.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

کاش می دانست او من مست او
کاش می فهمید، من سرمست او
با نگاهی شعله زد بر جان من
خاک و خاکستر شدم اما نشد
دیده هایم خسته از دیدار او
با کمان ابروی صید شیر کرد
با نگاهی طعمه سان ماهی گرفت
خال لب را همچو چاهی ژرفناک و سخت گود
پیش پای ما نهاد و دل گرفت
شیر،ماهی،کور،دل
کاش می دید و می فهمید او چیزی گرفت
شاعر ف. فریاد
نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٤ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com