.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


می خواستم که رازی بگــــویم برای تو
درد دلم شفا بکــــــنم، از دوای تو
می خواستم که با همه شوق و امید خود
سازم تمام هســـتی خود را فدای تو
می خواستم که مطلــــع اشعار من شوی
دیوان شعر خـــــود، بستایم برای تو
می خواستم که همدم و همراز من شوی
باشم به درس مهــر و وفا همنوای تو
می خواستم که با توبگویم حدیث عشق
ریزم شگـــوفه های محبت به پای تو
می خواستم که مشتـــری وصل تو شوم
چون مرغ پرشکسته شوم در هوای تو
می خواستم که بلبـــل بستان تو شوم
سازم سرود عشق و محـــبت برای تو
می خواستم که چون مۀ تابان نیمه شب
سوزم به آرزوی تو و در هــــوای تو
می خواستم که عطـر گل باغ من شوی
سازم روان خویش صفا، از صفای تو
افسوس و آه کاین همـــه امید و آرزو
نابود گشت و گشت فنا از جـفای تو
واحسرتا که رفتی و تنهـا شدم کنون
سوزم ز درد هجر و فراق و جفای تو
یادت بخیر باد کـه هر صبح و شامگاه
دست دعا بلـــــــند نمایم برای تو
هرچند "سائس" ازغم تو پیرگشته است
خواهم بقای عمـــــر ترا از خدای تو


22 سپتامبر 2007 – 31 – 6- 1386
چنداول – کابل

شاعر سید مصطفی سائس
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱:٠۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC