.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


منوچهر آتشی

از عمق شب ستاره اي آمد نفس زنان
 در موج اشك هاي من افتاد و جان سپرد
 چون چشم آهويي كه بر سر چشمه اي رسيد
 چون قلب آهويي كه به سرچشمه اي فسرد
 با مرگ او ستاره ي قلبم به سينه سوخت
 با مرگ او پرنده ي شعرم ز لب پريد
 بادي وزيذ و زوزه كشان آب را شكست
 ابري رسيد و مرتع مهتاب را چريد
آن قاصد هراسان با آن شتاب و شور
 در حيرتم ز دشت كدام آسمان گسست ؟
گر با لبش نبود سرودي چرا فسرد ؟
گر با دلش
نبود پيامي چرا شكست ؟
 چشمم هزار پرسش اينگونه دردناك
بر بال شب نورد هزاران ستاره بست
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:٠٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC