.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


منوچهر آتشی

هنوز آنجا خبرهاييست
هنوز آن سوي كوه آوازهايي ساده مي خوانند كه خورشيد
درنگي مي دهد از پشت نخلستان
غروب غربت باز بيابان را
هنوز آنجا سوال چشم
را در پهندشت بهت
 هزاران پاسخ وحشت فزاي سرب و آهن نيست
هنوز آنجا سخن اندك سكوت افزون
زمين زندگي كردن فراوان يك وجب خاك زيادي بهر مردن نيست
هنوز آنجا
شقيقه ها سفيد از آرد گندم
 پسين خستگي وقتي كه مي آيند
پياده با قطار قاطران از آسباد دره نزديك
تنور گرم و بوي نان تازه عالمي دارد
 و در شب هاي مهتابي
به روي ترت گندم نيمه شب ها
شروه خواندن
پاي خرمن ها غمي دارد
هنوز ان سوي كوه آوازهايي ساده مي خوانند كه مهتاب
 چمنزاران روياي نجيب باز ياران را
 تماشا مي كند از كوچه هاي آب
 هنوز آنجا
خبرهاييست
به شبهاي زمستان مي توان تا صبح
سخن از باد و باران گفت
و تيتر موك اگر پاسخ نداد از سال پر بركت
غم دل مي توان با ساز قليان گفت
هنوز آنجا ؟
دلم مشتاق كوچي با تو زين مهمان كش شوم است
كه در شب پلنگستان ديزاشكن
پياده همسفر با آبهاي بي وطن باشيم
 سوي
آن سوي كوه آنجا
شبي مهمان عموهاي من باشيم
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:٠٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC