.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


منوچهر آتشی

دشت با حوصله وسعت خود
 زخم سم ها را تن مي دهد و مي ماند
چشمه و چاهي نيست
 آن سرابست كه تصوير درختان بلند
آب و آبادي و باغ
 در بلور خود مي
روياند
گردبادست آن
كه به تازنده سواري مي ماند
 دشت مي داند و مي خواند
 باغ پندار كه تاراج خزان خواهد شد ؟
تشنگي باغ گل نار كه را
تركه خواهد زد در غربت افسانه ؟
 سوزن سم ها را سوزان تر در تنم افشانيد
 دشت
 سايه مي روياند
 اهتزاز شنل پاره
آشوبگران
 بيرق يال بلند اسبان
 هيبت شورش و هيهاي سواران را
 نيشخندي مهلك
 چين ميندازد بر چهره خشك و پوكش
تا كجا مي سپرند ؟
گوني خالي خود را به كدامين اصطبل
مي برند
تا بينبارند اين گمشدگان
 از پهن خوشبختي؟
اين ز ويرانه خود بيزاران
 سوي پرچين كدامين باغ
 سوي تاراج كدامين ده
نعل مي ريزند
راه مي كوبند
 خواب خاشاكم و خاكم را مي آشوبند ؟
 آه دورم باد
رنگ و نيرنگ بهاران و شفاي باران
 بانگ گوش آزار سگ هاي آباديشان دورم باد
 تاج نوراني بي باراني
بر سر تشنگي وحشي
مغرورم باد
جامه سبزي و شال سرخي
پاره بر پيكر رنجورم باد
خود همين چشمه فياض سراب
خود همين پينه گز بوته و خار
خود همين شولاي عرياني ما را بس
خود همين معبر گرگان غريب
روح سربازان گمشده جنگ كهن بودن
خود همين خلوت پر بودن از خويش
خود همين خالي بي توفان
يا توفاني ما را بس
تا نماند در من
مي رسد اينك با گله انبوهش چوپان از راه
ذهن متروك بياباني او
عشق ناممكن او بي سر و سماني او
 مهر و خشم او با كهره و گوساله و ميش
 هي هي و هيهايش
 شكوه روز و شبان نايش
به پگاه و به پسينگاه غبار افشاني ما را بس
۱۳۸٦/٧/۳ | ٥:٠۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC