.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


شاعر  ساره احمدی
گله میکردم

همیشه به خدا

که تو مرا دوست نداشتی و او می دید

یقه اش را می گرفتم

و تمام بودنم را پیش چشمش می کوبیدم به سنگ

- گله نکن.... تو که نمی دانی ، درد داشتم -

پیش می آمد

می گفت باشد باشد باشد .

در چشمهای تو زیبایم می کرد

می آراست

نخواستی

گله می کردم

به خدا همیشه

که عشق در من بود و نمی دیدی

چشمت را

به روشن ترین نقاط بودن روحم می گشود

نخواستی

گله می کردم

و گریه

و خواهش

که خواستن در من بود

و ماندن را جایی در پیش ـ تو نه

چشمت را می گشود

به دوست داشتن و زیبایی و لبخند

نخواستی

همیشه می گفتی من را هم

مثل همه ء دنیا می بینی

و عشق که اوج های کوچکش برای بالهای تو کم است

من

به خدای تو

گله کردم

همین تازگیها

که من آنچه می خواستی نبودم

تشنه ات کرد

و چشمه های مداوم را

در سرزمین روشن ـ من جوشاند

......

نخواستم که بدانی

من اگر نفس های واجبت بودم هم

دم نمی زدی

...

به خدا

مدتهاست گله نمی کنم

بیچاره

هر کار کرد به تو نشان بدهد

که خواسته ء خود او بودم

تو

که به اسم خدایت

مرا

که هوای دم زدنم بودی

راندی

تو که

آنقدر در تو ،"من "بودن بزرگ بود

که از عشق و از خدا و از دوست داشتن هم بیرون می زد


من و خدا

راه های نرفته مان را رفته بودیم

تو

نخواستی
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:۱۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC