هر كس زير چتري از غم و نيرنگ محبوس است
چگونه مي شود حرفي از باران عشقي سبز را زد
چگونه مي شود خنديد ، وقي لب هامان؛
غريب اند با حس خنديدن
چگونه مي شود ماند و نگفت نفرين بر اين دنيا
نفرين بر اين نيرنگ

من از ماندن در اين دنيا
از اينجايي كه حتي ذره اي از عشق هم در آن نيست
از اينجايي كه من بي تو ، تو بي من ظاهراً شاديم
من از اينجا بيزارم

16 ارديبهشت 83

شاعر فرشته سعیدی
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC