.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !



مي روم خسته و افسرده و زار
سوي   مـنـزلـگه ويرانه خويش
به خــــدا  مي برم از شهر شما
دل  شــــوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد محال
مي برم زنده بگرش سازم
تا از اين پس نكند ياد و صال
ناله مي لرزد مي رقصد اشك
اه بگذار كه بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد ان به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق امد و از شاخم چيد
شعله اه شدم صد افسوس
كه لبم باز بر ان لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
ميروم خنده به لب خونين دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل


..........................................................................................

بلبلي شيفته مي گفت به گل


كه جمال تو چراغ چمن است


گفت امروز كه زيبا و خوشم


رخ من شاهد هر انجمن است


چون كه فردا شد و پژمرده شدم


كيست آن كس كه هواخواه من است


سه تن اين پيرهن دلكش من


چو گه شام بيائي, كفن است


حرف امروز چه گوئي فرداست


كه تورا بر گل ديگر وطن است


همه جا بوي خوش و روي نكوست


همه جا سرو و گل و ياسمن است


عشق آنست كه در دل گنجد


سخن است آن كه همي بر دهن است


بهر معشوقه بميرد عاشق


كار بايد سخن است اين سخن است


ميشناسيم حقيقت ز مجاز


چون تو بسيار در اين نارون است

 
۱۳۸٦/۱/٢٩ | ٥:٢۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC