.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


مانند برگ زردی بر پای تو فتادم
آه است بر این درختان
آهم بر این زمستان
هر سال سبز رویم
هر بار زرد افتم
ای رهگذر چو سبزم،
بالا سرت،نگاهت
آنسان که زرد افتم
بر پای تو،به راهت
بینی مرا و انگار، در یاد تو نگنجد
این فرشچین راهت
روزی بر آسمان بود
روزی به کام چشمت
آهسته خش خش من
فریاد ها که نسرود
از گردش زمانه
از بودها که فرسود
اما کنون تون سبزی
آری کنون تو سبزی
از ابر ها بیاموز
بی پر توان پریدن
بی بال همچو ماهی
دل را زدن به دریا
دریا به دل کشیدن
ای رهگذر چگونه
اینگونه راحت و سخت
بر من عبور کردی
بر من فشرد پایت
بی آنکه لحظه ای را
بر گیری عبرت از من
راحت گذشتی از خود
راحت گذشتی از من
تو نیز سبز بودی
همچون گذشته من
اکنون
مانند برگ زردی افتاده ای به پایم
آهم بر این جهالت
آه است بر این جوانی
شاعر ف. فریاد
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:٥٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC