.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


ی آنکه از فراق تو هستم چــو بیقرار
یکـــدم بیاو خاک رهت بر سرم گذار

آو ببین که نرگس پُراشک وخون من
بنشسته با حضـــــور تو در باغ انتـظار

دانم که هرکجا چو صـدایت زنم تویی
لیکن صدا زدن بُوَدم لیاقتـــــی به کار

تنها نه من ز شوق وصــــال تو انتـظار
داری هزار منتظر از یُمــــن و از یسار

ای آنکه هست باغ بهشت پیش روی تو
کمتر ز بوستان و هماننــد مرغـــــزار

دستم بگیر و روی نما، ای شـهء جـهان
تنها امیـــــد من بتو، ای یار غمگـسار

«سائس» خلاص زلف سیاهت مبادهیچ
چون بسته گان زلف تو هستند رستگار

27. 1. 1385، چنداول، کابل

شاعر سید مصطفی سائس
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱:۱۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC