.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


 سر ، دوار دردهاي كهنه يافت
 سر ، غبار كينه هايسرد
 اسب بادهارميد
 سينه ي ستاره ها شكست
سينه از بخور يأس تيره شد
 هول با تبر گشود
قلعه ي سياه سر
 بردگان پير يادها گريختند
 قلعه شد تهي ز آفتاب
قلعه شد تهي ز سرگذشت
پر شد از سوارگان سايه هاي منتظر
 جاده تا حصار سربي افق
از غبار چاوشان مرده هاپر است
 قلعه را گرفته لرزه ي هراس
 از خروش فاتحان مست
 پاي هر ستون نه رقص
شعله هاست
 شانه هاي پهن مردهاي كينه بسته است

منوچهر آتشی
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:٠۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC