.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست


خيزراني در مشت
كوله باري بر پشت
كفشهايم بندي
آن يكي دستم تهي اما
بسان رهنوردان خرامان
مي دهد ياري مرا

همه جا تاريك
و از بس كهنگي با آن
همه خاراسنگ ، همه خطمي است
يار و همراهم كو؟
نيك مي داند كه اين ره
سوي جايي نيست

تنهاي تنهايم
صبر و قراري نيست
هرچه هست ديوانگي
فقط يك چيز مي بايد
و آن ره توشه اي كافيست
قدم در راه ، اميدم روشني

اميدم سوسوي چراغي است
او
در بيابان خوب مي داند
كه يك تنها
به سويش سخت در راه است
جهت معلوم و از بس فاصله نزديك
نيازم را دو چندان مي كند بازم

گام بردارم ؟ گام بردارم ؟ كمي شك !
هان ؟ كجا بايد كه شك عاشق
ناگهان اين دل
به سوي كهنه فانوس اين دريا
قدم برداشت

به سويش مي روم يكريز
و او همراه چشمانم
ره خاموش را روشن كند هر دم
ابر مي آيد
اين چه بازي ، اين چه نفريني است
ستاره ناپيدا
اما
مجذوب نورم من
كجا ابري فسون باشد

گامها پر زور و پي در پي
قدم بردار و محكم باش
يقينم خوب مي گويد
ناگهان باران
چترم كو ؟
نياوردم !
حواسم كو ، نور ناپيداست

نور ناپيدا ، دلم روشن
گامها خسته
چشمها تاريك
راه ناپيدا
كجايي كهنه فانوسم
دگر فرياد هم بي فايده شايد
خامشي بهتر

كنون ديگر اميدي نيست
ره توشه ناكافي است
و من خسته ، گهي نالان
قدم در راه
كجايش را
دگر من هم نمي دانم
يقين راه بي برگشت !

شاعر وحید محمدیان
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com