.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


ساره احمدی
صوفی ام گوید که اخر توبه کن
نام او آوردی و می ریختی؟
مست کردی تا سحر رقصیدی و
نام حق بر گردنت آویختی؟
گرچه شیدا گرچه عریان گرچه مست
نیستم آخر پشیمان نیستم
خویش میدانم نه خوبم نه عزیز
در صف خوبان و نیکان نیستم

لیک من اینم خدایم شاهد است
قصد من گمراهی و آزار نیست
وین سزا این کرده را بس کز همه
هیچ کس رقاصه را غمخوار نیست
کس نخواند غصه ها از خنده ام
وانکه داند آنسوی این پرده هاست
هیچ کس از رنج من آگاه نیست
ور نه او داند که این مستی بجاست

من اگر مستم اگر بی آبرو
خویش میدانم گناه_ کرده را
گرچه آنسو نیست ره،اما که هست
در دلم، شوق _ دریدن ، پرده را
من ز دنیا خود جز این ناموختم
کو بریزم می به جام دیگران
دست در خم آورم سرمست و باز
یا بخوانم یا برقصم بی امان


باز میپرسد چرا دیوانه وار
مست میرقصی بدون _ ساز و چنگ
یا چه سان چونان به شیرینی خوری ،
کو نداند کس که مستی با شرنگ؟
هر زمان پرسی مرا چون و چرا
یک زمان پاسخ گوی این مست باش
یا سوالم بشنو و خاموش شو
یا فقط یک لحظه دور از هست باش

من حریرم جامه’ پشمینه ام
کیست این مستی که عریان در من است؟
یا تو گر اویی و با اویی بگو
نقش _این آتش چرا بر دامن است؟

ادعایی نیست این رقاصه را
خـــــــط نمیداند ، نمیداند نماز
وانچه از هستی چنان آموخته ست ،
خود همین سرمستی است و رقص و ساز

در دلم اسرار_ رنگ و حرص نیست
سّر _ من این رقص و این دیوانگی ست
تو ، نمازت سجده بهر _ سگ گهی .
دشمن _ ما هر دو دیو _ خانگی ست

هیچ گه گویی چه مغروری به خود؟
خوار چون بینی چنین رقاص را ؟
یا مرا اینسان ملامت میکنی
هیچ دانی حّق _ حق النّاس را ؟


من اگر رقصم به این آواز _ چنگ
چشم بسته م بر قضاوتهای سخت
من نه چوپانم نه شاهم نه حدیث،
باز گویم همچو تو بالای تخت
من گنه کارم در این شک هیچ نیست
کو زنزدیکان _ آن شه نیستم
من نمیدانم تو حقّی یا که من
کز گنه های تو آگه نیستم

***

چون ندانم بین ما حق با که بود
میدهم هشیار کی مردم به هوش
من فقط رقاصم ، عارف نیستم
بیش از این دندان به لب گیرم ، خموش
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:۱٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC