.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


ملولم من ملول از خویشتن
دگر در خانه تابم نیست
باید که از خانه برون رفتن
سیاهی ها بر اوج بام ها بر انداخته دستان خویش
دیگران بر چادرین سیمانی آسودگی ها شان خفته بی تشویش
به خود گویم چرا بر من چنگ انداخته بیداری مزمن؟
بی آنکه لحظه ای دست کشد بیداری ممتد،دمی آسوده ام دارد
در خانه جایم نیست
به سان کرمکی کوچک
بر شاخساری پیله افکنده
ولیکن نیست تاب و تحمل را
به آشیانی از پیله که خود بر خویشتن تنده
ز خود پرسد:چرا بالم برون ناید؟
باید از تار های خویشتن رستن
در اوج بودن،بی هراس از خاک
بر هوا جستن
کمی آنسو تر از من گربه ای محزون
که گویا دستش از خوان شب کوتاه
دمی آن سو کمی این سو
به حال مسکین خود نالد
چه این رسم است
شکم ها فربه،دیده ها خفته
منم شبگرد منم مسکین
صلایی زد ز چشمانش که تو ای رهگذر اینجا
چه دیدن دارد این سودا
گذر از من
وگر گمگشته ای کاین راه
آهسته پیمایم راه خویشتن
نماندن است، آیین ما
گهی پایم شود خسته
ولی چشمم نشاط آسا
گهی دیده شود خسته
در آن هنگام پایم ماندن نمی داند
ز معبر ها گذشتم
عجب ای دل تو را اینگونه شد حاصل
در این سیاهین جوهری کافراشته بر بام ها گستر
ز کنجی،مسکینی،گدایی،تهی دستی
گزیده خوابگاهش را دم معبر
چومر را دید
کمی آهید،کمی نالید
تو را خوانم تو ای عابر مرا بنگر
کمی بخشا تو با من باش
وگر داری زخود حاصل
ببین داراییم را و کمی ارزانی من دار،من جاهل
چه می گویی گدایم من؟
منم چون تو ،منم غافل
ولیکن می دهم آنچه زخود دارم
بجز مشتی کاغذین رنگی،چه دارم،هیچ
به اکراه دست خویش دوانید سوی دستانم
روم من،بی جهت ماندن
سحر دستش زده بیرون و می راند شب تیره
و بی رنگ حریر خوشتن کرده به شب چیره
و می خواند منم من آی مردم
بپا خیزید
وقت جوشش و کار است
و حال من حال عقاب تیز پروازی است
که طفلانش زاوی غذا خواهند و اما وی هیچ صید نیاورده
ملول و خسته میرود خانه ،به سوی بی کسین لانه
به خانه دست همدم می دهد بر دست
کند قلیان خود بر پا
توتون انداخته
زغال افروخته
به کامم بریزان وجودت را
گزد لبخند تلخی بر لبش چون نیش
که حال توست حال آن گدا وان گربه،های حال توست اما
تو گمگشته ی جویی که ندانی چیست
وان یکی مالی وین یکی اندک غذا
شاعر ف. فریاد
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:٥۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC