.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


باران !‌ سرود ديگير سر كن
من نيز مي دانم كه در اين سوك
ياران را
ياراي خاموشي گزيدن نيست
 اما تو مي داني كه در اين شب
 ديوارهاي خسته را
 تاب شنيدن نيست
 من نيز مي دانم كه ياران شقايق را
 دستي بنفرين
 از ستاك صبح پرپر كرد
من نيز مي دانم كه شب افسانه ي خود ر ا
در گوش بيداران مكرر كرد
اما نمي گويم
ديگر نخواهد رست در اين باغ
خونبرگ آتشبوته اي
چون قامت ياد
شهيدانش
يا گل نخواهد داد
پيوند دست ناامديانش
باران !‌ سرود ديگير سر كن
شعر تو با اين واژگان شسته
 غمگين است
ترجيع محزون تو
 امشب نيز
 چون ترجيع دوشين است
شعري به هنجاري دگر بسراي
 آواي خود را پرده ديگر كن
باران ! سرود ديگري سر كن

شاعر شفیعی کد کنی
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱:٠٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC