.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

زمستان پار آمد و غم با خود آورد
به دست من سپردش و خودش رفت
به من گفتا: تو را گويند امينی
چو جانت حفظ کن آنرا که روزی
چو برگردم باز پس گيرم اين امانت
چه سرد و سخت بود يارب تو دانی!
چه زجری من کشيدم تا که آمد
وليکن تا مرا ديدش بگفتا:
چه بهتانی ...تو را من می شناسم!!!؟؟؟

سمیرا- قاصدک تنها
نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۳ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com