.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


دوستت مي داشتم
تيك تاك ،‌ تيك تاك
ساعت ديواري
جريمه هاي كتاب و فروش خيس در حياط
 تيك تاك
 سنگ سخت جيم بر دوش قلم
اشك حسرت عروسك كه
فراموش شده بود
 تيك تاك ، تيك تاك
مي ترسم
 در هر تيك رگي مضطرب
تپش قلب ملول در هر تاك
 و دست ها
 ديگرنبودند
بعد از عروسك ها هرگز نبودند
تيك تاك ، ساعت ديواري
 و دبستان و زنگ تفريح
پاك كن را به هما دادم
 و كمي بعد
ساعت ديوار ي
 و دستها
 كه پاك شدند و پاك شدند
و پاها
كه بي حس شده اند
 تيك تاك ، تيك تاك
 كوچه ي پشت دروغ
لي لي پاها
سنگ را به خانه ي سه زدم
 سه خانه بالا رفتم
سنگ را برداشتم
هما خنديد ،‌ رويا هم
 و من سه ساله شدم
 و خنده ها
با كلاغ آتشي كردم
 و خنده ام طويل شد
 تيك تاك ، تيك تاك
 ساعت ديواري
 من نمي خندم
 ديگر نمي خندم
ديگر نمي خندم من
 و محو شد آخرين خنده ي من
 در زماني كه هنوز ساعت ديواري يك تيك هم نگفته بود
 با تو بودم
و تو مي خنديدي
و نمي
دانم چرا فكر مي كردم بايد خنديد
 در زمانيكه لبانم را نخنديده بودم هنوز
 حكم قتلش داده شد
 و نه اندوه روبرو
و نه اشك پشت سر
با تو بودم
 و لبانم را كشت
 و لبانم را بست
تيك تاك ،‌ تيك تاك
ساعت ديواري

شاعر ساناز کریمی
۱۳۸٦/٧/٢ | ۱:٢٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC