.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


منوچهر آتشی

كجا شد آن همه پرواز ها
كجا شد آن همه پر بر حصار ماه كشيدن
ستاره بازي ها
شهاب وار افق تا افق شيار زدن
 دلير و چالاك
 به كاروان
چابك مرغابيان يورش بردن
چو شعله
بال بلند برنده را
به دود تيره فوج عظيم سار زدن
كجا شد آن همه سودايت اي پرنده پير
عقاب بودي
 امير زاده رويايت را
 عقاب بودي اي پادشاه كوه اورنگ
 و رشك هر چه بلندست با غرور تو
مصاف داشت
 نگاه مي كردي
 بي خوف خيرگي
به ژرفناي روشني آفتاب
و با بلند خيالي
و پر شكوه گسترش بال بر فضا
و پر هراس داشتن هرچه برزمين
 عقاب بودي
مي گفتي بر اوج قله كه
 من آفتاب ترم
پر بلندم از شعله اش بلند تر است
پرم كه برگه فولاد ناگدازنده ست
عقاب بودي آري
امير
رويايت را
اكنون
غمين كبوتر بيمار برج كهنه خويشي
خمود و خسته و بيمار و خواب
كنار كاسه سفالين خاطرات قديمي
ميان فضله و پوشال آشيانه غربت
 گرفته سايه به بالين سنگ صبر
 به زير بال خسته
 سر مي كني فرو
 كه شرم داري از فر قله ها و بلندي ها
 به بالهاي سنگين منقار مي زني
كه التهاب پرواز از آن برگيري
با اشتهاي اوج
به هيچ اندوه و رشك
به چشمخندي گويا هيچ طعن و ندامت
 كنار روزنه برج
به مرغ هاي پر افشان و بالهاي جوان
به نور باران فوارههاي گنجشكان
به جفت گيري ها و به لانه پردازي ها
به
بزم زاغان بر نعش اشتري مرده
به تركتازي شاهين عرصه نخجير
نگاه مي كني از جايت
 اي پرنده پير
و با تغافل با دل
دلي كه وسوسه اوج كرده مي گويي
كه : آسماني داري با رويايت
 اي پرنده پير
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:٠٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC