.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


بمن بگو چرا؟
وقتی که هیچ نیست در پیش تقلی می زنی
می دوی و هیچ حواست نیست
که مردمانی به زیر پا داری
که هر چه هست خاطره از آن تو شیرین
وهر کلمه که حجم داده به آن وسعت خالیه از بودت
بگند کشیده ای و هیچ قدر نداری
چرا خیال می کنی فردا
به پیشواز پیروزی تو
دوباره جوانه خواهد زد آن جوانه ها که له کردی
آن دانه ها که خرد کردی
آن کودکیها که ز خویش دریغ کردی
بمن بگو چرا؟
فردا پایدار است وقتی که امروزت را به هیچ ارج ننهادی
و رفتی و آن را به ارزانترین شیاطین شهر
دست به دست دادی
بمن بگو چرا؟
شاید در این اثنا تو را اشک آید و پشیمانی
یا مرا به قدرت فروش خویش
جسارت و ناداني

شاعر سهیل
۱۳۸٦/٧/٤ | ٦:٥٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC